سلام . به زندگی من خوش آمدید

این روزا دلتون که میگیره منو هم از یاد نبرید لطفا حتما خواهش میکنم
ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه دهم آبان 1393ساعت 9:32 توسط یک مامان خانومی |

منو ببخشید یه دنیا شرمندم که نگرانتون کردم اما خبری ازم نشد . فریمای مهربونم عسل عزیزم جوجوک گلم و از بقیه که الان اسما یادم نمیاد .

جواب اسکن رو بعد از دو روز نشون دکتر متخصص دادیم که گفت هیچ مشکلی نداره . مشکل قبلی برطرف شده و خدا رو شکر شکر شکر کلیه ها سالمن . مرسی از دعاهای خیرتون . میدونم که دعاهای شما پشت سر منو پسرم کار خودشو کرده .

اون قضیه هم خب چه میشه کرد . باید فراموش کرد . هرچند که محاله از ذهنم خارج بشه اما اگه بخوای تمام روزا رو با یادآوری اون روز و اون کار سر کنی که زندگی اول به کام خودت زهر میشه . پس فقط و فقط برای آرامش خودمه که فرستادمش فعلا اون ته تهای ذهنم .

عمه خانوم ما هم امسال عازم مکه بودن که فردا تشریف فرما میشن . ایشالله قراره بریم فرودگاه و بعد دم خونشون و خلاصه بدو بدو داریم که دوست میدارم . منتها امیدوارم عمه خانوم ویروس ابولا نگرفته باشه که دیگه بعد از مکه ایشون باید بریم ملکوت اعلا .

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم آبان 1393ساعت 10:12 توسط یک مامان خانومی |

رمز همون قبلی


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت 11:38 توسط یک مامان خانومی |

دیروز صبح تصمیم گرفتیم بریم مرکز خرید کورش . یه مرکز خرید جدید تو اتوبان ستاری که شامل سینما شهربازی مرکز خرید هایپر با پارکینگ اختصاصی که میتونه یه بعد از ظهرت رو کامل اختصاص بده به خودش . به نیت شهر بازی رفتیم اما یه خرید درست حسابی از هایپرش هم کردیم . مرکز خریدش خوب بود . هرچند که پسرک نذاشت خیلی توش بگردیم اما بازم خوب بود . دلباز و روشن . هایپرش هم به بزرگی هایپر اصلی نبود اما خب خوب بود . در حد یه فروشگاه رفاه یا شهروند متوسط . از این اسانسور شیشه ای ها داشت که همه جا ازش دیده میشه . سوار شدیم رفتیم تا بالا . طبقات بالا هم فقط اختصاص داشت به سینما . ۵ ۶ تا سالن سینما داشت . آخ اگه بدونید بادیدن ورودی سالنای سینما چه حالی شدم . نزدیک به چهار سال میشه که سینما نرفتم . حامله بودم که رفتیم و بعد از به دنیا اومدن پسرک دیگه نرفته بودیم . یعنی من نرفته بودم . جنتلمن اجازه نمیده شرمنده خودش بشه  . تبلیغات فیلم آتش بس ۲ رو هم که دیدم که دیگه هیچی . راستی کورش رستورانهای فست فودی هم داشت که برای ناهار روز جمعه دلچسب من نبود . اومدیم بیرون رفتیم ناهار خوردیم اما دلم پیش سینما بود . گیر دادم به جنتلمن که پاشو بریم شاید یه سانس پیدا کردیم که رفتیم سینما . خلاصه بعد از کلی فکر کردن و بحث کردن با پسرک که سینما چطوریه و چیکار باید بکنه (هرچند تو باب اسفنجی تا حدودی با سینما آشنا شده ) راه افتادیم . قرار شد که اگه دیگه نتونست بشینه من بیام با بچه بیرون . دموکراسی رو که دارید  قبول کردم و رفتیم . به سختی بلیط گیر اوردیم اما فقط دو تا جا . برای پسرک بلیط نبود . همون اول که وارد مجموعه شدیم گیر داد که گشنمه . تو ده دقیقه زمان سیب زمینی سفارش دادیم و آماده شد و دادیم خورد و رفتیم تو . وارد سالن شدیم و نشستیم دوباره گیر داد که صندلی من کو ؟ حالا همیشه باید التماسش کنم که تو ماشین یا تو مهمونی یا خیلی جاهای دیگه نپره بغل من اما  دیشب فقط صندلی خودشو میخواست . آخرسر رضایت داد . یکم رو تو بغل من یکم تو بغل باباش گذروند . فیلم فانتزی بود . از لحن بازیگر زن و از خنده مردم خوشش میومد . وسطای فیلم هم یه بچه اضافه شد که سرش رو با اون گرم کردیم . چون بچه درست هم سن و سال پسرک بود و خب بالطبع براش دلچسب . اما بعدش دیگه قاطی کرد . رو دسته صندلی جایی برای قراردادن بطری بود . بطری آب معدنی رو گذاشته بود اون تو و با تمام قوا بازی میکرد . دنده بود مثلا . صندلی من که بندری میزد . صدای نچ نچ بغل دستی ها هم دیگه داشت به گوش میرسید . هرچی هم بهش میگفتیم میگفت من که دارم یواش حرف میزنم  دیگه حال خودم نبودم . اومدم بغلش کنم بریم بیرون که جنتلمن بردش . مردونگی کرد واقعا  اصلا بد جوری شرمندم کرد . یه ربع آخر فیلم بود . اما خب خوب بود که گذاشت تا تهش ببینم .

