سلام . به زندگی من خوش آمدید

امسال ماه رمضون هم گذشت . نمیخوام خودمو جور خاصی جلوه بدم اما من امسال حتی یه روز هم روزه نگرفتم . یعنی اصلا در توانم ندیدم که روزه بگیرم . نشد . توضیح بیشتری نیست فقط همین که نشد . ماه رمضون با همه روزای خاصش هم میگذره و رو سیاهیش میمونه فقط واسه من و امسال من که درسته که روزه نگرفتم اما دلم برای نماز روز عید فطر ضعف میره . دوست دارم تمام روز عید رو نماز رو از تلویزیون هم نگا کنم . چه حسیه بین من و این نماز و قنوتش نمیدونم واسه منه بی دین . من حتی واسه غروبا که دیگه افطاری بر پا نیست . حتی شاید فقط یه بار اونم موقعی که مهمون داشتم سفره افطار رو پهن کردم . گذشت . اون دنیا نمیدونم باید چه جوابی به خدا بدم اما کاریش نمیشه کنم .

عیدتون مبارک نماز روزه هاتون قبول . تعطیلات هم بهت خوش بگذره بهتون .

شنبه میام با یه خبر . راجع به من نیستا . یعنی شایدم هستا . خیلی هم مهم نیستا . ولی شنبه میگم . یکم حوصله ندارم . بابت همین خبرس . شنبه میام ایشالله . میام و تعریف میکنم . راستش برای خودمم آرزو میکنم تعطیلات عاری از جنگ و جدلی باشه چون بسیار کلافه ام .

نوشته شده در دوشنبه ششم مرداد 1393ساعت 13:10 توسط یک مامان خانومی |

دیشب مهمونام اومدن و مهمونی برگزار شد . به نظر خودم خوب بود . افطاری چون همه چی باید سر یه تایم خاصی آماده باشه یکم سخته . یعنی سخت تره . اما خب خدارو شکر از پسش بر اومدم . افطار هم شامل سوپ بود و پیتزا از بیرون . بله . پیتزا . هرچی فکر کردم که چی درست کنم که اون داداشای بد غذام خوششون بیاد چیزی به ذهنم نرسید . فقط پیتزا . راحتترین گزینه بود . زنگ زدم پیتزا فروشی مورد علاقشون و گفتم که یکم مسیرم دوره ولی قبول کردن که برام بفرستن . برای شام هم زرشک پلو با مقداری گوشت پخته و مرغ پخته درست کردم .

موقعی که داشتم غذا رو میکشیدم به نظرم اومد که وای  چقدر غذا . حتما همش میمونه . اما خب حدسم اشتباه از آب در اومد . از  ۵ تا پیتزا یکیش موند . از زرشک پلو هم یه مقدار ته دیگ با نصفه رون باقی موند . همش یا خورده شد یا برده شد . داداشام که اصلا سوپ هم نخوردن . شام هم هیچی . لب نزدن . حدسم درست بود . پیتزا مورد علاقشون بود به شدت .

خلاصه که خودم راضی بود . شب خوب و تقریبا گرمی بود .

پنجشنبه ای رفتیم محله فامیل شوهرم اینا . گفته بودم که شوهرم دو تا پسر خاله داره که یکیشون شش سالشه و دوست پسرک .

یکم رفتیم پارک بعدشم ماشین سوار شدیم و رفتیم رستوران . تو ماشین با پسرخاله ها کلی بازی کرد و شعر خوندیم و دست زدیم و خوشحال بود . بعدشم دم در رستوران تا جا پیدا بشه ما بشینیم کلی با هم بازی کردن و شام خوردن و خوش گذروندن . اما اما امان از وقتی که میخواستیم جدا شیم . نمیدونید پسرک چیکار میکرد . چنان گریه ای میکرد و جیغی میزد که تمام خیابون به ما نگاه میکردن . خیلی دلم براش سوخت . این ماله تنهاییشه که به بچه های دور و بر و فامیل وابسته میشه . کاریشم نمیشه بکنی . سخته . این روزا دو تا بچه با کار بیرون خونه خیلی سخته . خیلی زیاد .

