X
تبلیغات
سلام . به زندگی من خوش آمدید

سلام . به زندگی من خوش آمدید

از همینجا که نشستم بوی کبابی کنار اداره  چنان مستم کرده که قورمه سبزی خوشبوی خودم اصلا به چشمم نمیاد . نمیدونم چرا کباب بوش از خودش خوشمزه تره . با وجودی که خیلی کباب کوبیده دوست ندارم اما الان دلم میخواست یک سیخ از همون بلنداش با گوجه و ریحون و دوغ اینجا بود تا با لذت میخوردمش . اما ترجیح میدم همین قورمه سبزی رو بخورم و کمتر چربی به بدنم تزریق کنم .

فکر کنم نگفته بودم که هفته پیش یهو تصمیم گرفتم که تو ساعت اداری برم ورزش . اول با رئیس مربوطه چک کردم و اونم گفت که مشکلی نیست و من هم رفتم ثبت نام و هفته پیش دو جلسه رفتم ورزش . یعنی ایروبیک . روز اولش یه مقدار بدن درد داشتم اما جلسه دوم دیگه مشکلی نبود و همه ورزشارو به خوبی انجام دادم . اما این هفته به دلیل مشکلات مالی عدیده ای که دارم فعلا ثبت نام نکردم .

امروز پسرک رو بردم مهد کودک و کلا منصرف شدم .

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 13:40 توسط یک مامان خانومی |

خیلی وقت بود که اینجا رو حتی باز هم نکرده بودم . فکر کنم از آخرین پستم یه دو هفته ای گذشته . نمیدونم چرا وبلاگ خونی و وبلاگ نویسی برام اینقدر بی تفاوت شده . حتی حوصله نوشتن خاطرات خودمم ندارم .

خانواده عروس ما هنوز تاریخ خاصی برای مراسم در نظر نگرفتن . اینه که منم دیگه پیگیر لباس و خریدش نشدم . نمیدونم گفته بودم یا نه که اولش بد جوری به سرم زده بود که لباس بدم برام بدوزن . یه عالمه مدل هم تو ذهنم داشتم . کلی هم عکس از این ور و اونور الان تو گوشیمه که آخرشم بابتشون تصمیم نهایی نگرفتم . بعدش دوباره تصمیم عوض شد گفتم که میخرم . رفتم یکی دو  جا قیمت گرفتم دیدم اوووووووووووووووووووف از یه میلیون به بالا تازه شروع میشه . اینه که فعلا این پروژه عظیم رو گذاشتم در مرحله ای مجبور به انجامش بدم . هنوز عروس در فکر لباسش نیست حالا من چرا اینهمه هولم نمیدونم .

پنجشنبه ای یه تولد دعوت شدیم که با پسرک رفتیم . اولش خوب بود و میرقصید و همکاری میکرد باهامون اما دیگه آخراش قاطی کرد . فک کنم گرسنه بود . از غذاهایی هم که اونجا بود هیچ کدوم باب طبع پسر من نبود . کشک بادمجون که گمونم به باباش رفته اصلا دوست نداره . سالاد ماکارونی هم همینطور . کلا با خود ماکارونی هم میونه ای نداره چه برسه به سالادش . قارچ شکم پر هم دیگه هیچی . سوسیس بود که اونم خوب درست نشده بود و نخورد . بهونه گیریش از گرسنگی بود . خلاصه انقدر غر زد که زود پا شدیم . زود که چه عرض کنم دوازده و نیم . پسرک هم تو راه خوابید بی شام . واااااااااااای که از اینکه پسرک بی شام بخوابه چقدر ناراحت میشم .

دیروز صبح یکی از دوستامون از شهرستان اومده بود تا اینجا آموزش کاشت ناخن ببینه و بره اونجا کار و کاسبی خودش رو راه بندازه . منم رفتم مدل ترمیمش شدم . خب کارش خیلی که خوب نبود . الانم از ناخونای ترمیم شده و طراحی شده توسط اون راضی نیستم اما خب چاره ای نیست دفه دیگه درستش میکنم . این دوستم هم یه پسر داره که الان دوسالشه . عاشق برخورد پسرک با بچه های دیگم . عاشق بچه هاست . به عشق  این دوستش مفصل شام خورد و کلی هم خوش گذشت بهش .

