تبليغاتX
Lilypie First Birthday tickers یادداشتهای یک عدد مامان خانومی

یادداشتهای یک عدد مامان خانومی

یکی از لذتهای بزرگ من هم صحبتی با دوستی است که هر وقت از خانواده شوهرم به ستوه میایم هر وقت که دلم میخواهد پشت سرشان لغز بخوانم گیر بدهم به اینکه چرا منو چپ چپ نگاه کردند و راست راست نگاه نکردند . چرا هی به بچه ام آب میدهند که صبح از زیر بغل خیس باشید تا زانو . چرا هی شوهرم را پر میکنند چرا هی در کارمان دخالت میکنند که چه بکنیم و چه نکنیم کجا برویم و کجا نرویم مهمانی که میدهیم چه درست کنیم و چه نکنیم و خیلی چیزاهای دیگر که نه من اعصاب نوشتنش رو دارم نه شما حوصله خواندنش را زنگ میزنم به او . من میگویم او میگوید . یک ساعتی که با هم حرف زدیم دل جفتمان که خنک شد قهقهه مستانه ای سر میدهیم انگار که فتح الفتوح کرده ایم . مثل همون خوابه که دیده بودم یادتان هست مثل همان موقع انگار که واقعا هرچه در دلمان بوده به خود آنها گفته ایم و دست از خود خوری کشیده ایم آنوقت با خیال راحت گوشی را قطع میکنیم و یک چند ساعتی سرمستیم . اما وقتی که دوباره عصری مادر شوهر زنگ زد و پسرش رفت توی اتاق و شروع کردن به زبان مادری حرف زدن آن وقت همین یک لذت هم دود میشود میرود هوا

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 9:23 توسط یک مامان خانومی | |

چی میکشن اون خونواده هایی که بچشون رو به عشق دیدن خاله شادونه بردن . اما جنازه بچه رو تحویل گرفتن . یه چیزی آدم میشنوه ها . میشه اصلا تصورش کرد . چی بگه آدم . خدا صبرشون بده . مگه میشه . کی جواب میده . اصلا هم که بده . مگه پر میشه جای اون بچه طفل معصوم . خاله شادونه چی . چی داره که بگه . که به خاطر اون سه تا بچه دیگه نیستن . خدایا تو چی . تو چی داری بگی ؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 12:55 توسط یک مامان خانومی | |

۱ . دیروز کامیاری برای اولین بار به صورت کامل گفت " ماما " . این بهترین هدیه روز مادر برای من بود

۲ . کادوی مامان تحویلش شد . با مادر جنتلمن تماس گرفته و تبریک گفته شد . جنتلمن هم عصری یه شاخه گل رز قرمز برایم خریده بود . کادو هم همون انگشتر و گردنبنده که بابت چند تا مناسبت بود و شامل روز مادر هم میشد .

۳ . پسرک سوئیچ ماشین رو انداخته تو سطل آشغال و صبح هم آشغالا رو گذاشتیم دم در و حالا دیگه فقط با یدونه سوئیچ میگردیم .

۴ . دندونای پسرک همه زده بیرون  . از این سر تا اون سر . اما همچنان غذا رو درسته قورت میده .

۵ . پسرک دیگه به کنترل و گوشی و اینا علاقه ای نداره . میره رو میز وایمیسته و میرقصه . در تراس رو باز میکنه و میره تو تراس . میره رو مبل و کلید برق رو هزار بار خاموش و روشن میکنه . وقتی بشینم پای لب تاپ میاد و پام و گازای ریز ریزکی میگیره و جیغم میره آسمون . تمام وسائل خونه تمامشون ها از دست پسرک آسایش ندارن . اما وقتی هم میخوابه دلم براش تنگ میشه .

۶ . جمعه ای بردمش پارک که یه یقه یه دختر بچه رو که دقیقا یه سال از خودش بزرگتر بود رو از پشت کشید و دخترک نقش زمین شد و نزدیک بود خودش هم بیوفته . شانس اوردم طوریش نشد .

۷ . دلم یه مسافرت میخواد . یه ذره آرامش . بدون دغدغه . دلم خودمو میخواد . دلم واسه خودم تنگ شده .

