سلام . به زندگی من خوش آمدید

سلام بر دوستان گل و گلاب بنده . 

خدمتتون عارض شم که فقط اومدم یه گزارشی از وضعیت رژیمم بدم و برم برای اون دسته از دوستانی که خواسته بودند . 

همچین میگم اون دسته انگار صد نفری بودن . فوقش دوتا  اصلا میخوام واسه این بگم که تو ذهن خودم بمونه . یا شایدم به درد کسی بخوره . من با وزن 64 کیلو شروع کردم . یعنی وزنمو به سایت دکتر کرمانی این اعلام کردم . فک میکنم که کمتر بودم . مثلا 63.5 . امروز فرقش رو فهمیدم که کاش همون روز دقیق رفته بودم رو ترازو . چون همین الان که دارم از داروخانه روبروی اداره میام 63.400 بودم . البته یه پلیورم تنمه ها . اما پایه رو میگیرم با همین مانتو شلوار اداره . که همیشه هم همین تنمه . راستش رو خواسته باشید دیروز مخصوصا روز سختی بود . واقعا گرسنه بودم . دیگه داشتم سر درد میشدم که از غذاهای آزاد و اجباری خوردم و خودمو سیر کردم . غذای اجباریم شیره و خرما  . بعدش من واسه خودم یه تزی داشتم امروز که نمیدونم درسته یانه . صبحونه نخوردم . چون اصولا من هیچوقت خدا صبونه نمیخوردم . یعنی هیچوقت تا ساعت یازده گرسنه نمیشم حالا اگه یه وقتی هتلی بودم یا جایی از سر اجبار خوردم و بس . 

پس نون صبحمو با نون ظهرم جمع کردم یه جا خوردم .  بعدش چون عذاب وجدان بدی گرفتم پا شدم رفتم از اداره بیرون و یه نیم ساعتی پیاده روی کردم . تازه بازم میرم . تا عصری همین دور و بر اداره . هی این کوچه هی اون کوچه خلاصه راه میرم . 

بعد امروز چون تو اداره بودم یادم رفت میوه ساعت ده و بخورم و همینطور سیب قبل از ناهار رو . حالا اینا رو یه جا شب بخورم چی میشه . وااااااااااااای بچه ها کلی هیجان دارم واسه وزن زیر 60 . خدا ایشالله قسمت همه بکنه. به زودی بر میگردم با گزارش جدیدی از رژیم درمانی بنده صرفا جهت لاغری و خوش تیپی و لا غیر 

نوشته شده در شنبه یکم آذر 1393ساعت 14:5 توسط یک مامان خانومی |

خب باید خدمتتون عارض شم که از وقتی اومدم این اداره خیلی خوب شده راهم نزدیک شده . میتونم با ماشین بیام و برم . تا اینجاش خوبه . ولی قسمت بد ماجرا از اونجایی شروع میشه که احساس میکنم وزنم زیاد شده . .احساس که چه عرض کنم . ترازوی بیتربیت دارو خانه جلوی اداره اینو میگه . من واقعا از این موضوع ناراحتم . البته باید بگم که نمیدونم چرا هیچ لباسی برام تنگ نشده . یعنی تنگ شده اما بازم تنم میره ولی خب میچسبه بهم دیگه و اونجوریکه باید قشنگ نیست . وزن الان من 64 کیلوئه . شاید هم یکمی کمتر اما همونجاهایی که خودتون میدونید یه جوری که خیلی ازش خوشم نمیاد چاق شده . یعنی حسابی گوشتی شده و این داره منو آزار میده . از همه بیشتر هم که جنتلمن راه میره و بهم تیکه میندازه . 