آخرش اما کلی بحث داشتیم با جنتلمن راجع به فیلم که خوب بود یا خوب نبود . تمام طول فیلم یا من به جنتلمن میگفتم نگا مثله تو یا اون به من . واقعا که به نکات ظریفی اشاره کرده بود . من که دوست داشتم فیلمش رو .  و در مقایسه با آتش بس ۱ فک کنم که واقعی تر بود . زوج آتش بس ۱ خیلی آرمانی بودند . خوشگل جذاب پولدار و فقط خواسته هاشون با هم مغایرت داشت  اما این یکی بیشتر به زوجهای دور و برمون شبیه بودن . اینا هم پولدار بودن اما پولداریشون به واسطه کارکردنشون بود مثلا وقتی که برای مدتی خانم خونه بیکار شده بود با مشکلاتی دست به گریبان بود که شاید برای همه ما خانومای شاغل پیش بیاد . خب البته فیلم ۱ یه چالشی هم داشت که من اون قسمتش رو دوست نداشتم . اما این یکی فقط تعریف بود از قسمتهای مختلف زندگیشون . یعنی اگه وسط فیلم هم پا میشدی چیزی رو از دست نمیدادی اما من آتش بس ۲ رو هم درست به اندازه اولی دوستش داشتم و از دیدنش لذت بردم .

البته بگم که این تا مدتها اولین و آخرین فیلمیه که با پسرک رفتیم . بار دیگه که چنین تصمیم احمقانه ای بگیریم یا اینکه بخوایم هم امتحان کنیم که سینما بریم حتما دو سه سال آینده خواهد بود . اما من دیگه لذت سینما رفتن رو با پسرک موکول نمیکنم به دو سه سال دیگه . حتما که بازم میرم . دیدن فیلم تو سینما لذت دیگه ای داره .

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 14:34 توسط یک مامان خانومی |

باز رفتم که زود به زود بیام که نشد . کلی وقته که نیومدم . کلی هم چیز میز داشتم که بنویسم که نشد . فقط یه سفر رفتیم هفته پیش با یه سری دوستی که تا حالا باهاشون سفر نرفته بودیم که خیلی خوب بودن . از اکیپای سفری دیگه بهتر بودن و من باهاشون راحتر بودم .