دیشب تو تو تجریش تو پله برقی پل عابر پیاده در حالی که هم دوست جنتلمن همراهمون بود هم خودش حس کردم که یه نفر به یه مدل مشکوکی نزدیکم شد . هم کیفم رو محکم چسبیدم هم پسرک رو به خودم نزدیک تر کردم . اما دوباره آخر شب که یه جا واستاده بودیم تا برن ماشین و بیارن از پارکینگ بیرون حس کردم که یکی داره از دور با یه حالتی به پسرک نزدیک میشه . یکی دیگه اونطرف تر هم یهو صداش کرد . از قیافه هاشون و ظاهرشون و اونوقت شب پرسه زدنای هماهنگشون با هم ترسیدم . قبل از اینکه اون برسه به پسرک که از من دور تر واستاده بود من خودم رسوندم بهش و بغلش کردم . دوستمم بچش رو بغل کرد و دوویدیم نزدیک پلیس راهنمایی رانندگی که یکم اونورتر واستاده بود . مطمئنم که قصدی داشتن . حالا یا زدن کیف ما که من اصلا کیفی تو دستم نبود یا بچه هامون که از گفتن و نوشتنش هم مو به تنم راست میشه . خلاصه حواستون به بچه هاتون حسابی جمع باشه بیرون میرید . اوضاع بد جور خرابه .

هفته پیش هم بابای جنتلمن خونمون بود که بردمش هایپر و بعدشم بردیمش ناهار هانی . انقدر خوشش اومده بود و بهش خوش گذشته بود که راستش همش ته دلم به این فکر بودم که الان پدر مادرای ما دوست دارن با ما برن بیرون بهشون خوش میگذره اما ماها فکر میکنیم تنها باشیم بیشتر بهمون خوش میگذره . پس فردا  ما جای اونا قرار میگیریم .

حقوقمو نگرفتم که برای مامانم چیزی بخرم . اینجور مواقع دوست هم ندارم قرض کنم . کاش تا فردا یه فکری به حالمون بکنن تا شرمنده مامان خانوم نشیم .

از فردا قراره پسرک رو ببریم مهد کودک . فردا قراره من و جنتلمن پسرک رو ببریم مهد تا از اول اردیبهشت ثبت نامش کنیم . هیچ مهد دیگه ای رو به جز اینجا نرفتم . یعنی اینجا هم هنوز نرفتم تلفنی کنترل کردم . این مهد به خونه مامانم اینا نزدیکه و قراره مامانم هر روز ساعت یک تا دو بره دنبالش بیارتش تا ۵ که من میرسم خونه اونجا بخوابه . راستش یکم استرس دارم . امیدوارم همه چیز خوب پیش بره

نوشته شده در شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 14:6 توسط یک مامان خانومی |

روز اول کاری یعنی دیروز اینقدرا هم که فکر میکردم وحشتناک نبود . یکم روحیم سر کار عوض شد . اما عوضش از همون دیروز عصر گردن درد بدی اومده سراغم . فقط جلومو میتونم ببینم و دوباره رانندگی برام سخت شده . اونایی خواننده قدیمی این وبلاگن میدونن که من گاهی از کمردرد و گردن درد رنج میبرم .

بگذریم . دیروز عصری یهو تصمیم گرفتم پسرک رو ببرم تو محوطه دوچرخه سواری . بد جوری بعد از ظهرا حوصلش سر میره . یه دوچرخه هم پدرجان بنده زحمت کشید روز تولدش براش هدیه خرید که از دیشب شکر خدا همون پایین موند . چون تا حالا تو خونه باهاش بازی میکرد . هرچند سرد بود یکم اما خب خسته و مونده اومد بالا و منم بس که پشت سرش راه رفته بودم و خوشحال که یه مقداری کالری سوزوندم .

نوشته شده در یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 12:24 توسط یک مامان خانومی |

تعطیلات تموم شد و رفت . امروز عین اینایی که قراره برگردن زندان اومدم اداره . دیشب انقدر عصبی بودم که کمردردم دوباره شروع شد .