 

نوشته شده در شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 14:19 توسط یک مامان خانومی |

امروز سرم خلوت تره گفت بیام یه پستی بزارم چقدر که من تنبل شدم .

هفته پیش که شنبه اش هم تعطیل بود جنتلمن قرار بود بره پیش مادرش اینا . من چند سالیه که ماه رمضون اونجا نمیرم . مادرشوهرم روزس و برای من خیلی سخته که اون بنده خدا بخواد ناهار و شام درست کنه و البته اینکه آدم روزه کلا حوصله خودشم نداره چه برسه به مهمون .

شب قبل از رفتنش جنتلمن به پسرک گفت که میای با من بریم ؟ اونم در کمال ناباوری من گفت و آره و تازه کلی هم خوشحال شد . اصلا باورم نمیشد که پسرک بخواد بره . رفتم باهاش حرف زدم گفتم مامان من نمیاما . تنها باید بری و تنها بخوابی من پیشت نیستما . اونم گفت باشه مامان ناراحت نباش من میرم . گفتم گریه میکنما میگفت گریه نداره که من زود میام و فردا صبحش در کمال ناباوری بلند شد و رفت .

وقتی که در و بستن و رفتن زار میزدم . انقدر حالم بد بود که نگو . قلبم داشت از تو سینم میزد بیرون . رفتم بیرون یه دور زدم یکم خرید کردم اما بازم حالم خراب بود . توی راهم که بودن اصلا زنگ نزدم . (نگفته بودم ؟ با  جنتلمن قهر بودم)  چند ساعت بعد زنگ زدن . گفتم کامیار . مامان . و زدم زیر گریه . دست خودم نبود . زار زار گریه میکردم . گفتم برای چی بچمو بردی . تمام هفته رو منتظر آخر هفته بودم اونوقت آخر هفته بچه منو بردی . اون چه میفهمه . اونم مثل توئه سنگه دلش . من چی پس برای چی بردیش . ظالم ظالم ظالم . همه اینا با فریاد و اشک بود . تو خونه راه میرفتم و گریه میکردم و حرف میزدم . نه داد میزدم . حرفامو که زدم آروم تر شدم . گفتم من تا پس فردا تنهام چرا باید خودمو بخورم . پسرکم که سالمه و داره بهش خوش میگذره چرا باید گریه کنم . عاقبت هم باید بره . مثل من که رفتم .

پاشدم یکم به خودم رسیدم . موهامو اتو کردم و از کوتاه کردنشون منصرف شدم. لباس خوب پوشیدم . و بعدشم افتادم به جون خونه . لباسا تو لباسشویی . حموم و دستشویی تمیز . یخچال برق میزد از تمیزی . حتی بعضی کابینتا که خیلی وقت بود مرتب نشده بود اونا هم مرتب شد و همه چیز سرجای خودش قرار گرفت . به مامانمم زنگ زدم اما هرچی اصرار کرد نرفتم خونشون . یکم آرامش میخواستم . راستش صبح تا شبم فقط چایی میخوردم . میل به هیچ غذایی نداشتم .  هیچی هم درست نکردم . آشپزخونه تعطیل . همه جا برق میزد . اتاق پسرک رو که تمیز میکردم حالم خراب میشد .

عصر روز بعدش بود که داداشم زنگ زد و گفت که میام دنبالت دم افطار بریم خونه مامانم افطار میکنیم و بعدشم برت میگردونم .

زنگ زدم به جنتلمن که دارم میرم اونجا که گفت نمیشه . گفتم چرا . خلاصه خبر داد که تو راهن و دارن میان . میخواستن منو سورپرایز کنن . من رفتم اونجا و اونا هم از راه رسیدنو  برگشتم . یه شب بود که پسرک رو ندیده بودم . خیلی برام سخت بود . درسته که پارسالم یه مسافرت رفته بودم و۴ شب ندیده بودمش اما اینبار انگار برام سخت تر بود . اون موقع خودم سفر بودم و شاید کمتر حسش کرده بودم .

