سلام . به زندگی من خوش آمدید

روز چهارشنبه صبح نزدیک ساعت ده پسرک رو بردم مهد . عمو موسیقی اومده بود و مهد یه شور و حالی به خودش گرفته بود . بچه ها با هیجان از پله ها میومدن پایین و خیلی خوشحال بودن . پسرک رو مربیشون اومد برد . حتی پشت سرش رو هم نگاه نکرد . از دوربین مدار بسته کلاس نگاش میکردم که بعد از برنامه موسیقی رفته سر کلاسشون و داره نقاشی میکشه . تا یازده مشغول کتاب خوندن بودم که دیدم اومد . یکم منو برد اینور اونور گیر داد که میخواد با لگو توی کلاس بازی کنه و میخواست با من باشه اما مدیر مهد گفت که یا بره سر کلاس یا برید خونه و شنبه بیاید . فوری گفت که میرم سر کلاس و رفت . تا ساعت 12 هم سر کلاس بود که خودشون اوردنش و گفتن برای امروز بسه و از شنبه به صورت کامل بیاد . راستش پسرک دلش نمیخواست بیاد . دوست داشت بازم بمونه . اما منم دیگه اصرار نکردم و با پسرک برگشتیم اداره .  

امروز صبح عین هر روز که میرفتیم خونه مامانم حاضر شد . خیلی هیجان کیفش  رو داشت که دیروز براش خریده بودیم . کیفش رو انداخت رو کولش . لباس راحتی هم براش گذاشتم . تو حیاط بزرگ مهد که راه میرفتیم خیلی متوجه نبود . اما وقتی به قسمت عوض کردن کفش رسیدیم و دمپایی هاش رو براش از تو کیفش در اوردم انگار فهمید که اینجا چه خبره . فوری شال و کلاهش رو هم همون جلو در درآورد . کاپشنش رو هم .  وقتی بهش گفتم برو به سلامت . من برم اداره ؟ با حالتی که خودم میدونم که چطور میخواد بغضش رو مخفی کنه گفت برو و باهام بای بای کرد . لباش رو شکل ماهی کرد و پلکاش رو تند تند بهم میزد .  

 حالم خوب نیست . تو حیاط طولانی مهد کودک دویدم تا برسم دم ماشین و یه دل سیر گریه کنم . زنگ زدم به جنتلمن . اونم حال خودش رو داشت . یکم منو اروم کرد . الان در خدمتتونم . یه ربع پیش زنگ زدم که گفتن خوبه و مشکلی نیست . گفتن اگه لازم شد زنگ میزنیم که بیاین دنبالش .  

 

راستش خیلی خودم به هم ریختم . حالم اصلا خوش نیست . از بغض دارم خفه میشم . این گلو درد لعنتی هم مزید بر علته .  

میدونم براش لازمه . اصلا به خاطر خودشه که رفته مهد . وگرنه مرض نداشتم که ماهی 500 تومن به خودم ضرر بزنم . مامانم هم هنوزم با کمال میل نگهش میداشت . دلم براش تنگ شده . برای اولین باره جایی میزارمش که آدماش رو خیلی نمیشناسم . نمیدونم با بچم چطور رفتار میکنن .

نوشته شده در شنبه دوم اسفند 1393ساعت 9:52 توسط یک مامان خانومی |

یه بار یه اصطلاحی رو یه جا که یادم نیست کجا راجع به مهدکودک خوندم که از اون موقع حس بدی نسبت بهش دارم " یتیم خانه های  مدرن "  

حالا اینکه این نظریه درسته یا غلط نمیدونم . اما اینو میدونم که امروز 29 بهمن ماه من یکی اصلا و ابدا مجبور نبودم که بچم رو ببرم مهد کودک . یعنی از نظر مامانم هنوز اشکالی نداشت که بازم ببرمش اونجا اما یهویی شد همه چی . دیروز یهو جنتلمن اومد اداره . سر یه جریانی . که اونم داستانی داره واسه خودش . بعد دوباره یهو به جنتلمن گفتم چند وقت قبل رفته بودم یه مهد کودکی همین نزدیکی واسه ثبت نام زنگ زدن گفتن بیا . بیا تا اینجایی بریم ببینیمش . گفت بریم . رفتیم . راجع به همه چی حرف زدیم اوکی بود . اما راستش راجع به قیمتش کمتر از این حرفا فکر میکردم که باشه . نبود . بیشتر بود . در حد همون مهدی که دوستم بچش رو میزاره . گفتم به جنتلمن ببریمش اونجا چه کاریه .  