امروز بعد از جستجو تو سایتای مختلف بالاخره دل و زدم به دریا و از سایت دکتر کرمانی معروف بعد از پرداخت هزینه یه برنامه تغذیه گرفتم که باید بر اساس اون عمل کنم . اضافه وزن من 6 کیلوئه اما من یادمه که موقع عروسیم 53 کیلو بودم و اصلا هم لاغر به نظر نمیرسیدم . یعنی مردنی نبودم . خوب بودم . اما حالا نه . تا قبل از اینکه بیام این اداره 60 ثابت بودم . حالا باید با این 6 کیلو خوب بجنگم تا بازم به وزن ایده آلم برسم . شنیدم که تو برنامه غذایی خیلی از هنرپیشه های خارجی ژله هم گنجونده شده که صورتشون خیلی لاغر نشه . حالا من یه سوال دارم از شماهایی که تجربش رو دارید . میشه ژله رژیمی استفاده کرد ؟ چون جزو غذاهای آزادم نوشابه رژیمی هم هست . یعنی وقتی میشه نوشابه رژیمی بخورم ژله هم میشه یا نه ؟ 

امروز که ناهار از خونه اوردم و میخورمش  اما برنامه شامم یک دوم لیوان لوبیا چیتی پخته است + سالاد . 

کاش از دیشب لوبیا هارو خیس کرده بودم  

آهان یه سوال دیگه دارم ازتون . اونم اینه که تو غذاهای آزادم کدو و بادمجون هست . روزی یه قاشق روغن زیتون هم دارم . من میتونم با اون یه قاشق روغن زیتون یکم پیاز تف بدم و با کدو یا بادمجون قلیه درست کنم ؟ و علاوه بر اون شامی که دارم اونم بخورم  خب گشنم میشه میدونم . 

راستی تازه میخوام خیلی هم خودمو اذیت نکنم . اگه احیانا اینجا تو اداره تولدی شد مناسبتی شد اومدن کیک و شیرینی تازه تعارف کردم یدونه بخورم بجاش نیم ساعت پیاده روی کنم . نه ؟ خوب نیست ؟ 

وای نمیدونید برای شب شام چه هیجانی دارم واسه اون لوبیا پخته هه .  الانم با وجودی که با جنتلمن قهرم اس ام س دادم که خیار و کاهو و گوجه یادت نره . هنوز نمیدونه که رژیم دارم . شاید اصلا بهش نگفتم . آخه شام خوردن این چند وقته ما پروژه ای شده . همش سرش گرمه با گوشیش . بعد من شامو آماده میکنم یه رب بعد میاد بخوره منم خوردم تا اون موقع . اینه که نمیبینه شام خوردن منو . یه وقتایی هم میگم خوردم خونه مامانم اینا و نمیخورم . یا دنبال پسرک میکنم که یه لقمه غذا دهنش کنم اون هیچی نمیفهمه . 

فقط نمیدونم با وسوسه قرمه سبزیهای مامانم چه کنم که هفته ای یه بار میرسم که اونجا بوی قرمه سبزی ظهر چنان پیچیده که نمیتونی نری و یه بشقاب پدر مادر دار نکشی و نخوری . وااااااااااااای اون خیلی سخته . 

خدایا لطفا کمکم کن . 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393ساعت 12:38 توسط یک مامان خانومی |

من اومدم . البته با تاخیر مینویسم که شرمندم . اما از مشهد اومدیم ما . من و مامانم و پسرک . سه شنبه ساعت 6 و خورده ای رفتیم سوار قطار شدیم . فردا صبحش ساعت 7 رسیدیم . رفتیم هتل . بلافاصله بهمون جا داد . دوش گرفتیم حاضر شدیم و پیاده رفتیم سمت حرم . تا در باب الجواد 5 دقیقه پیاده راه بود . حرمم که خیلی خوب بود . مثل همیشه روح آدم رو تازه میکرد . با پسرک و مامانم نشستیم . یکم دعا خوندیم یکم پسرک هم با ما نماز خوند و بعد گرسنه شد . ساعت حدودای 10 بود . پاشدیم رفتیم بیرون من و پسرک . براش دونات رضوی خریدم و دوباره اومدیم . دسته های عذاداری رو تماشا کردیم . بعد که دوباره رسیدیم به مامانم اومدیم تو صحن نماز ظهر و عصر و به جماعت خوندیم و بعدش برگشتیم هتل . تورمون با صبحانه و ناهار و شام بود . ساعت یک که ناهار سرو میشد . اسم هتلم اگه خواسته باشید نور بود . تو خیابون خسروی نو . نزدیک در باب الجواد . سه ستاره بود . تمیز بود و پرسنل خوبی داشت . یه میز اردور داشت که چند رقم سالاد و دسر و سوپ هر وعده روش سرو میشد . بعد سر میزت میومدن و از غذای روز که معمولا 6 رقم بود یکی رو انتخاب میکردی و برات میوردن .  

