سلام . به زندگی من خوش آمدید

از کجا شروع کنم رو نمیدونم . فقط همینو میدونم که خیلی خیلی دلم برای اینجا و نوشتنش تنگ شده . یکم کارم تو این اداره زیاده یکمم که بلاگفا خراب بود یکمم که من کلا تنبل شدم و دوباره یکمم که کلا وبلاگ نویسی انگار داره منسوخ میشه . 

اما خب حیفه . حیفه که ننویسم و یه یادگاری از خودم باقی نزارم . 

از قبل عید نوشتم . گفتم که پسرک رو میزارم مهد کودک . از هفته اول نه ولی دیگه از هفته دوم دیگه با میل رفت. تقریبا مهدشو  مربیشو و چند تا از دوستاش رو دوست داره و باهاشون رابطه برقرار کرده . خب واسه بچه ای که همیشه تو محیط خونه بود مهد هم جذابیت خاص خودشو داره . دیگه بزرگ شده . کاملا اینو حس میکنم . از جوابایی که بهم میده . از اینکه درسته میخواد منو بخوره . از قیافش که چقد با عکساش فرق کرده و از خیلی چیزا میشه فهمید که بزرگتر شده و مسئولیت من سنگینتر . همچنان منو از بقیه بیشتر دوست داره . دیگه کمتر میره خونه مامانم اینا و یکم علاقشم کمتر شده و دیگه اینکه هنوز هم نفسم به نفسش بنده . 

عید امسال چند روز اول رو شهر مادر شوهرم اینا بودیم از روز سوم رفتیم شمال با دوستای جنتلمن که خوب بود. خوش گذشت و البته یه نکاتی داخلش بود که الان بعد از گذشت سه ماه تقریبا کمرنگه . خیلی کمرنگ . بعدشم چند تا از دوستامون باهامون اومدن تهران و چند روز خونمون بودن . یه دعوایی هم روزای آخر با هم کردیم که باعث شد جنتلمن خان خودش تنها با فامیلاش بره سیزده به در و من و پسرک تنها بمونیم . 

فروردین هم تموم شد . اردیبهشت هم و خرداد . مثل همه روزا . گاهی فک میکنم همینکه مثله قبل بوده خیلی خوبه . اینکه اتفاق بدی نمیوفته خوبه و همین تکرار خیلی خوبه 

بازم میام مینویسم به زودی . حتما . اینجا رو اگرم کم سر بزنم اما همیشه دوست دارم 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۴ساعت 10:39 توسط یک مامان خانومی |

از کجا شروع کنم رو نمیدونم . فقط همینو میدونم که خیلی خیلی دلم برای اینجا و نوشتنش تنگ شده . یکم کارم تو این اداره زیاده یکمم که بلاگفا خراب بود یکمم که من کلا تنبل شدم و دوباره یکمم که کلا وبلاگ نویسی انگار داره منسوخ میشه . 

اما خب حیفه . حیفه که ننویسم و یه یادگاری از خودم باقی نزارم . 

از قبل عید نوشتم . گفتم که پسرک رو میزارم مهد کودک . از هفته اول نه ولی دیگه از هفته دوم دیگه با میل رفت. تقریبا مهدشو  مربیشو و چند تا از دوستاش رو دوست داره و باهاشون رابطه برقرار کرده . خب واسه بچه ای که همیشه تو محیط خونه بود مهد هم جذابیت خاص خودشو داره . دیگه بزرگ شده . کاملا اینو حس میکنم . از جوابایی که بهم میده . از اینکه درسته میخواد منو بخوره . از قیافش که چقد با عکساش فرق کرده و از خیلی چیزا میشه فهمید که بزرگتر شده و مسئولیت من سنگینتر . همچنان منو از بقیه بیشتر دوست داره . دیگه کمتر میره خونه مامانم اینا و یکم علاقشم کمتر شده و دیگه اینکه هنوز هم نفسم به نفسش بنده . 