بعدش رفتم مهد مورد نظرم . به سفارش دوستم . همون موقع اوکی نهایی رو دادن . قرار شد فردا یعنی امروز ساعت ده موقع اومدن عمو موسیقی ما هم اونجا بریم  . از درش که اومدم بیرون تازه چشمم رو به دور و بر انداختم . یه استخر بدون آب . درختای خشک . زمین بازی بزرگ . دیوارا خیلی غیر طبیعی نقاشی نشده بود . حتی یه جاهایی جغد و تار عنکبوت هم کشیده بودن . به جایی نگاه میکردم و قدم میزدم که قرار بود بچه ام را پاره تنم را ساعتها رها کنم . بعد از ظهر روز نه چندان زمستانی . توی حیاط خالی . حتما بهار که شود اینجا دل انگیز تر خواهد شد .  

رفتیم . از ساعت سه صبح بیدار بودم . فکر میکردم .  راه میرفتم . قدم میزدم . به یتیم خانه مدرن فکر میکردم و بالاخره صبح شد . از خونه با پسرک مستقیم اومدیم اداره . صبحونه خوردیم  

 

ادامه دارد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم بهمن 1393ساعت 13:16 توسط یک مامان خانومی |

وای خیلی وقته که نبودم شاید نزدیک به یک ماه . تو این یک ماه نمیدونم چرا تو نوشتن تنبل شدم . حتی تو خوندن وبلاگ دوستانم . اما همیشه دلم خواسته که بنویسم وگرنه تا حالا صد دفه اینجا رو بسته بودم  

روز تولد پسرک که ششم بهمن ماه بود داداشم عازم مکه و مدینه شد . قرار بود صبح بره و تصمیم گرفتم باهاش برم فرودگاه که گفت اصلا تو فرودگاه راه نمیدن و فقط پیاده میکنن و میری و از این داستانا . منم از قبل به رئیسم گفته بودم که قراره برم فرودگاه و مرخصی گرفته بودم  .. اینه که صبحش رفتم خونه مامانم اینا داداش رو بدرقه کردیم و با مامانم رفتیم صبحونه خوردیم و ساعت یازده هم رفتیم بیرون و بردمش رستورانی که دوران جوونیش میرفته ناهار خوردیم و بعدشم رفتیم خونه و روز تولد پسرک خوش گذروندیم و استراحت کردیم .  

اما نگم از هفته بعدش که نزدیک اومدن داداشم پوستم کنده شد . داداشم خودش خونه داره و گفته بود که برای دیدنش هرکی میاد بره خونه خودش . بعد چون مجرده وسیله هاش کمه . کلی از خونه من و مامانم وسیله بردیم . روز آخرش که مرخصی گرفتم و یه خونه تکونی کلی براش کردیم . دیوارارو شستم . آشپزخونه کف و کلی کارای دیگه . یه روزم رفتیم براش لوستر خریدیم . دیوار کوب . واسه آشپزخونه و راه رو و جلو در . یه روز هم میز عسلی خریدیم . خودمم کادو قاب نقره خریدم که هرکی دید خوشش اومد . اول میخواستم تابلو فرش بخرم اما راستش پولم نرسید . این رو 170 فکر کنم خرید جنتلمن براش . خوب بود . خودمم دلم خواست واسه خودم بخرم .  

صبح پنجشنبه هم رفتیم فرودگاه و حاجی رو تحویل گرفتیم و بردیم خونه . کلی مهمون داشتیم . هم پنجشنبه و یه سری هم جمعه . خدا رو شکر به خیر و خوشی تموم شد . برای پسرک یه هلی کوپتر اورد برای جنتلمن موزر و برای من یه عطر یه چادر که خودم گفته بودم یه یه سجاده و کلی خورده ریز که از تو چمدونش کش رفتم  

بازم هست که بنویسم اما الان کار دارم و میترسم که بخوام بنویسم همینم از دستم بره

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم بهمن 1393ساعت 9:50 توسط یک مامان خانومی |

سلام . من اومدم در آستانه تولد 35 سالگی . فردا تولدمه و من حس خوبی دارم . همیشه دوست داشتم زمان تو روز 5 بهمن یکم بیشتر کش میومد تا من بیشتر ازش لذت ببرم .  