پنجشنبه هفته پیش یه عروسی دعوت بودیم . حاضر شدیم و تو راه رفتن بودیم که زنگ زدن از شهرستان که یکی از اقوام که هم فامیل دور عروس بوده و هم فامیل داماد فوت شده . البته این آقای مرحوم سنشون بالا بوده و یکی دو ماهی هم بوده که حال و روز خوشی نداشت . حتی امروز و فردا میگفتن که ممکنه از دست بره . ولی گویا ساعت ۳ بعداز ظهر همون روز فوت کرده و بچه هاش واقعا مردونگی میکنن و به هیچ کس نمیگن که اینطوری شده . اما خب از اونجا که اینجور خبرها زود منتشر میشه ما از طریق برادر جنتلمن خبر دار شدیم . خب درسته که اون آقا رو من نمیشناختم خیلی . سالی یک بار هم بیشتر نمیدیدمشون اما بالاخره آدمیزاده دیگه ناراحت میشه . رفتم تو تالار در حالی که از چیزی خبر داشتم که اگه میگفتم کل مجلس بهم میریخت . نسبتش با مادر شوهرم داییش بود و با خاله شوهرم پدر شوهر هم میشد . کلی هم برادر زاده داشت که اون وسط با تمام قوا میرقصیدن . همینطور دخترش . دخترش زن برادر عروس بود . لباس زیبایی پوشیده بود و سعی میکرد تو تمام قسمتهای عروسی حضور داشته باشه . واقعا وقتی نگاش میکردم ناراحت میشدم که فردا این موقع چه حالی داره . خلاصه کل عروسی با این افکار من گذشت . از اون طرف ولی تو مردونه خبر گوش به گوش میگشت .

موقعی که عروسی تموم شد پاکت کادو رو گرفتم دستم که دم در بدم به مادر داماد . مادر شوهرم اصرار میکرد که بیا فردا پا تختی . خب از قبل قرار بود ختم برادر زنداییم برم اینه که گفتم نمیتونم بیام . باز اصرار که بده ما فردا که میخوایم بریم پاتختی ما تحویل میدیم . خلااصه نمیدونید به چه مکافاتی از دستشون در رفتم و کادوم رو دادم . خب من که میدونستم اینا قرار نیست فردا برن پاتختی یا در واقع اصلا پا تختی در کار نیست اما نمیشد که بگم . اما دم در جنتلمن اول به مامانش و بعدشم به بقیه گفت و لبخند رو لب همه خشکید . صبح روز بعدش هم همگی راهی شهرستان شدند و ما هم بعد از رفتن ختمی که از قبل قرار بود بریم راهی شدیم . شنبه تشییع جنازه بود و ما تا عصری اونجا بودیم و برگشتیم . اونشب اینقدر خسته بودیم که نگو . پسرک هم که ماشالله بهش . دست همرو از پشت بسته بود . کلی که دیگه بهمون تذکر میدادن که بچتونو جمع کنید .  

اما خب مراسمش همه مرتب ابروها برداشته موها رنگ و مش شده تر و تمیز حتی خیلی ها که سشوار شب عروسی هم داشتن و خلاصه یه مدتی راحتن  

از اون هفته هم پسرک بابت خوردن آب کثیف دریای خزر مریض شد و تهوع و .. اینا داشت که از همون هفته هم دارو میخوره و بهتره .

دیروز تهرانی ها هم چه صفایی کردن با این هوای عالی و تمیز .

از اون هفته هم با جنتلمن قرار گذاشتیم دیگه جهت تفریح تشریف نبریم قلیون کشی فرحزاد .  خب دست خودم نبود دیگه قلیون خونم میومد پایین . اما چاره ای نیست پسرک تو سنیه که این چیزا تو یادش میمونه . حتی گاهی ادای قلیون در اوردن مارو هم در میاره که خیلی بدم میاد . اینه که میره تو لیست تحریم تاشاید کمک خدا شامل حالمون بشه و بچه ای سالم به اجتماع تحویل بدیم .

همسفرهای شمالمون هم خیلی خوب بودن . بی ریا و ساده . مثه گروهای دیگه نبودن که همش باید به این فکر میبودی که امروز چی بپوشی وچی و با چی ست کنی تا مرتب به نظر بیای . اینا ولی این مدلی نبودن . باهاشون راحت بودی . اهل پز دادن و ادا اطوار نبودن . خوش گذشت باهاشون به هرحال

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 13:31 توسط یک مامان خانومی |

خب امروز خودمو مجبور کردم که بنویسم . حتی شده کم . نوشتن رو دوست دارم و روزایی که نمینویسم انگار یه چیزی گم کردم .

اول از همه بگم که لثه درد شدیدی دارم . یه طرف صورتم ورم داره و کم کم داره تو حال عمومیم هم تاثیر میزاره . تصمیم دارم عصری برم دندونپزشکی نشون بدم .