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 13:51 توسط یک مامان خانومی | |

مادر ...بيشترين عشق جهان را بسوي تو مي آورم...از معبر فريادها و حماسه ها
چرا كه هيچ چيز در كنار من از تو عظيم تر نبوده است...كه قلبت چون عاشقي بي توقع است
آري آري فقط تو بي توقع در عالم هستي!

این پیام رو یکی از همکارا تو سیستم برام فرستاده بود

همکارم تعریف کرد که دختر بچه ۶ سالش همراه پدر بزرگش رفته سمنو که میدونه مامانش خیلی دوست داره خریده بعدشم به پدر بزرگش گفته بهم پول بده تا بدم به مامانم . بابابزرگش هم بهش یه هزار تومنی نو داده و دخترک سمنو رو همراه یه هزار تومنی داده به مامانش .

مامانم برام اس ام اس داد : مادرم روزت مبارک ایشالله صد ساله بشی منو داماد کنی . از طرف کامیار

دوست خوبم پیچک خانوم  برام این کامنت رو گذاشته :

مامان خانومي اگه قرار بود تو كل وبلاگستان فقط به يه نفر روز مادرو تبريك بگم.اون يه نفر تو بودي.روزت مبارك.بوس

این چند تا مورد بالا باعث شد تا همین الان ساعت ۱۲:۴۶ ظهر اشکی گوشه چشمم جمع بشه . نگید که دل نازکی و این حرفا . یه حس خوبی دارم از روزی که مادر شدم که تا حالا هیچ حسی به این زیبایی نداشتم . ایشالله همه اونایی که اینجا رو میخونن این حس قشنگ مادری رو تجربه کنن. منو که دارید همین الان بازم دارم میکوبم تخت سینم و همون اشکه هم گوشه چشممه .

دوستتون دارم . مرسی بابت پیامهای تبریک . روز شما دوستای گلمم مبارک

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 12:45 توسط یک مامان خانومی | |

به یه آدمی که میدون ونک واستاده باشه بعد سرشو بکنه تو تاکسی تا مسیرشو بگه بعد بگه ونک میرید

به یه آدمی که بچه رو میبنده به صندلیش بعد در عقب پشت راننده رو باز میکنه و میشینه کنار بچهه و منتظر میشه ماشین خالی راه بیوفته در حالی که سوئیچ دست خودشه و قرار بوده خودش رانندگی کنه

به یه آدمی که از تاکسی پیاده میشه در حالی که پول راننده تو دستشه و بعد بدو بدو میره که به مقصد بعدی برسه و رانندهه همینطوری براش بوق میزنه که بابا کرایت

به یه آدمی که در یخچال و باز میکنه و لیوان خالی رو میزاره تو یخچال و در و میبنده

به یه آدمی میره حموم و یادش میره سرشو بشوره

به یه آدمی که دم در خونه منتظر آژانسه بعد آژانسی دیر میکنه میخواد که شماره اونجا رو بگیره و بعد نگاه میکنه میبینه که شماره خونه خودشون و گرفته تازه صدای شوهرشو از توی پیغام گیر میشنوه تازه پیام هم واسه خونش میزاره که آقا چرا این آژانس نیومد

به یه آدمی که شماره هر ننه قمری رو میخواد بگیره بازم عین هر بار شماره شوهرشو میگیره و حتی یه بار محض نمونه نمیشه که درست شماره گیری کنه

به این آدم چی میگید . هان راستشو بگید ؟

نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:54 توسط یک مامان خانومی | |