خلاصه شنبه رو با هم بودیم و این خیلی خوب بود . تجربه ای بود برای خودش . انگار لازمش داشتم .

برای جمعه مامانم اینا و داییم رو دعوت کردم افطار . راستش هنوز نمیدونم چی باید درست کنم . برادرم که روزه هم میگیره به شدت بد غذاست . هر غذایی رو نمیخوره . دلم میخواد یه چیزی درست کنم که دوست داشته باشه . خیلی سخته ندونی باید چی درست کنی .

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت 13:50 توسط یک مامان خانومی |

هیچ چیزی مثل بی خوابی منو بهم نمیریزه . بد جور روم تاثیر داره . از تاثیرش رو  پوستم بگیر تا روی رفتارم تا گز گز کردن کل بدنم و بقیش . نمیدونم چطوره که بعضیا میتونن چند شب پشت سر هم کم خوابی کشیده باشن و بازم روی پا باشن . من که آدمش نیستم . از سر صبحم هرکی اومده تو گفته وای چقدر خسته  به نظر میرسی .

راستش چند روزه تو گیر و دار اینم که موهامو کوتاه کنم . هم ریزش خیلی شدیدی پیدا کرده هم اینکه زیادی بلند شده هم اینکه دلم میخواد یکم مرتب بشه . اما یه عیبی هم داره که اگه کوتاهش کنم چون مش داره وز میشه و میپره بالا . ریزشش رو چند روزه دارم قرص زینک میخورم که همیشه جواب داده رو موهام و خوب شده اما مرتب شدنش رو نمیدونم چیکار کنم . باید برم یه سشوار توپ بکشم ببینم از موهام راضی ام یا نه اونوقت تصمیم بگیرم .

همین الان که داشتم این دوتا خط رو تایپ میکردم بیست تا خمیازه کشیدم .

یه مورد دیگه

این مطلب دیروز تو وایبر برام اومد بخونیدش

ایران از امسال وارد یه دوره خشکسالی سی ساله شده و اگه من و تو و  همه جامعه و دولت به فکر نباشیم تا ده سال آینده ایران کاملا بیابون میشه .

طبق گزارش ناسا شدت خشکسالی در ایران به حدی هست که کشاورزی کل ایران رو نابود میکنه و ایران رو تبدیل به وارد کننده محض محصولات زراعی میشه .

اگه تدابیر جدی در نظر گرفته نشه ایران طبق گزارش ناسا از یک کشور نیمه خشک تبدیل به یک کشور خشک میشه . مثالی از کشور خشک . عربستان و مغولستان

میانگین بارش باران در جهان سالی هشتصد میلیمتره و این رقم در ایران در حالت طبیعی ۲۵۰ میلیمتره در حالی که ثابت تبخیر آب ایران ۴ برابر دنیاست و جالب اینجاست که میانگین مصرف آب توسط کاربران خانگی در ایران دو برابر میانگین جهانیه . این یعنی فاجعه . کمی بهش فکر کنید

جالب اینجاست با ۲۵ درصد صرفه جویی از بحران عبور میکنیم . دوستان خواهشا جدی بگیرید . وقتی دارین ظرف میشورین . حمومید . مسواک میزنید . لباس میشورید . نظافت میکنید . حتی وقتی به گلا آب میدید . .......  بهش فکر کنید ممنون

 

این مطلب و اینجا هم اوردم تا اگه این وبلاگ در روز ۵۰ تا بازدید کننده هم داشته باشه ۵۰ نفر تو ایران این صرفه جویی ۲۵ درصدی یا حتی بیشتر رو هم شروع کنن . خواهش میکنم جدی بگیرید . برای سلامت خودمون و آینده فرزندانمون . لطفا اطلاع رسانی کنید . به مادر بزرگای پیرتون یا اونایی که اهل خوندن وبلاگ و وایبر و این داستانا نیستن . توضیح بدید . این مسئولیت به عهده همه ماست