عید امسال چند روز اول رو شهر مادر شوهرم اینا بودیم از روز سوم رفتیم شمال با دوستای جنتلمن که خوب بود. خوش گذشت و البته یه نکاتی داخلش بود که الان بعد از گذشت سه ماه تقریبا کمرنگه . خیلی کمرنگ . بعدشم چند تا از دوستامون باهامون اومدن تهران و چند روز خونمون بودن . یه دعوایی هم روزای آخر با هم کردیم که باعث شد جنتلمن خان خودش تنها با فامیلاش بره سیزده به در و من و پسرک تنها بمونیم . 

فروردین هم تموم شد . اردیبهشت هم و خرداد . مثل همه روزا . گاهی فک میکنم همینکه مثله قبل بوده خیلی خوبه . اینکه اتفاق بدی نمیوفته خوبه و همین تکرار خیلی خوبه 

بازم میام مینویسم به زودی . حتما . اینجا رو اگرم کم سر بزنم اما همیشه دوست دارم 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۴ساعت 10:39 توسط یک مامان خانومی |

خب اومدم یه خبری بهتون بدم و برم . امروز عصری ساعت هفت شب ایشالله قراره بریم برای داداش بنده خواستگاری . یه بار رفته بودیم فک کنم تعریف هم کرده بودم که پسرک آبرویی از ما برد که نگو . اونچه پسته تو عمرش نخورده بود اونجا خورد و کف پذیرایی خونه خوابید و ماشین بازی کرد و بقیه ماجرا ها .

حالا پدر مربوطه اوکی دادن و قراره که ما هم با پدرمون و شوهرمون و اون یکی آق داداش بریم برای باقی ماجراها . پسرک هم قراره باهامون بیاد . چون باباش همراهمون هست یکم خیالم راحته . اما بازم یکم میترسم مبادا حرف بدی بزنه و منو شرمنده کنه .

لباسایی که باید بپوشم رو صد بار با خودم مرور کردم همینطور لباسای پسرک رو . لباسای جنتلمنم چک کردم . لاکمو زدم دیشب . موهامم رنگساژ کردم . الانم اداره دارم تایپ میکنم و قراره یکم زودتر برم بیرون تا به موقع حاضر بشم . انرژیهای مثبتتون رو ازم دریغ نکنید . از اونجایی که خواهر داماد خیلی محبوب نیست امیدوارم نفرت انگیز به نظر نیام

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 9:34 توسط یک مامان خانومی |

بعضی آدما هستن که فقط همه چیز رو برای خودشون میخوان . لباس خوب . لوازم خوب . خرید خوب . مهمونی خوب . رستوران خوب و حتی حاضر نیستن یه دستور آشپزی ساده رو باهات در میون بزارن یا حتی در قبال اون همه مسیجی که براشون میفرستی یه پیام کوچیک برات بفرستن . فقط می خونن میخندن و خنده هاشونم حتی باهات به اشتراک نمیزارن . یعنی میشه یه دنیا مسیج برای یکی بفرستی حتی یه دونه هم نداشته باشه که برات فوروارد کنه ؟

منم  علی رغم اینکه بعد از مردن خالم سعی داشتم آدم خیلی خوبتری باشم اما در این یه مورد خاص میخوام عین خودش باشم .

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 12:10 توسط یک مامان خانومی |

سلام و علیک به دوستای خوب و مهربونم . چه میکنید با این برف و یخ ؟ سه شنبه ای به هر بدبختی بود خودمو رسوندم اداره اما چهارشنبه دیگه ریسک نکردم . واقعا اعتباری نبود به رفتن و برگشتنم . اینه که موندیم خونه و با پسرک تا ساعت ۱۰ صبح خوابیدیم و صفا کردیم . خیلی خیلی هم خوش گذشت . از عصرش هم پدرشوهرم خونمون بود و پنجشنبه هم که مهمون داشتم . دیگه از صبح درگیر کارای مهمونی آماده کردن وسائل و غذاها گذشت . برای شام هم همونا که گفته بودم یعنی فسنجون و چلو گوشت و چیکن استراگانف درست کردم به علاوه بورانی بادمجون و سالاد و ژله و کرم کارامل . سالاد تن ماهی که گفته بودم رو درست نکردم . منصرف شدم دیگه . به جز اینکه یکم البته فقط یکم برنجم شل شد بقیه همه چی هم مزش و هم قیافش خوب شد . راستش قرار بود فسنجون رو مامانم درست کنه اما چون چهارشنبه نرفتم گردوهامو بهش برسونم و اصلا نمیتونستم تا اونجا برم و بیام صبح پنجشنبه از طریق تماس لحظه به لحظه تلفنی فسنجون رو آماده کردم و الحق که خوب در اومد . هم جا افتاده بود هم ترش و شیرینیش خوب بود و در کل ایرادی نداشت . مهمونی هم خوب بود و خودم راضی بودم از همه چی .