خیلی وقته که ننوشتم . امروز سعی میکنم از همه جاش بگم .

روز آخری میخواستم یه پست بنویسم و از ریز و درشت روزای آخر بگم که مجبور شدم پسرک رو بیارم اداره دیگه خودتون میدونید هیچ کاری نتونستم انجام بدم . بعدش رفتیم شرکت جنتلمن اینا تا با هم راه بیوفتیم بریم . با پسرک رفتیم بالا و برای اولین بار وارد محیط کاری همسرم شدم . خب هر روز از اونجا یه عالمه حرف میومد خونه و من همیشه تصورات خودم رو داشتم . از خانوما و آقایون همکارا . از موقعیت قرار گرفتن  میز همسرم و از هزار تا چیز دیگه . دیدن منم انگار برای اونا جالب بود .اونا هم یه جورایی منو نگاه میکردن انگار تصوری ازم داشتن که حالا یا بهتر از تصورشون بود یا بدتر  

بعد از خداحافظی راه افتادیم سمت شهر مادر شوهرم اینا . یه راست رفتیم اونجا و از چهارشنبه عصر تا دوشنبه چهارم فروردین اونجا بودیم . صبح چهارم فروردین هم راه افتادیم به سمت تهران و من پنج و شش فروردین سر کار بودم . در کنار خانواده همسر هم لطف خودش رو داره . پسرک هم حسابی بهش خوش میگذشت در کنار عمو ها و مادربزرگ و پدر بزرگ . خوش گذشت . چندتا عید دیدنی رفتیم عیدی گرفتیم و یه روز هم رفتیم پیک نیک . دوشنبه شام مامانم مهمون دعوت کرده بود . بعد از اینکه رسیدیم یکی از کاپشنای جنتلمن پشت ماشین بود که گفت خواستیم بریم خونه مامانت اینا همینو میپوشم . وقتی رفتیم بالا تصمیم بر این شد که من با ماشین برم جنتلمن با آژانس . وقتی ما میریم بیرون جنتلمن میره حموم و حاضر میشه بیاد بیرون یادش میوفته که کاپشنش پشت ماشین بوده دیگه نمیره کاپشن دیگه ای بپوشه همونطوری میاد بیرون . رسید که خونه مامانم اینا گفت پشتم درد میکنه . تا آخر شب کمر دردم گرفتو نصف شب دیدیم که بله تب کرد و لرز . صبح که میخواستم بیام سر کار چنان تبش بالا بود که وقتی گفت دیشب نخوابیدم بزار یکم بخوابم ترسیدم که انقدر که تبش بالاست تشنج کنه اینه که به زور بیدارش کردم بردمش دم بیمارستان پیادش کردم و چون مجبور بودم رفتم اداره . اونجا بهش پنی سیلین زده بودن سرم زده بودن ضد درد تزریق کرده بودن و اومده بود خونه . بهتر بود اما کاملا خوب نشده بود . خلاصه مریضی سختی داشت . استخون درد چنان امونش رو بریده بود که فردا شبش ساعت یازده شب راضی شد برم بیرون تا به دکتر دارو خانه شبانه روزیه بگم که همسرم حالش خوب نیست چیکار کنم . منم رفتم دارو خانه و شرح ماوقع رو دادم که دکتر هم که هرجا هست خدا خیرش بده یه شیاف دیکلوفناک یه استامینوفن ژله ای و بروفن داد که اونشب دردش رو آروم کرد و خوابید . اما انگار گلو دردش تبدیل به گوش درد شده بود که دوباره رفت دکتر و بهش گفت که باید یه چرک خشک کن دیگه استفاده کنی . خلاصه هفته اول عید مریض دار بودم . صبح شنبه هم راه افتادیم به سمت شمال . منزل دوست جنتلمن تا پنجشنبه هم اونجا بودیم که خیلی خوش گذشت .

سریال پایتخت سه که هم که عالی بود . کلی لذت بردیم از دیدنش . هر شب هر جا که بودیم واسه دیدن این سریال خودمونو میرسوندیم خونه تا حتی یه لحظشم از دست ندیم .