تولد پسرک هم به خوبی و خوشی برگزار شد . راستش تمام دیروز رو دلم میخواست بخوابم از بس که خسته بودم . اما به زحمتش میارزید .  واقعا خستگی آخر شبم جسمی بود و با آرامش و بدون استرس خوابیدم . راستش یکی دو سه شب قبلش هم شبا دیر خوابم میبرد هم صبا زودتر از موقع از خواب پا میشدم . استرس داشتم و همش به کارام و برنامه هام فکر میکردم .  

کل بعداز ظهرای هفته گذشته به رسیدگی و کارام گذشت .یه روز کیک سفارش دادیم . یه روز رفتیم هایپر خرید . یه روز برای خودم یه چیزایی میخواستیم . روز آخرم که چهارشنبه باشه افتادم به درست کردن غذاهام . سالاد کلم و کیک مرغ و ژله هامو شب درست کردم . صبحم مرغم و پختم . خوراک لوبیا و مایع ماکارونی درست کردم . بالمو مزه دار کردم . سالاد فصلمم حتی کاهوشو خرد کردم خیار و لبوشو خورد کردم و سسشم آماده کردم . البته کارا به این مختصری هم نبود . این وسط جنتلمن و پسرک هم تز میدادن و کار برام درست میکردم . ناهارشونو  که دادم همه رو خوابوندم خودمم خوابیدم تا 2.5 از ساعت 5 هم داداشای جنتلمن اومدن و یکم تو کارا کمکم کردم . راستش ناگت مرغ هم تو برنامم بود که قرار بود وقتی مهمونا هستن درست کنم که راستش حس کردم همه چی به اندازه کافی هست و ناگت دیگه خیلی زیاد میشه .  

تا ساعت 8.5 دیگه تقریبا همه اومدن . پسرک هم با دوستاش گاهی تو اتاق بود و گاهی هم با ما میرقصید و خوش بود . تقریبا همه دور میز پیش غذا جمع بودند . گاهی میرقصیدن گاهی چیزی میخوردن و حرف میزدن . با وجود اینکه همدیگرم نمیشناختن اما با هم گرم گرفته بودن و جور شدن . خودمم فقط راه رفتم و دوویدم . از این ور به اونور . برنج آبکش کردم . ماکارونی رو هم . بالا رو سرخ کردم . با همه این کارا به خودم خیلی خوش گذشت . فک کنم بقیه هم بهشون خوش گذشته باشه . البته امیدوارم .  

بعدشم که میز پیش غذا که شامل کیک مرغ سالاد کلم بال سوخاری پنیر و کالباس زیتون ماست و خیار و خوراک لوبیا بود تموم شد کیک رو اوردیم و کادو ها رو باز کردیم که اونم به زحمت بچم شمع 4 رو فوت کرد و جیغ و دستو هورا .  

شام هم سرو شد و بعدشم میز دسر و کیک و ساعت 12 بود دیگه همه یواش یواش رفتن .  

این وسط دو تا خانواده روز آخر و یکیشون ساعت 9 شب کنسل کردن و نیومدن . خب من برای اونا هم تهیه دیده بودم و خرید کرده بودم که دقیقه آخر خبر دادن به نظرم کار درستی نیست . اما به ما که خوش گذشت و راضی بودم . یه تعدادی عکس تو گوشیم هست که سعی میکنم تا آخر وقت براتون تو ادامه مطالب با رمز قبلی بزارم . از تبریکات صمیمانتون ممنونم . امیدوارم شما هم همیشه خوب و خوش باشید


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه چهارم بهمن 1393ساعت 9:38 توسط یک مامان خانومی |

مهمونامو دعوت کردم لیستمو نوشتم یه کمی خرید کردم و استرس هم دارم واسه مهمونی تولد پسرک .  

کیک و سفارش دادم به شکل باب اسفنجی . به شکل نه به عکس . به قنادی مورد علاقم . بی بی . یکم تزیینات داریم یکم هم میخریم با بادکنک سر و تهش رو هم میاریم . میز قبل شامم خوراک لوبیاس . سالاد سزار .سالاد کلم . ناگت . احتمالا پیراشکی و کیک مرغه . برای شام هم زرشک پلو با مرغ و ماکارونی فرمیه . نمیدونم چرا حس میکنم کمه . و البته سالاد فصل .  