سالاد تن ماهی رو درست نکردم اما چون دوستم دستورش رو خواسته بود میگم که

تن ماهی داره . زیتون پرورده . خیار شور . سیب زمینی پخته نگینی شده . کمی شوید و سس مایونز . اندازه هاش هم به دل خودتونه . مزش خوبه . یعنی من که دوست دارم . فقط اگه خیلی از طعم شوید مثل من خوشتون نمیاد نریزید یا خیلی خیلی کم بریزید

ژله نیمرو هم اینجوریه که ژله آلوورا رو با یک لیوان آب حل میکنید میزارید روی اجاق تا یه قل بزنه و کاملا حل بشه . بعد زیرش رو خاموش میکنید میزارید خنک بشه . یه لیوان بستنی رو هم از فریزر خارج میکنید بستنی سفید . بستنی هم یه مدت بیرون نگه میداریم اونوقت ژله خنک شده با بستنی یکم اب شده رو قاطی میکنیم و تا اونجایی که دستتون جون داره هم میزنید . بدونید که نکتش همینه چون اگه خوب هم نخوره ژله پایین و بستنی بالا وای میسته و یه فاصله ای ایجاد میشه . بعد این مایع رو بریزید تو یه سینی یا یه ظرفی که یه قطر نیم سانتی بهتون بده . تو یخچال بزارید سه سوته هم میبنده . بعد ژله پرتغال رو حل میکنید توش یه قاشق شیر میریزید . مایع رو میریزید داخل جا تخم مرغی یخچالتون که گرده . اونم سه سوته میبنده . حالا زرده ها رو از جا تخم مرغی خارج کنید فاصله دار بچینید روی اون مایع سفید که حالا دیگه اونم بسته اونوقت کج و کوله برش بزنید . یه سرچی بکنید عکساش رو می بینید . من دستورای زیادی رو امتحان کردم اما این به نظرم قشنگتر در میاد . اصلا هم کار سختی نیست عسل خانوم عزیزم

نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 10:35 توسط یک مامان خانومی |

به به چه هوایی شده لذت میبرم . عین تو فیلما چاییمو میبرم پشت پنجره و به  برف خیره میشم و از چایی گرمم لذت میبرم . البته قبلش با اجازتون تا خدا رسیدم و برگشتم با این برف و ماشین و داستانای دیگش . از در  پارکینگ که نمیتونستم بیام بیرون . یه مکافاتی کشیدم بعد منصرف شدم اومدم برم بالا زنگ بزنم به رئیسمون پسرک چنان گریه ای سر داد که میخوام برم خونه پری . چند تا ماشین رفتن یه کم راه بهتر شد منم بالاخره رفتم بیرون . تو مسیر خوب بود همه چی . اتوبانا هیچ مشکلی نداشت. اما آخرش رفتم تو کوچه ای که اولین ماشینی بودم که از توش رد میشدم . امیدوارم برگشتنش سر سری نشده باشه .