ناهار و خوردیم خوابیدیم . عصری هم راه افتادیم به سمت گنبد سبز . اونم تقریبا نزدیک هتل بود . مقبره یه شیخی هست که وسط یه میدونی تو مشهد واقع شده . اونجا هم نماز خوندیم و اومدیم . شبا تو مشهد سرد بود . سرد سرد . نمیشد بمونی بیرون . حسابی پسرک رو میپوشوندم . شبش چون تو قطار خوب نخوابیده بودم خوب خوابیدم . صبحش مامانم خودش رفته بود حرم . زنگ زد ما هم بیدار شدیم و ساعت نه رفتیم صبحانه . بعدش رفتیم سمت بازار رضا . اونجا با پسرک خیلی اذیت شدیم . همش میخواست بغلش کنیم . خریدامون زیاد شد و خیلی خسته شدیم . رفتیم هتل اساسمون رو گذاشتیم اونجا و بعد دوباره راه افتادیم سمت نمایندگی سحرخیز . جنتلمن سپرده بود که حتما از اونجا برای فامیل اون خرید کنم .  اما تا رسیدیم بسته بود .  دوباره برگشتیم ناهار خوردیم و مامانم و پسرک خوابیدن ساعت 4 من تنها رفتم خریدامو کردم و برگشتم . از روز قبلش یه کالسکه گوشه لابی توجهمو جلب کرده بود . پرسیدم که این آسانسور ماله کیه . گفتن ماله شماست و قابل استفاده . وااااااااای خبری از این خوشتر نبود . یه آقایی تو هتل کمکم کرد کالسکه رو تا دم هتل بردیم و اون شب خیلی عالی بود . هرجا خواستیم رفتیم و خرید کردیم و پسرک هم تو کالسکه کلی واسه خودش کیف میکرد . عالی بود خلاصه . خدا خیرشون بده . فرداش هم که روز  جمعه بود همینطور با کالسکه رفتیم . اما سر ظهر باید هتل رو تحویل میدادیم . وسائل رو دادیم امانات هتل و رفتیم بیرون یه رستورانی که داداشم آدرس داده بود و مارو از اونجا مهمون کرده بود ناهار و خوردیم . تازه شده بود ساعت 2 و ما زمان حرکت قطارمون نزدیک به نه شب بود . این همه وقت نمیدونستیم باید چیکار کنیم . حرم هم نشد که بریم . از رستوران که اومدیم بیرون چند قدم جلوتر ایستگاه مترو بود . سوار شدیم رفتیم ته خط دوباره سوار شدیم رفتیم سر خط و دوباره قطار دور زد و دوباره ما برگشتیم  مشهد گردی کردیم اساسی . بعد رسیدیم تو لابی هتل . یکم از خودمون پذیرایی کردیم برای اینکه حوصله پسرک سر نره به مسئولش گفتیم زد شبکه پویا و خلاصه تا هفت و نیم یه جوری گذروندیم و بعد راهی ایستگاه راه اهن شدیم و به سلامت برگشتیم تهران  

راستشو بگم یه چیز دیگه . روز آخر بابت شنیدن خبر فوت مرتضی پاشایی خیلی خیلی ناراحت شدم . کلا حالم از صبحش گرفته بود . مخصوصا که یه بنده خدایی تمام عکسا و فیلم لحظات آخرش رو برام فرستاد و بیشتر از قبل حالمو خراب کرد . فقط میگم خوش به سعادتش که اینطوری تو اوج رفت و با شکوه تشییع شد . دست مردم درد نکنه .