نوشته شده در شنبه بیست و یکم تیر 1393ساعت 12:55 توسط یک مامان خانومی |

برادر جنتلمن پریشب اومد خونه ما . دیروز وقت دکتر داشت . چون قرار بود دکترش رو صبح بره گفت که عصری بریم بیرون و سینما . ولی چون وقت دکترش افتاد عصری اومد خونه . از صبحش به جنتلمن گفتم که بره از یکی از قنادیهای سر راهش و کیک بگیره . آخه امروز هجدهم تولدشه . اول جنتلمن یه کم ادا در اورد و گفت ول کن مسخره بازیه و این داستانا ولی بالاخره راضی شد . فقط گفت که یاد آوری کن . هم اس ام س دادم هم زنگ زدم هم تو وایبر پیام دادم براش که یادش نره .

غروبی پسر داییم هم از راه رسید و کیک تولد رو اوردیم . فک کنم خوشحال شد . من که خودم خیلی خوشحال بودم که براش تولد گرفتیم هرچند خیلی کوچولو . تولد سی و چهار سالگی تو خونه ما . کادویی در کار نبود البته اما خب اگه برای منم یکی تو خونش کیک میگرفت کلی خوشحال میشدم .

شام هم سبزی دسته ای از سر راه خریدم . یه کوکو سبزی درست کردم که به عمرم به این خوشمزگی کوکو سبزی درست نکرده بودم ..

سوپ رشته فرنگی هم درست کردم که آخرش موقع زدن نمک یه مقدار قابل توجهی فلفل بهش زدم که فکر کردم کسی دوس نداره ولی بسیار مقبول افتاد و همه خوششون اومد .

اینم از تولد برادر شوهر که گذشت

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم تیر 1393ساعت 12:54 توسط یک مامان خانومی |

ماه رمضون هم با همه سختیهاش واسه روزه بگیرا داره میگذره . شاید سهم ما هم یه روز افطاری دادن به چند تا روزه دار باشه که ایشالله قسمتم بشه .

دیشب افطاری زنونه خونه یکی از اقوام جنتلمن دعوت بودیم . بد نبود . منتها با خودم فکر کردم که اگه بخوام این مدلی افطاری بدم که اصلا کاری نداره که . خیلی ام آسونه . ولی افطاری دادن تو خونه و خونواده ما خیلی سخته . حتما باید سوپ یا آش یا حلیم باشه . حتما . مو لا درزش نمیره . بعد باید حتما یه کتلتی شامی یه چیزی تو این مایه ها هم باشه که خب هیچی . بعدش باید یه حلوایی یا شله زردی ترجیحا حلوا هم باشه . بساط زولبیا و بامیه و سبزی خوردن و سالاد و اینا هم همیشه به راست . بعدشم که شامه . حالا با ارفاق یه قلم هم  شام هست . حالا هرچی . خب سخت میشه .  حسابش رو بکنید هر کدوم از اینا واسه خودش یه پروژه بزرگه . اما خب من واسه هرسال یه بارم که شده مامانم اینا رو دعوت میکنم که حداقل سالی یه بارو خونه ما اومده باشن . بعدش دیگه همین . اهل نون پنیر و کره مربا هم اصلا نیستن . اما افطاری که دیشب دعوت بودیم از اون چیزایی که بالا گفتم فقط سوپ بود و شام هم یه رقم زرشک پلو با مرغ . البته که سفره پر بود از مخلفات مثل ماست و کره و پنیر محلی . انواع مربا . سالاد فصل . خرما و زولبیا بامیه . خب این نسبت به افطاری که من قرار بود بدم خیلی آسونه دیگه . حق بدید که افطاری دادن برام سخت باشه