غذا بردن جنتلمن آسونتر از اونی بود که فکر میکردم . من معمولا هرشب کته میپزم واسه پسرک . چون شامهای ما همیشه بدون برنجه و به جز ماکارونی که پسرک تازه نه خیلی زیاد میخوره از غذاهای دیگه در حدی نمیخوره که سیر بشه . مثلا اگه کتلت داشته باشیم به پسرک با کته میدم یا کله گنجیشکی رو با برنج بهش میدم . خب یه مقداری برنج بیشتر میپزم . یا یه تیکه مرغی یا کباب دیگی ای یا کوکو ای خلاصه سخت نیست غذا بردن جنتل خان .

 

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم شهریور 1393ساعت 14:40 توسط یک مامان خانومی |

سعی کردم میون کارام یه ساعتی رو خالی کنم تا بیام بنویسم . خب آخه نوشتن یه تمرکزی میخواد که همینطوری نمیشه . امیدوارم این پست هم عین یه عالمه پست دیگه نیمه کاره رها نشه .

روزای آخر شهریور حس و حالم بهتره . هوا خیلی خوب شده و دیگه از اون گرما خبری نیست . اینه که منم رو به راه ترم . اینجا که اومدم کارم خیلی زیاده . وقت آزاد کم میارم .

دیگه بگم که آخرین جمعه تابستون رو با یه پیک نیک گذروندیم . شام درست کردیم و رفتیم پارک . به بچه ها که خیلی خوش گذشت . برای بزرگترها هم خوب بود . یه شب هم خارج خونه به قول پسرک خوش گذروندیم .

هیچ مسافرتی هم آخر ما تو این تابستون نرفتیم . همش تو شهر .  حالا یه قولایی دادن بهمون ببینیم انجام میشه یا نه .  

از دو سه هفته پیش هم جنتلمن مریضه . بعد از چند تا دکتر عوض کردن و تشخیص دادن که علت تهوع و .... ویروسه آخر معلوم شد که عفونت معده پیدا کرده که اونم از غذاهای آلوده ای بوده که تو شرکتشون سرو میشده . مثل اینکه کیفیت غذاها انقدر پایین بوده که چند نفر دیگه هم همین مریضی رو گرفتن . حالا از اون هفته تا حالا داره قرص میخوره و از همون هفته تا حالا هم از خونه غذا میبره .  خب واسه من که معمولا ساعت ۶ میرسم خونه خیلی سخته که هم شام آماده کنم هم غذای فردای جنتلمن رو . اما خب حداقل از مریض شدن که بهتره . حالا دستم راه افتاده . دیشب سالاد هم درست کردم .  کلی زرنگ شدم  

پسرک هم خوبه . دیگه داره یواش یواش حوصلش سر میره . تنهایی و وقتی هم یه جایی میریم کلی گریه زاری میکنه که بر نگردیم خونه . دلش یه همبازی میخواد که برامون مقدور نیست .  

منم باید بگم که مثل همیشه . از پارسال تا حالا و بعد از خوندن وبلاگ مانا دوست خوبم خیلی سعی میکنم به خودم هم برسم و موفق هم بودم . هفته ای یکی دو بار ماسک میزارم رو صورتم . کرمایی رو که گفته رو هر شب و هر روز استفاده میکنم . به موهام میرسم . به خودم . حالا حتما هم هزینه آنچنانی نمیکنم . بیشتر چیزایی که گفته گیاهیه و قیمتش ناچیز و در دسترس . این رسیدگی ها حالا شاید خیلی تغییر آنچنانی به آدم نده یا اگه بده زیرساختیه و بعدا خودشو نشون میده اما حس و حال خوبی بهت میده . حتی اطرافیانم میفهمن که تو مهمی و برای اونا هم با ارزش میشی . مثلا دیگه پسرک و جنتلمن میدونن من ممکنه بعضی روزا رو صورتم ماسک بزارم . خب معمولا شبا میشه . مثلا حدودای هشت شب . بعد یه نیم ساعتی رو میرم دراز میکشم و چشام رو میبندم . اولا براشون سخت بود . مخصوصا پسرک . غر میزد . میگفت خوشم نمیاد . بوی خوبی نمیدی . (ماسک حنا و ماست بوی بدی میده ) اما حالا دیگه عادت کرده . وقتی میبینه دارم ماسک میزارم میگه بیا اینجا پیش من بخواب و تلویزیون ببین . یا عادت کرده بیرون که میریم من آرایش کنم . چند وقت پیشا مریض شد . صبح زود یه روز تعطیل ورداشتیمش و رفتیم بیمارستان . چون استرس داشتم دیگه آرایش نکردم . رفتیم و اومدیم و دو روزی گذشت برگشته میگه مامان چرا اون روز که رفتیم دکتر تو ماتیک نزده بودی ؟  اینه که منم تشویق میشم و حسابی مواظب خودمم . البته اگه این وسط مسطا یه اعصاب خوردی درست حسابی برام درست نشه . بللللله