میخوام از این لیوان کوچیکای یه نفره بگیرم و توش پودینگ و ژله و کرم کارامل درست کنم و بعد شام با کیک بزارم رو میز با چایی و نبات و این داستانا .  

حتما حتما عکساش رو میزارم براتون . اگه پیشنهاد دیگه ای دارید لطفا بهم بگید تا فردا عصری که میتونم به اینجا سر بزنم

نوشته شده در سه شنبه سی ام دی 1393ساعت 12:15 توسط یک مامان خانومی |

روزای گرم زمستونی هم که داره طی میشه . واقعا از اینکه هوا اینهمه ملایمه و مثله اردیبهشت میمونه لجم میگیره . هرچند که یکی دو روزه که یکم سرد شده اما منو راضی نمیکنه  

دو سه هفته پیش که بعد از تقریبا یک سال تمام غر زدن به جون جنتلمن بالاخره یه روز یه کابینت کار خوش قول اومد خونمون و اپن رو برداشت و کابینتا رو وصل کرد به دیوار و یه تغییر درست و حسابی تو خونمون ایجاد شد . انقدر فضا باز شد که خود جنتلمن هی میگفت کاش زودتر از اینا اومده بود . آشپز خونه و پذیرایی یه سالن یه سره بزرگ شد که جا رو واسه یه میز آشپزخونه 4 نفره باز کرد و دیروز هم بعد از کلی گشتن تو دلاوران و یافت آباد بالاخره یکیش رو خریدیم . حالا قراره که فردا شب برامون بیارن . انقدر از این تغییرات راضیم که نگو . فقط مونده پروژه بعدی که اونم رنگ کردن یا کندن کاغذ دیواریه خونمونه . یه طرف دیوارمون کاغذ دیواریه که اصلا و ابدا با خونه هماهنگی نداره .  من از اولش هم رنگش رو دوست نداشتم نمیدونم چرا اونروز راضی شدم به خریدنش اما الان پشیمونم . الان دلم یه دیوار سفید میخواد که دو سه تا قاب خوشگل بکوبم روش و کیف کنم . امیدوارم راضی بشه .  

تولد پسرک نزدیکه و ایضا تولد من و جنتلمن هم . دلم میخواد که یه تولد جوونانه بگیرم . در حال فکر کردن به موضوع مورد نظریم . لیست مهمونا لیست غذاها لیست کارا . امیدوارم جور دربیاد و بشه و جشن خوبی از آب در بیاد . راستی دلمم میخواد عکس بزارم براتون . از خونه یا شاید از تولد احتمالی . اگر شد میگیرم و میفرستم . مرسی از فریمای مهربون که با تمام گرفتاریهاش سراغ منو هم میگیره تولد کورش عزیزم مبارک  

از مریم عزیزم که با وجود یه دختر کوچولوی ناز از اون سر دنیا بازم میاد و میپرسه که چرا نیستم  

عسل عزیزم از شمال ایران که منو شرمنده خودش میکنه  

و باز هم مریم خانوم مهربون که خودم خیلی وقته بهش سر نزدم ببخشید عزیزم . ایشالله عروسی آقا پسرات

نوشته شده در شنبه بیستم دی 1393ساعت 9:41 توسط یک مامان خانومی |

اول از همه بگم که ممنونم که از اینکه به یادم بودید . خیلی ببخشید که خبری از خودم ندادم . من معمولا تو اداره پست میزارم که این چند وقته کارم خیلی زیاد بود . واقعا خیلی روزا اصلا نمیرسیدم که هیچ سایتی برم . فقط کارتابل اداره و کاراش و دیگر هیچ .  