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393ساعت 9:36 توسط یک مامان خانومی |

من برگشتم . دیروز صبح . تا جایی که میشد موندیم . پسرک هم سیر سیر شد . سیر از اونجا موندن . روزای اول هی میگفت میشه اینجا بخوابیم ولی دیگه شب آخر که گفتیم فردا میریم گفت باشه . بریم . بغض هم نداشت . بهش حسابی خوش گذشت . یه شب که میخواستیم بزاریمش و بریم بیرون هرکاری کردم نذاشت . نمیخواستم گریش رو در بیارم . میخواستم بدونه که داریم میریم . نذاشت . میگفت بهت اجازه نمیدم که بری . هر چنددقیقه یکبارم چک میکرد که باشم . منم نرفتم . اما فردا شبش پیچوندیم رفتیم  خب یه کاری داشتیم دیگه بله دیگه میخواستیم بریم یه قلیونی بزنیم خب . خب ما هم آدمیم دیگه .   

روز چهارشنبه هم مادرشوهرم تصمیم گرفت که ترشی بندازه . بهش گفتم که دوتایی با هم انجامش میدیم و اونم رفت موادشو خرید و از ساعت یک بعدازظهر شروع کردیم و تا هفت و هشت تموم شد . خودش باورش نمیشد که به این سرعت ترشی انداخته باشه . میگفت قبلا ها تا دو سه شب طول میکشید . خلاصه کلی خوشحال و خندون بود و برای مامانمم ترشی داد .  

این بود انشای من در مورد تعطیلات هفته پیش  


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه هفدهم آبان 1393ساعت 12:29 توسط یک مامان خانومی |


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه یازدهم آبان 1393ساعت 15:51 توسط یک مامان خانومی |

این روزا دلتون که میگیره منو هم از یاد نبرید لطفا حتما خواهش میکنم
ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه دهم آبان 1393ساعت 9:32 توسط یک مامان خانومی |

منو ببخشید یه دنیا شرمندم که نگرانتون کردم اما خبری ازم نشد . فریمای مهربونم عسل عزیزم جوجوک گلم و از بقیه که الان اسما یادم نمیاد .

جواب اسکن رو بعد از دو روز نشون دکتر متخصص دادیم که گفت هیچ مشکلی نداره . مشکل قبلی برطرف شده و خدا رو شکر شکر شکر کلیه ها سالمن . مرسی از دعاهای خیرتون . میدونم که دعاهای شما پشت سر منو پسرم کار خودشو کرده .

اون قضیه هم خب چه میشه کرد . باید فراموش کرد . هرچند که محاله از ذهنم خارج بشه اما اگه بخوای تمام روزا رو با یادآوری اون روز و اون کار سر کنی که زندگی اول به کام خودت زهر میشه . پس فقط و فقط برای آرامش خودمه که فرستادمش فعلا اون ته تهای ذهنم .

عمه خانوم ما هم امسال عازم مکه بودن که فردا تشریف فرما میشن . ایشالله قراره بریم فرودگاه و بعد دم خونشون و خلاصه بدو بدو داریم که دوست میدارم . منتها امیدوارم عمه خانوم ویروس ابولا نگرفته باشه که دیگه بعد از مکه ایشون باید بریم ملکوت اعلا .

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم آبان 1393ساعت 10:12 توسط یک مامان خانومی |

رمز همون قبلی


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت 11:38 توسط یک مامان خانومی |