نوشته شده در سه شنبه هفدهم تیر 1393ساعت 9:3 توسط یک مامان خانومی |

از پنجشنبه تا دیشب ما بین پخت و پز و رفت و روب و رسیدگی به پسرک و باباش و باقی داستانا برای صدمین بار کتاب بامداد خمار رو هم دست گرفتیم و از نو بعد از چند سال خوندیم . احتمالا اون موقع که تب این دو تا کتاب یعنی شب سراب و بامداد خمار داغ بود شما ها هم خوندینش . اما الان بعد از چند سال دوباره خوندنش چه حالی شدم . قسمتایی که پسر محبوبه بزرگ شد و شیرین زبون شد رو که اصلا نتونستم بخونم اونا رو که رفتم جلو . اما بقیش مخصوصا اون قسمتش که بعد از هفت سال کنایه شنیدن و آزار اذیت از مادر شوهرش کتک سیری بهش زد رو دو بار از رو خوندم و غرق لذت شدم . نمیدونم چرا از قدیم تا همین الان مادر شوهرا اینقدر نفرت انگیزن . البته میدونم شامل حال همه نمیشه اما نیش و کنایه هاشون حتی حالا که امروزی و روشن فکر و باسواد شدن هم هنوز باهاشونه .

یادمه که قراره خودمم مادر شوهر بشم ها . تذکر لازم نیست .

تازه بعدشم که شوهرش اومد التماس خونه باباش که دیگه معرکه بود . مخصوصا اون چک آبداری که زد به شوهرش .

اما خب با خیلی از قسمتاش هم گریه کردم . تازگیها دلنازک شدم . دیروز داشتم برای جنتلمن از یه خانوم و یه بچش تعریف میکردم که خودمم ندیدمشون هیچوقت . بعد جاری اون خانومه برای یکی دیگه تعریف کرده بود که اونم واسه من تعریف کرد که اون خانومه به رحمت خدا رفته روز تشییع جنازه روانشناس بهشون میگه که پسر هفت سالش رو تو مراسم ببرید و بهش بگید که مادرش اینجا زیر خاکه و دیگه نمیشه که بیرون بیاد . اصلا من نتونستم این جمله رو تموم کنم بسکه گریه کردم .

دیروز عصری هم برنامه آسمان آبی شبکه ۵ دو تا مرده شور رو اورده بود که از کارشون و زندگیشون تعریف میکردن و خیلی هم راضی بودن . اما بد جور منو برد به حال و هوای مردن و یاد خاله خدا بیامرزم افتادم و باقی داستانا و دوباره اشکم سرازیر شد . جمعه تولد خالمه . هر سال یا بهش زنگ میزدم یا یاد آوری میکردم به مامانم که تولد خاله زریه یه زنگی بهش بزن

نوشته شده در شنبه چهاردهم تیر 1393ساعت 14:2 توسط یک مامان خانومی |

یه پست بلند بالا نوشتم پرید . اونروز که پست رو مینوشتم تازه جا به جا شده بودم تو ساختمون جدید . نگفتم بهتون . ادارم عوض شد و من اومدم یه ساختمون دیگه که خیلی به خونمون نزدیکه و با ماشین ده دقیقه همش راهه . این فاصله تو تهران یعنی هیچی . اینقدر خوبه که صبا میتونم نیم ساعت بیشتر بخوابم و بازم به موقع برسم که اندازه نداره . هر روز تو ذهنم یه عالمه پست مینویسم ارسالش میکنم اما کو وقت که من بتونم ردش کنم . اینجا کارم یکم زیاد تره اما به نظرم بهتره . هرچی سر آدم شلوغتر باشه وقت بهتر میگذره . اونجا کارم کمتر بود و ساعتا کش میومدن . خودم خواستم که بیام اینجا . به درخواست خودم . هم برای مسیرش هم برای اینکه حس میکردم دارم درجا میزنم . یکی از همکارام البته برام خیلی کارشکنی کرد . کلی حرف پشت سرم زد اما خب به روی خودم نیوردم . گذاشتم هرچی میخواد بگه بگه . فقط روز آخری موقع خدافظی محلش نذاشتم . یه روبوسی معمولی . یه خدافظی خشک و خالی . انگار که قراره برم و هفته دیگه بیام . به کسی برنخوره ها . اما هرچی آدم دیندار مثلا دور و برم دیدم تو زرد از آب در اومده

پسرک و جنتلمن هم خوبن . پسرک به شدت مشغول شیطنتته . مامانمم خیلی اذیت میکنه . اما مامانم و بابام و داداشم خیلی دوسش دارن . امیدوارم به این زودیها جوابش نکنن .