ناهار همه خونه ما مهمون بودند . خونه مامانم اینا البته . همه فامیلامون بودند . مادر و پدر جنتلمن هم بودند . مادر و پدرش مثل اینکه زودتر اومده بودند و منم به مامانم قبلا گفته بودم که سبزی پلو با گوشتش رو عالی درست میکنه . نفهمیدم کی ولی سر ناهار دیدم که سبزی پلو داریم . با خوشحالی کشیدم تو بشقابم که یه دفعه توش چند تا باقالی دیدم . گفتم اینو کی درست کرده ؟ مامان جنتلمن با سرافرازی گفت مننننننننننننننننننننن . بهش گفتم مگه نمیدونی پسرک به باقالی حساسیت داره . مگه یادت رفته بود . تو مثل اینکه حالیت نیست . میدونی من اگه الان خورده بودم چی پیش میومد . گفتش که نه بابا حالا خیلی هم مهم نیست . گفتم چی چی رو مهم نیست زنیکه بی شعور . تو مثل اینکه حالیت نیست . میگم حساسیت داره به باقالی نفهم . عوضی .مامانمم دنبالشو گرفت و شروع کرد بهش بد و بیراه گفتن . جنتلمن اون موقع سر میز نبود . رفتم بهش گفتم مامانت تو غذا باقالی ریخته . اونم رفت بهش گفت که چرا این کارو کردی . ولی بهش نگفتم که کلی بهش فحش دادم و بد بیراه گفتم .

مادره عین موش شده بود نشسته بود یه گوشه . منم هر سری میدیدمش میرفتم یه لگد میزدم تو پهلوش یه چیزی بهش میگفتم .  باورتون شد . راستش خودمم باورم نمیشد . اما وقتی از خواب بیدار شدم یه نفس عمیق کشیدم . راستش این همه جسارت رو تو خودم حتی تو خواب هم نمیدیدم . چه برسه تو بیداری .  واقعیتش اینه که خوشم نمیاد این همه پررو بی ادب باشم . حالا حتی اگه حق با من باشه .  ولی خب خیلی حال داد بهم  یه جوری انگار عقده دلمو بهش خالی کردم . حالا حتی تو خواب

پ . ن ۱: کفش رو نخریدم . گفتم که چون شماره ۴۰ داشت . با کفی هم حل نمیشد . ولی هنوزززززززززز چشمم پشتشه .

پ . ن ۲ : منو ببخشید بابت عکس کامیار که گفته بودید . واقعا از تنبلی هنوز عکساشو نریختم رو لب تاب . ایشالله به زودی میام با عکس

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:8 توسط یک مامان خانومی | |

من معمولا آدم حسودی نیستم . یعنی نه مامانم اینطوری بوده که منم مثل اون بشم نه اینکه اصولا خودمو با کسی مقایسه میکنم . اما این از اون وقتاس که من حسودیم میشه . تازه اینم نه از اون حسودی ها که دلم بخواد طرف نداشته باشتش ها . نه مال اونم باشه ولی منم میخوامش .

 دق دادم تا حرف بزنم . چیو میخوام ؟ الان میگم . من اون حسی رو میخوام که بعد از یه خرید دلچسب بهت دست میده . وقتی که خرید کردی و از خریدت راضی هستی اونوقت دیگه هییییییییییییچ چیز این دنیا نمیتونه ناراحتت کنه . گوشه لبت یه لبخندیه که هرکاریش میکنی نمیتونی مخفیش کنی . ته دلت یه جور ذوقه . هی دلت میخواد هییییییییییییی ذوق کنی و خوشحال باشی . حاضری دروغ بگی که ارزون خریدمش تا از شر غرغرا نجات پیدا کنی . اما واسه چیزی که خریدی انقدر خوشحالی که نگو . نگو و نپرس . من یکی که مثلا اگه کفش باشه یه نیم ساعتی باهاش تو خونه راه میرم . فشنی راه میرم و کج کج از تو آیینه به خودم نگاه میکنم و لبخندای ژکوند به خودم میزنم . هر عیبی هم که هرکی بزاره روش به چشمم نمیاد .