ما خوبیم . پسرک هم یکم سرما خورده بود ولی الان بهتره . رژیم هم دست و پا شکسته ادامه داره . الان 62 کیلو ام . مشاور دکتر کرمانی البته زنگ زده و دعوام کرده . اما خب از اونجایی که کلا من اصلا چاق به نظر نمیرسم و تازه لاغرم محسوب میشم و به هرکی میگم رژیم گرفتم چشماشو تا منتها علیه پلکش باز میکنه و میگه تو دیگه چرا یه ذره شل شدم . اما کم خوری همچنان ادامه داره . البته من یکی از دلایلی که باعث افزایش وزنم شده بود کم تحرکی بود . اما الان چند وقتی میشه که مثلا مجبورم برم یه ساختمون دیگه قبلا ها با ماشین اداره میرفتم و میومدم اما الان هرکاری دارم پیاده میرم تا اونجا و پیاده میام و گاهی راهمم دور تر میکنم . تو خونه همش راه میرم . اوضاع هم بد نیست . داشتم الان به همکارم میگفتم که چقدر تازگی ها اذیتم میکنه جنتلمن و چقدر از دستش خسته ام . حالا هم به شما میگم خیلی خسته ام خیلی زیاد

نوشته شده در سه شنبه نهم دی 1393ساعت 9:38 توسط یک مامان خانومی |

سلام بر دوستان گل و گلاب بنده . 

خدمتتون عارض شم که فقط اومدم یه گزارشی از وضعیت رژیمم بدم و برم برای اون دسته از دوستانی که خواسته بودند . 

همچین میگم اون دسته انگار صد نفری بودن . فوقش دوتا  اصلا میخوام واسه این بگم که تو ذهن خودم بمونه . یا شایدم به درد کسی بخوره . من با وزن 64 کیلو شروع کردم . یعنی وزنمو به سایت دکتر کرمانی این اعلام کردم . فک میکنم که کمتر بودم . مثلا 63.5 . امروز فرقش رو فهمیدم که کاش همون روز دقیق رفته بودم رو ترازو . چون همین الان که دارم از داروخانه روبروی اداره میام 63.400 بودم . البته یه پلیورم تنمه ها . اما پایه رو میگیرم با همین مانتو شلوار اداره . که همیشه هم همین تنمه . راستش رو خواسته باشید دیروز مخصوصا روز سختی بود . واقعا گرسنه بودم . دیگه داشتم سر درد میشدم که از غذاهای آزاد و اجباری خوردم و خودمو سیر کردم . غذای اجباریم شیره و خرما  . بعدش من واسه خودم یه تزی داشتم امروز که نمیدونم درسته یانه . صبحونه نخوردم . چون اصولا من هیچوقت خدا صبونه نمیخوردم . یعنی هیچوقت تا ساعت یازده گرسنه نمیشم حالا اگه یه وقتی هتلی بودم یا جایی از سر اجبار خوردم و بس . 

پس نون صبحمو با نون ظهرم جمع کردم یه جا خوردم .  بعدش چون عذاب وجدان بدی گرفتم پا شدم رفتم از اداره بیرون و یه نیم ساعتی پیاده روی کردم . تازه بازم میرم . تا عصری همین دور و بر اداره . هی این کوچه هی اون کوچه خلاصه راه میرم . 

بعد امروز چون تو اداره بودم یادم رفت میوه ساعت ده و بخورم و همینطور سیب قبل از ناهار رو . حالا اینا رو یه جا شب بخورم چی میشه . وااااااااااااای بچه ها کلی هیجان دارم واسه وزن زیر 60 . خدا ایشالله قسمت همه بکنه. به زودی بر میگردم با گزارش جدیدی از رژیم درمانی بنده صرفا جهت لاغری و خوش تیپی و لا غیر 

نوشته شده در شنبه یکم آذر 1393ساعت 14:5 توسط یک مامان خانومی |

خب باید خدمتتون عارض شم که از وقتی اومدم این اداره خیلی خوب شده راهم نزدیک شده . میتونم با ماشین بیام و برم . تا اینجاش خوبه . ولی قسمت بد ماجرا از اونجایی شروع میشه که احساس میکنم وزنم زیاد شده . .احساس که چه عرض کنم . ترازوی بیتربیت دارو خانه جلوی اداره اینو میگه . من واقعا از این موضوع ناراحتم . البته باید بگم که نمیدونم چرا هیچ لباسی برام تنگ نشده . یعنی تنگ شده اما بازم تنم میره ولی خب میچسبه بهم دیگه و اونجوریکه باید قشنگ نیست . وزن الان من 64 کیلوئه . شاید هم یکمی کمتر اما همونجاهایی که خودتون میدونید یه جوری که خیلی ازش خوشم نمیاد چاق شده . یعنی حسابی گوشتی شده و این داره منو آزار میده . از همه بیشتر هم که جنتلمن راه میره و بهم تیکه میندازه . 