اینم از انشای من . تعطیلات خود را چگونه گذراندید .

امیدوارم امسال برای همگیمون سال خوبی باشه و همتون امسال به آرزوهای قشنگتون برسید

 

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 10:48 توسط یک مامان خانومی |

روزای آخر چنان تند تند میگذرم که نمیرسم به خیلی از کارام . تازه یه کارای جدید هم وسط مسطا پیش میاد . دیدن دختر خاله از فرنگ برگشته خریدای غیر ضروری که اون لحظه با خودت فکر میکنی خیلی هم ضروریه . کارای آرایشگاهی خرید واسه مادر شوهرم اینا و هزار تا کار نکرده دیگه . نمیدونم چرا اما بوی بهار امسال به مشامم نمیرسه . تاریخه که داره منو نزدیک میکنه به نوروز ولی حس و حالش نه .

بگذریم . از خوباش بگم که خریده  میدونم که همتون عین خودم عاشق خریدید . خرید که نرفتم اما پنجشنبه ای رفتم مش کردم . عالی . یعنی اوندفعه رفتم سیصد پول دادم بعدشم رفتم دعوا تازه آخرشم خیلی به دلم نشست . اما این بار رفتم پیش دختر داییم . یه مش خوشگل درست و حسابی برام در اورد از همون حرفه های که همیشه خوشم میومد . اگه تونستم آپلود کنم عکسش رو میزارم براتون . به قول داداشم دافی شدم واسه خودم  خلاصه که حسابی راضیم و همکارم هم آدرس دختر داییم رو گرفت که بره پیشش مش کنه . امروز هم اون قراره بره . امیدوارم راضی برگرده . دیگه دیگه اینکه آخرین مهمون سال نود و دو رو هم دعوت کردم خونمون و ظهر جمعه سبزی پلو ماهی توپی درست کردم . خودم که از  خوردنش حسابی لذت بردم . دیگه دیگه فعلا خبری نیست یه چند تا خرید ریزه میزه دارم که تموم شه ایشالله چهارشنبه راه بیوفتیم شهر مادر شوهر اینا و عید در خدمتشون باشیم .

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392ساعت 11:20 توسط یک مامان خانومی |

الان منتظرم تا مامانم اینا بیان دنبالم تا بریم مجلس ختم یه خانومی که ماه پیش این موقع هنوز نمیدونست سرطان خون داره . یعنی اون ماه صحیح و سالم داشته زندگیشو میکرده . خوشحال و خندان و البته خوشبخت . یه شب تب میکنه جوری که تبش کنترل نمیشه بعدشم میبرن بیمارستان بیمارستان تشخیص سرطان میده شیمی درمانی همون فرداش شروع میشه و بعد از سه هفته تمام . زندگی آدما عجب داستان غریبی داره . دیروز رفتم یه عطر خریدم که به نظر خودم و جیبم یکم گرون بود اونوقت جهت دلداری به خودم میگفتم بیچاره شاید یه ماه دیگه این موقع تو گور باشی اونوقت اینقدر حرص میخوری  اینه که یکم آروم میگرفتم

خریدای عید پسرک رو انجام دادم . به شدت به خرید عید بچه اعتقاد دارم . هرچند که اون اصلا و ابدا نفهمید قضیه چیه اما بهش گفتم که این لباسا مال عیده و روزی که رفتیم  خونه علی رضا اینا باید اینارو بپوشی . اما حالیش نشد و گیر داد که فردا صبحش که میخواستیم بریم جایی بپوشه . دیگه پسر ماست دیگه چه میشه بکنی .

امسال نمیدونم چرا حس عید نیومده سراغم . هیچ مغازه ای رو ندیدم که ماهی اورده باشه شاید یا حتی سبزه . شایدم زوده . یه نیمچه خریدی هم واسه خودم داشتما اما بازم حال و هوای عید سراغم نیومده . مش موهام رو ترمیم میکنم کار خاص دیگه ای ندارم .