حالا خدا نکنه برم مثلا تماشا پشت یه ویترین بعد یه چیزی بپسندم . بعد قیمت کنم باشه ۱۲۸ تومن ناقابل . ناقابلا فقط واسه یه جفت کفش پاشنه بلند کرم . وای دیگه از حال من نپرس . اول که دلم نمیاد انقدر واسش پول بدم یعنی دلم میادا ولی چیزای واجبتری نیاز دارم . بعد شانس میارم که یارو میگه فقط چهلش مونده . اونوقت میرم تو کار دلداری به خودم . آره بابا چهلشو نداشت وگرنه میخریدمش . بعد اون قسمت کم عقل  ذهنم میگه خب با یه کفی حل بود دیگه .  بعد دوباره قسمت عاقل ذهنم میگه اصلا تو هیچ کیف این رنگی نداری . بیخودی اونوقت باید بری کیفش هم بخری . تازه باید شالشم بهش بخوره . این رنگ شال که اصلا بهت نمیاد . ور کم عقل ذهنم میگه نه اگه بایه رنگ دیگه قاطی بشه عالی میشه . دوباره ور عاقل ذهنم میگه این همه کفش پاشنه بلند داری کجا میخوای بپوشیش . ور دیوونه  میگه میپوشمش . ور عاقل میگه تازه باهاش بری مهمونی باید پشت در درش بیاری فامیلای ما که نمیزارن با کفش بری تو . ور دیونه میگه به عنوان کفش یدک میبرمش . اما ور عاقل دست ور دیوونه رو که حالا داره گریه میکنه رو میکشه و منم دنبالشون میدوم .

باور کنیدا . این دیوونه خود خود منما . با سی و دو سال سن . نا قابل . عین قیمتا که هی داره میره بالا این سن لامصب ما هم هی داره میره بالا و هیچی هنوز از زندگی نفهمیدیم . 

عین همیشه چرت و پرت نوشتم . این سی و دو هم واسه اون دوستی که پرسیده بود چند سالمه . من و پسرک درست سی و یک سال و یک روز باهم فاصله داریم .

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:19 توسط یک مامان خانومی | |

امروز صبح که پسرک رو گذاشتم پیش مامانم پشت سر من گریه کرد . یه گریه بلند . میخواست خودشو از بغل مامانم بندازه بغل من . اما نمیشد . کی میدونه چطوری رفتم . چطوری رسیدم . چطوری دوباره زنگ زدم . که مامانم گفت که فقط همون موقع بوده که گریه کرده . بعدش آروم شده . خیالت راحت .

یعنی راست گفته ؟ یعنی باور کنم ؟ دلم آشوبه . برای دیدنش پر میزنه .

پ . ن : خدا مامانم و نیگر داره وگرنه چطوری دلم میومد جیگر گوشه بی زبونم رو بسپارم دست کسایی که معلوم نیست موقع نبودن من چه بلایی سرش میارن .

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:53 توسط یک مامان خانومی | |

 پریشب فیلم سعادت آباد رو گرفتیم و دیدیم . البته جنتلمن رفته بود و تنها دیده بود . اما منو که مستحضرید مادر فداکار منتظر شدم سی دیش بیاد با کلی سانسور ببینمش . اگه دیدید که میدونید اما اگه ندیدیدش نمیگم فقط به این قسمت اشاره میکنم که جریان داستان تو یه شب اتفاق میوفته . صابخونه مهمون داره و داره شام حاضر میکنه . یکی از غذاهاش هم یه جور غذا بود که  همراه با جریان فیلم حاضر میشد . پیازچه تو ماهیتابه بزرگ تفت میخوره . بعدش مرغ رو اضافه میکنه . هویج . بروکلی . کدو  قارچ . فلفل دلمه ای رنگی . نمک و فلفل . بعدشم تا جایی که یادمه همه رو ریخت تو یه ظرف بزرگ . راستش ندیدم که سسی چیزی بزنه .البته چون پسرک هم گاهی میرفت وایمیستاد جلوی تلویزیون گاهی بعضی صحنه ها رو نمیدیدم . این وسطا هم خودم میپریدم یه سری به شامم هم میزدم که دیگه از چشمم افتاده بود بسکه سر شام غذاهای خوشمزه بود . موقع شام خانوم صابخونه از مهمونا میپرسه که یادتونه آخرین بار کی این غذای چینی رو درست کرده بودم و که تازه دوزاریم میوفته که غذا چینی میباشد . این چینی ها همه چیزشون خوشگله . حدس زدم که باید خوشمزه هم باشه . دیگه وول وولکش افتاد به جونم تا دیشب . پیازچه هم نداشتم . قارچ هم نداشتم . بروکلی هم همینطور . جنتلمن هم یه اخلاقی داره اصلا نمیشه بهش زنگ بزنی بگی چیزی بخر میگه اس مس بده . منم با این گوشی جدیده سختمه بفرستم (دهاتی هستیم دیگه تاچ ماچ دوست نداریم) اینه که زورم میومد . تا ساعت هشت و نیم هی میگفتم چی درست کنم چی درست نکنم که دیگه دل و زدم به دریا و با داشته هام یعنی فلفل فقط سبز . مرغ . هویج . کدو سبز درستش کردم . اما چون حدس میزدم که جنتلمن با این غذای تی تیش مامانی من سیر نشه یه ذره هم سیب زمینی سرخ کردم ریختم تنگش . فلفل فراوونی هم زدم . برای اینکه یه مزه ای هم بهش بدم لیمو ترش تازه هم بغلش . دیگه چی شد . حالا اینجا رو داشته باشید فلفولی  عزیزم هم دستور یه دسر خوشمزه رو گذاشته بود که دیگه وجدان درد میگرفتم اگه درستش نمیکردم . البته اون زیاد وقتمو نگرفت . اول دسر رو درست کردم .بعدشم اینو که خوب بود . با سرکه بالزامیک خوردیمش . خیلی هم سریع و راحت بود . به نظرم سالم و خوشمزه . دسر هم عالی بود . البته تو سایتا گشتم یه چیزای دیگه هم پیدا کردم اما این برای شروع  خوب بود . امتحانش کنید البته اگه از غذاهای فانتزی خوشتون میاد و همسرتون هم میپسنده . نوش جان .