امروز بعد از جستجو تو سایتای مختلف بالاخره دل و زدم به دریا و از سایت دکتر کرمانی معروف بعد از پرداخت هزینه یه برنامه تغذیه گرفتم که باید بر اساس اون عمل کنم . اضافه وزن من 6 کیلوئه اما من یادمه که موقع عروسیم 53 کیلو بودم و اصلا هم لاغر به نظر نمیرسیدم . یعنی مردنی نبودم . خوب بودم . اما حالا نه . تا قبل از اینکه بیام این اداره 60 ثابت بودم . حالا باید با این 6 کیلو خوب بجنگم تا بازم به وزن ایده آلم برسم . شنیدم که تو برنامه غذایی خیلی از هنرپیشه های خارجی ژله هم گنجونده شده که صورتشون خیلی لاغر نشه . حالا من یه سوال دارم از شماهایی که تجربش رو دارید . میشه ژله رژیمی استفاده کرد ؟ چون جزو غذاهای آزادم نوشابه رژیمی هم هست . یعنی وقتی میشه نوشابه رژیمی بخورم ژله هم میشه یا نه ؟ 

امروز که ناهار از خونه اوردم و میخورمش  اما برنامه شامم یک دوم لیوان لوبیا چیتی پخته است + سالاد . 

کاش از دیشب لوبیا هارو خیس کرده بودم  

آهان یه سوال دیگه دارم ازتون . اونم اینه که تو غذاهای آزادم کدو و بادمجون هست . روزی یه قاشق روغن زیتون هم دارم . من میتونم با اون یه قاشق روغن زیتون یکم پیاز تف بدم و با کدو یا بادمجون قلیه درست کنم ؟ و علاوه بر اون شامی که دارم اونم بخورم  خب گشنم میشه میدونم . 

راستی تازه میخوام خیلی هم خودمو اذیت نکنم . اگه احیانا اینجا تو اداره تولدی شد مناسبتی شد اومدن کیک و شیرینی تازه تعارف کردم یدونه بخورم بجاش نیم ساعت پیاده روی کنم . نه ؟ خوب نیست ؟ 

وای نمیدونید برای شب شام چه هیجانی دارم واسه اون لوبیا پخته هه .  الانم با وجودی که با جنتلمن قهرم اس ام س دادم که خیار و کاهو و گوجه یادت نره . هنوز نمیدونه که رژیم دارم . شاید اصلا بهش نگفتم . آخه شام خوردن این چند وقته ما پروژه ای شده . همش سرش گرمه با گوشیش . بعد من شامو آماده میکنم یه رب بعد میاد بخوره منم خوردم تا اون موقع . اینه که نمیبینه شام خوردن منو . یه وقتایی هم میگم خوردم خونه مامانم اینا و نمیخورم . یا دنبال پسرک میکنم که یه لقمه غذا دهنش کنم اون هیچی نمیفهمه . 

فقط نمیدونم با وسوسه قرمه سبزیهای مامانم چه کنم که هفته ای یه بار میرسم که اونجا بوی قرمه سبزی ظهر چنان پیچیده که نمیتونی نری و یه بشقاب پدر مادر دار نکشی و نخوری . وااااااااااااای اون خیلی سخته . 

خدایا لطفا کمکم کن . 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393ساعت 12:38 توسط یک مامان خانومی |

من اومدم . البته با تاخیر مینویسم که شرمندم . اما از مشهد اومدیم ما . من و مامانم و پسرک . سه شنبه ساعت 6 و خورده ای رفتیم سوار قطار شدیم . فردا صبحش ساعت 7 رسیدیم . رفتیم هتل . بلافاصله بهمون جا داد . دوش گرفتیم حاضر شدیم و پیاده رفتیم سمت حرم . تا در باب الجواد 5 دقیقه پیاده راه بود . حرمم که خیلی خوب بود . مثل همیشه روح آدم رو تازه میکرد . با پسرک و مامانم نشستیم . یکم دعا خوندیم یکم پسرک هم با ما نماز خوند و بعد گرسنه شد . ساعت حدودای 10 بود . پاشدیم رفتیم بیرون من و پسرک . براش دونات رضوی خریدم و دوباره اومدیم . دسته های عذاداری رو تماشا کردیم . بعد که دوباره رسیدیم به مامانم اومدیم تو صحن نماز ظهر و عصر و به جماعت خوندیم و بعدش برگشتیم هتل . تورمون با صبحانه و ناهار و شام بود . ساعت یک که ناهار سرو میشد . اسم هتلم اگه خواسته باشید نور بود . تو خیابون خسروی نو . نزدیک در باب الجواد . سه ستاره بود . تمیز بود و پرسنل خوبی داشت . یه میز اردور داشت که چند رقم سالاد و دسر و سوپ هر وعده روش سرو میشد . بعد سر میزت میومدن و از غذای روز که معمولا 6 رقم بود یکی رو انتخاب میکردی و برات میوردن .  