اگه کم پیدا شدم تو وبلاگاتون به بزرگی خودتون ببخشید . حتی نمیرسم وبلاگ خودمم سر بزنم چه برسه به بقیه .

سعی میکنم بیشتر بنویسم حتما . واسه دل خودمم که شده . اینجا رو خیلی دوست دارم حتی با وجودی که خواننده زیادی هم نداره

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 13:41 توسط یک مامان خانومی |

سه شنبه دو هفته قبل تلفن زدن به جنتلمن که حال مادربزرگش  خوب نیست و دارن میبرنش بیمارستان . حالش خیلی خراب شد . مضطرب و نگران ساعت حدودای نه شب حرکت کرد به سمت بیمارستان . علت اینکه میرسوننش بیمارستان این بود که رنگش مدتی بود سفید بود و نفس تنگی شدید داشت جوری که مثلا راه رفتن از آشپزخونه تا مبل هم براش سخت شده بود .تشخیص اولیه پایین اومدن سطح هموگلوبین خون بود . گویا فوری بهش چند تا واحد خون میزنن و در بررسی های بعدی میگن که خونریزی معده داشته . منتها یه خونریزی مزمن که یه شیش هفت ماهی بود طول کشیده . اولین جرقه های تنگی نفس براش ۶ ماه پیش بود . وقتی که داشت میرفت آلمان . پیش بچه هاش . اونجا برادر جنتلمن که رسونده بودش فرودگاه گفت که حال مامانی خیلی خوب نیست و نفسش تنگ شده .

اونجا که میرسه میبرنش بیمارستان . میگفتن سرتا پا معاینه کردن  گفتن و از قلبشه و قرص قلب میدن و میاد . تا یک ماه پیش اونجا بود . وقتی اومد رنگ پریده بود . به شدت . با اونا که حرف میزدیم میگفتن اینجا خوب بوده لابد اونجا هوا آلودس اینطوری شده . اما دیگه اینجا دخترش نگرانش میشه و کار به بیمارستان میکشه .

قصدم از تعریف این قضیه این بود که بگم اونجا که بود دکترای اونجا (تازه عروسش . برادرش و پسر برادرش هم دکترن) با همه امکانات در اختیارشون گفتن که از قلبشه . اما دکترای خودمون با یه معاینه و یکی دوتا سونو و آزمایش گفتن که از معدشه . معدش رو عمل کردن و الان خوبه . مرخص شده و حال و روزش بهتره . یعنی خونریزی قطع شده اون قسمت از معده بریده شده و تازه گفتن قلبش کاملا سالمه و هیچ مشکلی نداره .

به دکترای اینجا به خوباش شک نکنید .امیدوارم گذرتون به هیچ دکتری نیوفته اما دکترای خودمون عالین . تشخیصاشون حرف نداره . اصلا لامصبا دستشون شفاس .

اینم بگم حالا که گفتم چند هفته قبل از اینکه خاله خدا بیامرزم فوت کنه شوهرش میگه که حالم خیلی بده و قلبم درد میکنه و منو برسونید بیمارستان . خلاصه یکی از همسایه ها با زنش میان و اینارو میبرن دکتر و درمونگاه و این داستانا .