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم تیر 1393ساعت 9:13 توسط یک مامان خانومی |

باید بگم که چقدرررررررررررررررر امروز هیجان زدم . شمارش معکوسم برای شروع بازی ایران آرژانتین شروع شد . امیدوارم فردا صبح که میام اینجا آپ کنم حالم خوب باشه حال شما ها هم خوب باشه .

هفته پیش سه شنبه خونه خاله جنتلمن دوره دعوت بودیم . از هفته قبل میدونستم . برای همین شنبه به همکارم گفتم که سه شنبه با پسرک میام که زودتر برم . سیستم کار ما جوریه که نباید خالی بمونه باید یکی  حتما باشه . حتی روز قبلش هم بهش گفتم که با پسرک میام که زودتر برم . اما روز سه شنبه وقتی رفتم سر کار با جای خالی همکارم مواجه شدم . برای همینم مجبور شدم تا ساعت ۴.۵ تو اداره بمونم . حتی یه خبر هم بهم نداد . انقدر عصبانی بودم از دستش که اعصابم بهم ریخته بود . بعضی ادما میتونن خیلی خیلی بی شعور باشن . تا حالا خیلی بهم ثابت شده بود . همیشه سعی کرده بودم هر کاری از دستم بر میاد براش بکنم اما این آدم عوضی تر از این حرفاست .

پنجشنبه جمعه آرومی رو گذروندیم . پنجشنبه عصری سر از پارک خانه هنرمندان در اوردیم . خیلی  با صفا بود . این چند وقته هیچ پارکی بهم این همه مزه نداده بود . عنا*یت بخ*شی رو دیدیم که خیلی چاق شده بود با پدر بزرگ پژمان جمشیدی تو سریالش .

من یه عادتی دارم که یه هنرمندی رو که میبینم چنان با خوشرویی بهش سلام میکنم انگار دختر خالم رو دیدم . اما این آقایونی که پریشب دیدم چنان اخماشون تو هم بود که ترسیدم یه چیزی بهم بگن

نوشته شده در شنبه سی و یکم خرداد 1393ساعت 11:43 توسط یک مامان خانومی |

امروز پسرک هم با من ادارس . اومدیم اینجا تا از اینجا باهم بریم خونه خاله جنتلمن . مهمونی دوره اش . بیشتر به خاطر پسرک میرم که با پسرخاله جنتلمن که ۶ سالشه بازی کنه . چون خیلی خیلی دوستش داره .

این هفته رو کلا با خستگی شروع کردم . خسته و بی حوصله که دیشب به اوج خودش رسید . نگم بهتره . چی بگم آخه . این دلم غوغاست .

پارسال از ترکیه یه شلوار سفید خوشگل خریدم که هر بار قصد پوشیدنش رو میکردم یه بهونه ای داشتم واسه خودم . به درد اینجا نمیخوره . دارم جایی میرم که پسرک ممکنه کثیفش کنه . مانتوم کوتاس و با شلوار سفید ضایع میشه . اما دیشب تصمیم گرفتم برای مهمونی امروز بپوشمش . قبلش گفتم یه پروش کنم که دیدم ای داد بر من . اصلا بالا نمیره . دیگه خودتون مستحضرید که من چه حالی داشتم . اما خلاصه من از پا ننشستم و پوشیدمش . الانم با خودم اوردمش که اونجا تنم کنم . میبینید چه رویی دارم . اما میترسم بترکه . خیلی ناراحتما . باید رژیم بگیرم . این چند وقته بی مبالاتی کردم تو خوردن

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393ساعت 12:57 توسط یک مامان خانومی |


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
»
»

Design By : RoozGozar.com