ناهار و خوردیم خوابیدیم . عصری هم راه افتادیم به سمت گنبد سبز . اونم تقریبا نزدیک هتل بود . مقبره یه شیخی هست که وسط یه میدونی تو مشهد واقع شده . اونجا هم نماز خوندیم و اومدیم . شبا تو مشهد سرد بود . سرد سرد . نمیشد بمونی بیرون . حسابی پسرک رو میپوشوندم . شبش چون تو قطار خوب نخوابیده بودم خوب خوابیدم . صبحش مامانم خودش رفته بود حرم . زنگ زد ما هم بیدار شدیم و ساعت نه رفتیم صبحانه . بعدش رفتیم سمت بازار رضا . اونجا با پسرک خیلی اذیت شدیم . همش میخواست بغلش کنیم . خریدامون زیاد شد و خیلی خسته شدیم . رفتیم هتل اساسمون رو گذاشتیم اونجا و بعد دوباره راه افتادیم سمت نمایندگی سحرخیز . جنتلمن سپرده بود که حتما از اونجا برای فامیل اون خرید کنم .  اما تا رسیدیم بسته بود .  دوباره برگشتیم ناهار خوردیم و مامانم و پسرک خوابیدن ساعت 4 من تنها رفتم خریدامو کردم و برگشتم . از روز قبلش یه کالسکه گوشه لابی توجهمو جلب کرده بود . پرسیدم که این آسانسور ماله کیه . گفتن ماله شماست و قابل استفاده . وااااااااای خبری از این خوشتر نبود . یه آقایی تو هتل کمکم کرد کالسکه رو تا دم هتل بردیم و اون شب خیلی عالی بود . هرجا خواستیم رفتیم و خرید کردیم و پسرک هم تو کالسکه کلی واسه خودش کیف میکرد . عالی بود خلاصه . خدا خیرشون بده . فرداش هم که روز  جمعه بود همینطور با کالسکه رفتیم . اما سر ظهر باید هتل رو تحویل میدادیم . وسائل رو دادیم امانات هتل و رفتیم بیرون یه رستورانی که داداشم آدرس داده بود و مارو از اونجا مهمون کرده بود ناهار و خوردیم . تازه شده بود ساعت 2 و ما زمان حرکت قطارمون نزدیک به نه شب بود . این همه وقت نمیدونستیم باید چیکار کنیم . حرم هم نشد که بریم . از رستوران که اومدیم بیرون چند قدم جلوتر ایستگاه مترو بود . سوار شدیم رفتیم ته خط دوباره سوار شدیم رفتیم سر خط و دوباره قطار دور زد و دوباره ما برگشتیم  مشهد گردی کردیم اساسی . بعد رسیدیم تو لابی هتل . یکم از خودمون پذیرایی کردیم برای اینکه حوصله پسرک سر نره به مسئولش گفتیم زد شبکه پویا و خلاصه تا هفت و نیم یه جوری گذروندیم و بعد راهی ایستگاه راه اهن شدیم و به سلامت برگشتیم تهران  

راستشو بگم یه چیز دیگه . روز آخر بابت شنیدن خبر فوت مرتضی پاشایی خیلی خیلی ناراحت شدم . کلا حالم از صبحش گرفته بود . مخصوصا که یه بنده خدایی تمام عکسا و فیلم لحظات آخرش رو برام فرستاد و بیشتر از قبل حالمو خراب کرد . فقط میگم خوش به سعادتش که اینطوری تو اوج رفت و با شکوه تشییع شد . دست مردم درد نکنه .

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393ساعت 9:36 توسط یک مامان خانومی |


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
»
»

Design By : RoozGozar.com