راستی یه مانتو خریدم که به یه پیرهن شب زنونه بیشتر شبیهه . چقدر مانتو های امسال خوشگل شدن . برای اولین بار با کمال میل یه مانتو خریدم که حسابی به دلم نشسته . کلی ذوق پوشیدنش رو دارم . شما ها هم امیدوارم از پس خرید غول مانتو بر اومده باشید .

طبق روال هر سال خونه تکونی نکردم . گذاشتم برای بعد از عید که کارگره سرش خلوته و با جون و دل برام کار میکنه و هم اینکه نیستم تو تعطیلات و کسی هم خونه ما نمیاد .

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1392ساعت 15:44 توسط یک مامان خانومی |

تمام پنجشنبه جمعه رو پشت سر یه بنده خدایی حرص خوردم و حرف زدم که نگو . صبح که داشتم میومدم اداره هم یاد اینکه میخوام باهاش روبه رو بشم اعصابم و خورد کرده بود . حق با من بود . جابجا شدیم . تو یه سالن . اول اونا برا خودشون جا تعیین کردن ما جا باقیمونده ها رو ور داشتیم میزامون رو هم گذاشتیم و رفتیم جای قبلی تا وسائلمون رو جمع کنیم . برگشتیم دیدیم جامون اشغال شده خورده وسائل مارو هم برداشتن گذاشتن یه جا دیگه . ما هم بی حرف تو جای جدید جا به جا شدیم . فقط چهارشنبه مامانم رفته بود سفر پسرک رو با خودم برده بودم اداره . همه جا با هام بود و در جریان همه چیز بود . وقتی برگشتیم جای جدید و دید جای مامانش اشغال شده رفت به همون خانوم متجاوز گفت اینجا جای مامانمه . اون به روی خودش نیورد منم هیچی نگفتم و سر پسرک رو گرم کردم .

صبح که اومدم سر کار خانوم متجاوز اومده اظهار شرمندگی میکنه از کاری که کرده . فقطم به خاطر حرف پسرک . منم چون حاملس هیچی بهش نگفتم . اما آخرش گفت که حلالم کن . دیگه روم نشد بگم منم خیلی از دستت حرص خوردم تو هم حلالم کن . حالا اون حلاله من نه

مامانم چهارشنبه صبح رفت اصفهون گشت و گزار . آقا یه دل ما گرفته بود . اصلا چه معنی میده مامانم با دوستش بره مسافرت . فقط من اجازه دارم برم اون حق نداره جایی بره . با وجودی که چهارشنبه صبح خودم گذاشتمش ترمینال و پنجشنبه جمعه هم هیچوقت نمیرم اونجا اما جاش خیلی خیلی خالی بود . تازه روزی چند بارم باهاش حرف میزنم .

در راستای نامزد کردن برادر ما و اعلام آمادگی خانواده عروس برای جشن نامزدی بنده در سرم افتاده خرید لباس که نگو . یعنی چنان استرسی دارم که نگو . انقدر فکرم درگیره که اندازه نداره . چی بپوشم از کجا بخرم . چه رنگی . چه طرحی . بدوزم . دوخته بخرم . یه مغازه بلدم تو ونک که لباساش رو میپسندم و خوشگلن . اما یه عیبی داره که ممکنه لباست رو تن یکی دیگه هم ببینی . کسی ایده ای داره . جای خاصی رو میشناسید ؟

 یه ریختی ام الان که نگو . ناخونام تا بیخ زده بیرون . کم مونده از اونور بیوفته . ابرو ها م که دیگه نگم . درست عین پیرمردا شدم که ابروهاشون تو چشمشونه. ریشه موهام هم داغون . بقیه رم نگم سنگینترم . اونوقت دوشنبه همین هفته یه پا گشا دعوت شدیم. اصلا الان وقتشه به نظرتون . میشه با این قیافه برم ؟ دلم میاد نرم ؟

ناخونام بدجور بلند شده تایپ کردن سخت . ترمیم شد میام با یه پست خبری طولانی روزمره

 

نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1392ساعت 13:2 توسط یک مامان خانومی |

مراسم بله برون برادر ما هم دیشب با حضور جمع کثیری از اقوام عروس خانوم برگزار شد . از طرف ما فقط عمو بزرگم بود و بس و خودمون . یکمی شوکه شدیم از یه چیزایی که حالا شاید خیلی هم مهم نباشه اما در هرصورت به خوبی و خوشی تموم شد .