پنجشنبه هم مهمون دعوت کردم . عموی جنتلمن و خانوادش . پسرعموش ازدواج کرده که چند وقتی بود میخواستم دعوتشون کنم که این هفته بابای جنتلمن میاد و برنامه جور میشه برای دعوت کردنشون . دعوت هم شدن و با اجازتون شب جمعه عروس پا گشا داریم . البته تعداد مهمونا کمه و ده نفرم نمیشه اما خب بار اولشونه که میان خونه ما و عروس هم دارن و دیگه نمیشه که الکی برگزار کرد . دعا کنید که خوب پیش بره همه چی . شام هم میخوام فسنجون . زرشک پلو با گوشت . چیکن استراگانف . سالاد تن ماهی که بار اولمه قراره درست کنم اما به نظرم میاد خوشمزه باشه سالاد فصل و سبزی و سالاد و این داستانا . خوبه به نظرتون پیشنهادی انتقادی چیزی ندارید . کم نیست ؟ خیلی دلم میخواد باقالی پلو درست کنم اما خب میدونید که به خاطر پسرک معذورم . برای دسر هم میخوام ژله خورده شیشه و کرم کارامل و یا شایدم پودینگ و یا شایدم ژله تخم مرغ درست کنم . یه خاطره بگم از ژله نیمرو . یه بار مهمون داشتم ماکارونی و کتلت درست کرده بودم اونم به دستور خود مهمونا اما خب خیلی عذر خواهی کردم که ببخشید دیگه میخواستم  یه چیز دیگه درست کنم دیگه خودتون گفتید و این حرفا . بعد ژله نیمرو هم درست کردم یادم رفت ببرم سر میز . آخر شام تازه یادم افتاد . من همیشه میز دسر رو بعدا میچینم اما چون چیز دیگه ای نداشتم و فقط ژله نیمرو درست کرده بودم همونو بردم سر میز تا همونجا کنار بشقاب غذاشون بخورن . وقتی در یخچال و باز کردم یه آن واقعا حس کردم که نیمروی واقعیه . خودم باورم شده بود انگار . بعد بردم گفتم ببخشیدا گفتم شاید شام کم بوده چند تا نیمرو شکستم اگه کسی گرسنه مونده بخوره . یکی از مهمونا با حالت تشر برگشت بهم گفت واقعا که .این چه کاریه که کردی . این همه غذا مونده برای چی نیمرو شکستی . واقعا عصبانی شده بودا . منم کم نیوردم گفتم نزاشتین به سلیقه خودم براتون غذا درست کنم شرمنده شدم . دوباره اومد یه چیزی بگه که خاله شکموی جنتلمن یه ذره از سفیدش خورد و گفت این چرا شیرینه . دیگه لو رفت . انقدر طبیعی شده بود که پسر خاله جنتلمن که ۶ سالشه میگفت من زرده نمیخوام فقط سفیده بده . خلاصه کلی بهش اصرار کردیم تا خورد

تب پسرک  قطع شد و ریخته الان تو سینش . سرفه هایی میکنه که دلت کباب میشه براش .

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 11:31 توسط یک مامان خانومی |

نمیدونم بعضی آدما ایمانشون زیاده یا مال ماها خیلی کم . خانومه حدودا شصت سال به بالا سن داره اما دولا دولا راه میره . یه کوله بار سنگین دست خودشه یکی گنده تر دست پسر سندروم دان اش . با بدبختی سوار اتوبوس میشه اما یه ریز میگه خدایا شکرت خدایا شکرت . قرارم هست با این بچه بره بشینه گوشه خیابون ولی عصر تا عصری سنجاق تل سر باطری  و سوزن و هزار تا خرت و پرت دیگه تو این سرما بفروشه . دل آدم به درد میاد اما هیچ کمکی از دستمون بر نمیاد .

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 11:18 توسط یک مامان خانومی |

خواب دیدم وارد یه اتاق بزرگ و دلبازی شدم که همه خانواده خودم به همراه مامانم و برادرام و خانواده خالم شامل دختر خاله هام و بچه هاشون اونجان . وارد اتاق که شدم دیدم خالم جلوی میز توالت واستاده و یه جوریه که همه میدونن که مرده اما فقط چند نفری میتونستن ببیننش و منم شاملش بودم . به محض اینکه دیدمش شروع کردم بالا پایین پریدن و جیغ زدن و محکم رو پاهام کوبیدن و داد زدن که خاله زری خاله زری . بعد رفتم جلو و بهش گفتم خاله زری خوبی . یه خنده ای کرد و گفت خوبببببببببم خوبببببببببب . موهاشو کوتاه کرده بود عین اون موقع ها که سر حال بود و رنگ قهوه ای هم داشت . یه لباس زرد با طرحای مشکی تنش بود با یه شلوار مشکی . مرتب بود . بهش گفتم خاله زری عین همیشه بوی خوب میدی . خندید . سرحال بود . دختر وسطیش هم کنارش واستاده بود و میخندید . مامانم سر سجاده بود و یه ریز دعا میخوند اما دو تا دختر دیگش لباس مشکی تنشون بود خیلی سرگردون و عصبی بودند . بعد گفت به من این ... منظورش دختر وسطیش بود خیلی ماهه . نمیدونی این چیه . این یه چیز دیگست . نمیدونی چیه . اما اون دوتا هیچ به درد نمیخورن . بعد رو کرد به بچه ها یعنی نوه هاش و گفت . یکی به این بچه ها برسه این بچه ها گرسنن . منم سریع دویدم سمت آشپزخونه یه بشقاب غذایی که یادم نیست چی بود آماده کردم و دادم دست یکی از نوه هاش که دور از حالا خیلی خیلی دوستش داشت .  بعدشم دیگه خاله زری رفته بود و دیگه نبود .