شوهر خالمو معاینه میکنن و میگن که مشکلی نیست و قلبش سالمه . اما دکتر رو میکنه به خالم که با همسایشون تو مطب بوده و میگه خانم شما قلبت مشکل داره بیا تا معاینت کنم و نوار بگیرم . خالم هم به شدت مقاومت میکنه و میگه نه من خوبم . این خوب باشه (منظورش شوهرش بوده ) منم خوبم و میاد بیرون و دوسه هفته بعدشم سکته و تمام .

 

میدونم ممکنه که هر کدومتون خاطراتی خلاف من داشته باشید . اما تو این موردی که به ما گذشت دکترا خوب تشخیص دادن .امیدوارم هم عملش خوب جواب بده و مامانی بشه همون مامانی سابق

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393ساعت 9:46 توسط یک مامان خانومی |

یه هفته ای هست که دوباره گردن درد اومده سراغم . امروز دست چپمم درد میکنه . حالمم خوش نیست . به قول صحرا امروز دلم بد جوری کوچیک شده .

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 10:19 توسط یک مامان خانومی |

اصلا باورم نمیشه امروز اول شهریوره . این یعنی اینکه گرمای طاقت فرسا رو پشت سر گذاشتیم . یعنی اینکه ای وای به نیمه دوم سال نزدیک میشیم و یعنی باز صبحا قراره خیابونا شلوغ بشه .

من روزا وقت داشتم پست بزارم که چون سرم شلوغ شده اونم نمیتونم . دیشب خونه دوستمون مهمونی بودیم خوب بود . بعد از مدتی پسرک حسابی بازی کرد و خوش گذروند .

هفته پیش یه خبر ناخوشایند هم داشتیم .

مادر بزرگ جنتلمن که معرف حضورتون هست . چند ماه پیش رفت پیش بچه هاش خارجه . موقع رفتن تو فرودگاه که میخواست بره برادرشوهرم برده بود برسونتش . وقتی برگشت گفت که حال مامانی زیاد خوب نبود . نفسش تنگ شده بود و حال عمومی خوبی نداشت . موقعی که میرسه اونجا میبرنش دکتر و دوا و خلاصه تشخیص پزشکای اونجا این بود که از قلبشه . قرص دادن و انواع ازمایش هم گرفتن و تمام .

دو هفته پیش برگشت . رنگ پریده . چنان رنگش سفید بود که گاهی نگاهش که میکردم میترسیدم . یه شب فکر کردیم گشنشه . یه شب فکر کردیم که پیریه . خلاصه هفته پیش دخترش دیگه خیلی نگرانش میشه و زنگ میزنه به یه دکتر آشنا . اونم بهش میگه که فوری ببریدش فلان دکتر . دکتر مورد نظر آزمایش اورژانسی میده و میبینن که سطح هموگلوبین خون  چنان پایین اومده که احتمال سکته قلبی بالا رفته . سریع بستری میشه . چند واحد خون میزنن . خلاصه که از سه شنبه تا حالا بیمارستانه . جالبیه قضیه اینه که تشخیص پزشکای ایرانی کاملا با اونجای ها متفاوته . قلب سالمه و مثل ساعت کار میکنه . مشکل از یه خونریزی مزمن معدس که باعث شده در عرض ۵ ۶ ماه گذشته کلی خون از دست بده و به این حال بیوفته . علت تنگی نفس هم همین خونریزی داخلی بوده . از اونروز هم محل زخم رو تشخیص دادن و حالا قراره بعد از بررسی عملش کنن .

خب دیگه اینم از پزشکای اونجا . واقعاکه جای تاسف داره . تو یکی از بهترین کشورای دنیا نتونستن یه خونریزی ساده رو تشخیص بدن . البته این خونریزی ساده داشت جون یه آدم رو به خطر مینداخت . واقعا که ایول به دکترای خودمون که حتی از پشت تلفن هم تشخیص درست میدن . حداقل اکثرشون همینطورن .

مامانی هنوزم بیمارستانه و قراره عملش کنن . دعا کنید واسه همه مریضا و واسه این مادربزرگ مهربون . خدا شفاش بده .

نوشته شده در شنبه یکم شهریور 1393ساعت 15:38 توسط یک مامان خانومی |


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
»
»

Design By : RoozGozar.com