اوضاع هم رو به راهه . یکم در گیر مسافرت عید با دوستای جنتلمن شدیم که قراره برن کیش اما من بلکل کنسلش کردم . واقعا به نظرم تو اون شلوغی و گرونی رفتن به کیش اصلا مناسب نیست . چه لزومی داره واسه چند روز تعطیلی یه عالمه پول اضافه خرج کنی . عروسی ما ۲۳ فروردین بود . ۲۶ فروردین اون سال رفتیم کیش ماه عسل  آقا شما اگه بدونی چقدر خوب بود خلوت خوب همه جا هم حراجای عالی . دلم میخواد برم کیش اما عید نه .

از هفته پیش تا حالا جنتلمن میگه سه شنبه برات یه سورپرایز دارم . حالا من هرچی فکر میکنم نمیدونم اون چیه که فقط میتونه تو سه شنبه اتفاق بیوفته . عقلم به جایی قد نداد . این هفته که اینجوری بود رفتیم بله برون . حالا باید تا هفته دیگه صبر کنم . شما نمیدونید چی میتونه باشه ؟

دیشب اقوام عروس خانوم زیاد بودن . ۳ تا زن عمو ۵ تا زندایی با خاله و عمه و این داستانا . شما نمیدونید فکر کن یه عالمه چشم نگات میکردن . تا حالا هیچوقت انقدر در معرض توجه نبودم . باور کنید . به هرکی نگا میکردم زل زده بود بهم و داشت نگام میکرد . چون مردا یه قسمت دیگه بودن و زنا یه قسمت دیگه داماد نبود تا اونو نگاه کنن . منو نگاه میکردن .  

پسرک هم همون اول رفت تو اتاق برادر عروس خانوم که هشت سالشه . همبازی خوبی براش بود .

دیشب همون موقع که اونجا بودیم خیلی به یاد خاله خدا بیامرزم بودم . اینجور موقعها یعنی اون موقع که برای من بود اومده بود و خیلی راهنمایی میکرد اونم  عین ما استرس داشت و با روی خوش با اقوام جدید روبه رو میشد . جاش خالی بود . همش تو یادش بودم . شب خوابش رو دیدم . خواب دیدم یه مراسمیه که واسه داداشمه همه اقواممون هم هستن خالم هم اومده . به محض اینکه دیدمش خیلی گریه کردم . شدت گریم به قدری بود که توی همون خوابم حس کردم که خیلی زشته تو یه جشن گریه به این بلندی سر  بدم اینه که اومدم بیرون و شروع کردم به گریه کردن . خالم اومد پیشم و بغلم کرد . صورتش یکم سیاه بود و یکم هم ورم داشت . گفت خیلی خوشحالم که داداشت داره عروسی میکنه . زار میزدم از گریه . بقیش رو خیلی یادم نیست . اما صبح که پاشدم مغزم که لود شد و اومد بالا یاد خوابم افتادم تو همون فاصله ای که داشتم حاضر میشدم خیلی گریه کردم . وقتی برای مامانم هم تعریف کردم خیلی گریه کردم . الانم که دارم مینویسم اختیار اشکام دست خودم نیست . نمیدونم چرا این خواب اینقدر منو متاثر کرده . امیدوارم روحش شاد باشه و تو خواب هم دیدم صورتش سیاهه مورد خاصی نباشه . کسی تعبیر خواب بلد نیست ؟

دیگه اینکه مثلا اول که وبلاگ و باز کردم هیچی به ذهنم نمیومد اما این همه نوشتم .

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1392ساعت 12:4 توسط یک مامان خانومی |

چهارشنبه ها که میشه یاد اون روز میوفتم همون روزی که با پسرک رفتیم بیرون . همون روز که قرار بود فرداش با مامانم و داداشم بریم خونه همین دختر خانومی که هفته پیش رفتیم . رفتم که شال بخرم که نخریدم عوضش فردا صبحش رفتم یه شال مشکی خریدم . عصرای چهارشنبه که میشه بد جور بهم میریزم . اما خب  چاره ای نیست و میگذره .