دسر رو هم پیشنهاد میکنم درست کنید . البته من لیوانی درست نکردم . تو یه ظرف ریختم که بد نشد . مزه که همونه . فقط ابعاد فرق میکنه . پس برید سراغ فلفولی جونم

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:57 توسط یک مامان خانومی | |

بعد از چند روز تعطیلی امروز که میخواستم کامیاری رو بزارم خونه مامانم دلش نمیخواست بمونه و پشت سرم گریه کرد . کلی اعصابم داغون شده از صبح . اینه که امروز کلا قاطی ام . دلمم براش خیلی خیلی تنگ شده . مخصوصا دیشب که خودش رفت از مبل بالا . بعد مثل ادم بزرگا نشست و بعدشم که دویدم دوربین رو بیارم که ازش عکس بگیرم یه لبخندی تحویلم داد که هنوز که هنوزه دلمو آب میکنه .

این چند روزه هم اوضا ایییییییییییییییی بدی نبوده . اون قضیه اصلی که هنوز سرجاشه اما خب زندگی جریان طبیعی خودش رو ادامه میده . برای سالگرد ازدواج و عقد و روز زن و خلاصه هرچی دم دست جنتلمن بود یه انگشتر و یه گردنبند کادو گرفتم و کلی شاد شدم . البته که به سلیقه خودم بود .

آخر همین هفته هم باز دوباره قراره که فامیل جنتلمن رو که از خارجه یه چند تایی شون اومدن رو دعوت کنم . طبق معمول کباب کوبیده اما ایندفعه همراه با برگ ولی بدون جوجه همراه با یه جور خورش که خیلی دوست داشتم فسنجون باشه اما بلد نیستم . شما چی پیشنهاد میکنید ؟؟؟؟؟  پیشنهادات دیگه هم پذیرفته میشود با آغوشی باز .

دیگه اینکه دیدم چقدر همدرد دارم در مورد دامن ها . نمیدونستم . فکر کردم فقط خودمم که اینجوری ام . در همین راستا اگه جایی رو میشناسید که بتونم دامن خوشگل ازش بخرم توجه داشته باشید بخرم ها نه اینکه بدوزم بهم بگید که یک زن رو به آرزوی دیرینه اش برسانید .

دیگه اینکه ما هم کارگر شدیم و این هفته سه شنبه به مناسبت روز کارگر تعطیلیم . البته هم من و هم جنتلمنی . اینه که کلی خوشحال و خندانیم .

در رابطه با مهمانی هم اگه پیشنهاد دسر دارید هم بی زحمت بهم بگید . ژله خورده شیشه که با استقبال شدید مهمانان روبه رو شد حالا اگه چیزی دیگه چشم فامیل شوهر کور کنیدی دارید ممنون میشم . میدونید که .

نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 11:6 توسط یک مامان خانومی | |

Design By : Night Melody