صبح زنگ زدم به همون دخترش که خیلی ازش تعریف کرده بود و کلی گریه کردیم . نمیدونم این مرگ چرا برای همه اینقدر متاثر کنندس . تمام کسایی که میشناختنش واقعا از ته دلشون ناراحتن . حتی خیلی غریبه ها . امیدوارم روحش شاد باشه .

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 10:32 توسط یک مامان خانومی |

هر هفته ای که بیشتر به آخر هفته و استراحتش فکر میکنم آخر هفته ی مزخرف تری رو سپری میکنم . این هفته ای که گذشت هلاک بودم واسه آخر هفته . چهارشنبه ای هم یکم زودتر اومدم بیرون و رفتم ناخونا مو درست کردم و بعدشم پسرک رو بردم سونو گرافی واسه کلیش که چند ماه پیش رفته بودم و سنگ داشت و خوشحال و خندان رفتم خونه . خوشحال که چه عرض کنم پسرک به نظرم یکم کسل بود . رسیدم خونه یکم که گذشت دیدم پسرک انگار تب داره . فوری بهش استامینوفن دادم اما بعد از چهار ساعت دوباره تبش رفت بالا و فهمیدم که چه آخر هفته دلپذیری در انتظارمه . 

شب تا صبح خوب نخوابیدم و تبش رو چک کردم صبح هم بردمش بیمارستان دم خونمون که متخصص کودکان داره . آنتی بیوتیک داد و گفت که عفونت ویروسیه . اما خبری از علائم سرماخوردگی نبود . بعد از خوردن دومین قاشق شربت هم تبش قطع شد خدارو شکر . اما جلوی بیمارستان یه فروشگاه لوازم پلاستیکی باز شده بود که عاشقش شدم . یه نیم ساعتی با پسرک توش چرخیدیم و یه مبلغی هم خودمو پیاده کردم و اومدیم بیرون .

از همون موقع هم که اومدیم خونه تا دیشب جم نزدیم . جنتلمن شب جمعه یه سیبیل پارتی به قول خودش دعوت بود که رفت . میخواستم خانوم صابخونه رو با پسرش دعوت کنم بیان خونه ما که پسرک تب کرد و منصرف شدم . خلاصه که داستانی بود واسه خودش . صبح جمعه هم جنتلمن بلند شد رفت جلسه ساختمون ساعت ۱۰ گفتم الان میاد الان میاد میخواستم بریم بیرون به سفارش بابام برای تولد پسرک دوچرخه بخریم که نشون به اون نشون جنتلمن ساعت ۲ اومد خونه . یعنی از عصبانیت کبود بودما  . آنتن هم نمیداد تو سالن اجتماعات یه داستانی بود . انقدر اس مس براش نوشتم فکر میکردم میرسه و میخونه اما انگار اس مس هم نمیرفته اونجا . خودشم کلی جو گیر شده بود و پشت اعضا هیئت مدیره در اومده بود و کار به گیس و گیس کشی رسیده بود .

خلاصه که هرچی بیشتر به آخر هفته فکر میکنم مفتضحانه تر میگذرونمش . امروز از اول هفته میخوام هی به خودم بگم وای امروز چه روز خوبیه . لعنت به آخر هفته . چه خوبه که ساعت ۶.۵ از خواب پا میشم . به به چه کیفی داره . خلاصه که داریم خودمون رو خر میکنیم بلکه گرفتار نشیم

نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 10:6 توسط یک مامان خانومی |

زندگی طبق روال سابق جریان داره . فقط شوهر خاله مربوطه رو بردن خونه یکی از دخترا . دیگه زنی وجود نداره که نازش رو بکشه . غذا دهنش بزاره یا حتی اذیتش کنه . دیگه تموم شد . باید بقیه عمرش رو بدون همسر فداکارش سر کنه . زندگی همینه و کاری نمیشه کرد .