پنجشنبه شب یه دور همی کوچولو داشتیم . خوش گذشت به خودم که خیلی خوش گذشت . مهمونا هم همگی از اقوام من بودند هم فرداش زنگ زدند و گفتن که خیلی بهشون خوش گذشته باشه . امیدوارم

جمعه صبح خبری نبود . حوصله نداشتم . انقدر به جنتلمن پریدم که دعوامون شد . عصرشم رفتیم خونه یه عروسی که مراسم عروسی نگرفته بودن براش . میگفت خودش نخواسته اما ما از یه جای دیگه میدونستیم که شرط خانواده داماد همین بوده از اول که مراسمی نباشه . اما عوضش یه خونه براش اجاره کرده بودن دریا . سه خوابه بزرگ . مادر بنده خدای عروس هم توشو تا میتونست پر کرده بود . همه چی از نوع عالی . اتاق خواباش یکیش که سرویس خوابش بود از نوع عالی با بهترین رو تختی که تو بازار موجود بود و پرده عالی و خلاصه مفصل . یه اتاقش رو کرده بودن اتاق سنتی . یه گلیم خوشگل یه تخت و مخده . سماور قدیمی . چراغ گرد سوز و این داستانا . یه اتاقشم اتاق مطالعه مثلا . دیگه امکانات در حد تیم ملی . بقیه لوازم که دیگه گفتنی نیست و همه جا حالا یکم کمتر یکم بیشتر بود اما به نظرم اینکه براشون عروسی نگرفته بودن یکم بد بود دیگه . راستش من اگه بودم عمرا قبول نمیکردم . ما هم همراه بقیه اقوام رفته بودیم خونش که براش کادو ببریم . جشن عقد مامان عروس چند ماه پیش براش گرفته بود اما خب چون عروسی در کار نبود نمیشد که کادو شو نداد .

از قبل هماهنگ شده بود و مادر عروس هم دوباره یه عصرونه مفصل تدارک دیده بود که لابد چون شام عروسی نبوده حداقل عصرونه باشه . عصرونه رو خوردیم و تا اومدیم خونه هشت شب بود که جنتلمن با همکاراش رفته بود بیرون .

برای مراسم داداشم هم زنگ زدیم و اوکی دادن و قراره تاریخ بله برون تعیین کنن که منتظریم بگن کی هست

نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1392ساعت 14:10 توسط یک مامان خانومی |

خب اومدم یه خبری بهتون بدم و برم . امروز عصری ساعت هفت شب ایشالله قراره بریم برای داداش بنده خواستگاری . یه بار رفته بودیم فک کنم تعریف هم کرده بودم که پسرک آبرویی از ما برد که نگو . اونچه پسته تو عمرش نخورده بود اونجا خورد و کف پذیرایی خونه خوابید و ماشین بازی کرد و بقیه ماجرا ها .

حالا پدر مربوطه اوکی دادن و قراره که ما هم با پدرمون و شوهرمون و اون یکی آق داداش بریم برای باقی ماجراها . پسرک هم قراره باهامون بیاد . چون باباش همراهمون هست یکم خیالم راحته . اما بازم یکم میترسم مبادا حرف بدی بزنه و منو شرمنده کنه .

لباسایی که باید بپوشم رو صد بار با خودم مرور کردم همینطور لباسای پسرک رو . لباسای جنتلمنم چک کردم . لاکمو زدم دیشب . موهامم رنگساژ کردم . الانم اداره دارم تایپ میکنم و قراره یکم زودتر برم بیرون تا به موقع حاضر بشم . انرژیهای مثبتتون رو ازم دریغ نکنید . از اونجایی که خواهر داماد خیلی محبوب نیست امیدوارم نفرت انگیز به نظر نیام

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392ساعت 9:34 توسط یک مامان خانومی |


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
» پانصد و چهل و یکم :
» پانصد و چهلم : مراسم خواستگاری

Design By : RoozGozar.com