آخر هفته ولایت جنتلمن اینا یه عقدکنون دعوت شدیم که اصلا و ابدا دلم نمیخواد که برم . جنتلمن هم خودش وقتی زنگ زدن و دعوت کردن بهشون گفته که مامان خانومی عزاداره ما نمیتونیم بیایم . البته بگم که ما اصلا و ابدا از این رسما نداریم . یعنی حتی مامانمم گفت که برین خوبه اما چون تو فامیل جنتلمن اینا رسم اینه که اقوام عزادار تا یکسال به هیچ نوع مراسمی تشریف نمیبرن حتی ولیمه و جشن تولد خودمونی اینه که اگه برم یه دنیا پشت سرم حرف در میاد .

دیروز یه آن تصمیم گرفتم که پسرک رو اسفند ماه بزارم مهد . به ذهنم رسید که مهد تو اسفند ماه پر از جشن و شادی و مراسمه پسرک شاید خوشش بیاد . اما بعد منصرف شدم به چند دلیل . یکیش اینکه اگه اسفند بنویسم باید فروردین هم بنویسم که عملا فروردین نصفه نیمه س اما باید پولش رو کامل بدم . بعدشم هنوز زمستونه و سرماخوردگی فراوون . بهار به نظرم بهتره واسه اولش برا بچه ای که تا حالا مهد نبوده . اینه که منصرف شدم . فعلا دو سه تا کتاب و سی دی بز بز قندی خریدم گذاشتم تو ماشین خودمونم کیف میکنیم . دیشب ولی بهش میگم کامیار ببرمت مهد میگه آره ولی تو و بابا و پری (مامان بنده) هم باید بیاید . 

سه دفه ازگاره که یه بنده خداهایی رو شام دعوت میکنم خونمون نمیان . ایندفه جنتلمن گفت دیگه نگو . گفتم باشه . یه بارم خودشون رو دیدم به پسره گفتم خیلی بی تربیتینا که هر بار دعوتتون میکنیم نمیایید . قسم و آیه که به خدا نشده . آخه دوست دختر دوست پسرن . دختره نمیتونه و این حرفا . هفته پیش تو وایبر تولدامون رو تبریک گفت و کلی ابراز احساسات کرد و آخرشم گفت ایشالله به زودی ببینیمتون . منم دوباره خر گازم گرفت و گفتم آخر هفته اگه کار ندارید بیاید خونمون . جواب داد که باشه بهت خبر میدم و از یکشنبه تا حالا خبری نیست . منم هی با خودم میگم خاک تو سرت کنن بس که خری . تازه فردا شب جنتلمن خونه یکی از دوستامون مهمونی مردونه دعوت شده میخوام خانومش رو با پسرش بگم بیان خونمون که باهم باشیم و بچه ها بازی کنن جرات نمیکنم میترسم دقیقه نود بگن باشه میایم که در این صورت جنتلمن کلی کفری میشه .

یه چیزی بگم ؟ یه کرم تو بدنم وول میخوره که همش بهم  میگه مهمون دعوت کن مهمون دعوت کن . اصلا نمیزاره آروم باشم

بعدا نوشت : عروس عقدی که بالا بهش اشاره شد همون دختر خانومیه که دوسه هفته پیش زنگ زده بودم واسش خواستگارری

نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 11:16 توسط یک مامان خانومی |


آخرين مطالب
»
»
» پانصد و چهلم : مراسم خواستگاری
» پانصد و سی و نهم : بخیل
» پانصد و سی و هشتم : دستور آشپزی
» پانصد و سی و هفتم : ژله نیمرو
» پانصد و سی و ششم : ایمان
» پانصد و سی و پنجم : خواب خوش
» پانصد و سی و چهار : آخر هفته
» پانصد و سی و سوم :

Design By : RoozGozar.com