دیروز صبح تصمیم گرفتیم بریم مرکز خرید کورش . یه مرکز خرید جدید تو اتوبان ستاری که شامل سینما شهربازی مرکز خرید هایپر با پارکینگ اختصاصی که میتونه یه بعد از ظهرت رو کامل اختصاص بده به خودش . به نیت شهر بازی رفتیم اما یه خرید درست حسابی از هایپرش هم کردیم . مرکز خریدش خوب بود . هرچند که پسرک نذاشت خیلی توش بگردیم اما بازم خوب بود . دلباز و روشن . هایپرش هم به بزرگی هایپر اصلی نبود اما خب خوب بود . در حد یه فروشگاه رفاه یا شهروند متوسط . از این اسانسور شیشه ای ها داشت که همه جا ازش دیده میشه . سوار شدیم رفتیم تا بالا . طبقات بالا هم فقط اختصاص داشت به سینما . ۵ ۶ تا سالن سینما داشت . آخ اگه بدونید بادیدن ورودی سالنای سینما چه حالی شدم . نزدیک به چهار سال میشه که سینما نرفتم . حامله بودم که رفتیم و بعد از به دنیا اومدن پسرک دیگه نرفته بودیم . یعنی من نرفته بودم . جنتلمن اجازه نمیده شرمنده خودش بشه  . تبلیغات فیلم آتش بس ۲ رو هم که دیدم که دیگه هیچی . راستی کورش رستورانهای فست فودی هم داشت که برای ناهار روز جمعه دلچسب من نبود . اومدیم بیرون رفتیم ناهار خوردیم اما دلم پیش سینما بود . گیر دادم به جنتلمن که پاشو بریم شاید یه سانس پیدا کردیم که رفتیم سینما . خلاصه بعد از کلی فکر کردن و بحث کردن با پسرک که سینما چطوریه و چیکار باید بکنه (هرچند تو باب اسفنجی تا حدودی با سینما آشنا شده ) راه افتادیم . قرار شد که اگه دیگه نتونست بشینه من بیام با بچه بیرون . دموکراسی رو که دارید  قبول کردم و رفتیم . به سختی بلیط گیر اوردیم اما فقط دو تا جا . برای پسرک بلیط نبود . همون اول که وارد مجموعه شدیم گیر داد که گشنمه . تو ده دقیقه زمان سیب زمینی سفارش دادیم و آماده شد و دادیم خورد و رفتیم تو . وارد سالن شدیم و نشستیم دوباره گیر داد که صندلی من کو ؟ حالا همیشه باید التماسش کنم که تو ماشین یا تو مهمونی یا خیلی جاهای دیگه نپره بغل من اما  دیشب فقط صندلی خودشو میخواست . آخرسر رضایت داد . یکم رو تو بغل من یکم تو بغل باباش گذروند . فیلم فانتزی بود . از لحن بازیگر زن و از خنده مردم خوشش میومد . وسطای فیلم هم یه بچه اضافه شد که سرش رو با اون گرم کردیم . چون بچه درست هم سن و سال پسرک بود و خب بالطبع براش دلچسب . اما بعدش دیگه قاطی کرد . رو دسته صندلی جایی برای قراردادن بطری بود . بطری آب معدنی رو گذاشته بود اون تو و با تمام قوا بازی میکرد . دنده بود مثلا . صندلی من که بندری میزد . صدای نچ نچ بغل دستی ها هم دیگه داشت به گوش میرسید . هرچی هم بهش میگفتیم میگفت من که دارم یواش حرف میزنم  دیگه حال خودم نبودم . اومدم بغلش کنم بریم بیرون که جنتلمن بردش . مردونگی کرد واقعا  اصلا بد جوری شرمندم کرد . یه ربع آخر فیلم بود . اما خب خوب بود که گذاشت تا تهش ببینم .

آخرش اما کلی بحث داشتیم با جنتلمن راجع به فیلم که خوب بود یا خوب نبود . تمام طول فیلم یا من به جنتلمن میگفتم نگا مثله تو یا اون به من . واقعا که به نکات ظریفی اشاره کرده بود . من که دوست داشتم فیلمش رو .  و در مقایسه با آتش بس ۱ فک کنم که واقعی تر بود . زوج آتش بس ۱ خیلی آرمانی بودند . خوشگل جذاب پولدار و فقط خواسته هاشون با هم مغایرت داشت  اما این یکی بیشتر به زوجهای دور و برمون شبیه بودن . اینا هم پولدار بودن اما پولداریشون به واسطه کارکردنشون بود مثلا وقتی که برای مدتی خانم خونه بیکار شده بود با مشکلاتی دست به گریبان بود که شاید برای همه ما خانومای شاغل پیش بیاد . خب البته فیلم ۱ یه چالشی هم داشت که من اون قسمتش رو دوست نداشتم . اما این یکی فقط تعریف بود از قسمتهای مختلف زندگیشون . یعنی اگه وسط فیلم هم پا میشدی چیزی رو از دست نمیدادی اما من آتش بس ۲ رو هم درست به اندازه اولی دوستش داشتم و از دیدنش لذت بردم .

البته بگم که این تا مدتها اولین و آخرین فیلمیه که با پسرک رفتیم . بار دیگه که چنین تصمیم احمقانه ای بگیریم یا اینکه بخوایم هم امتحان کنیم که سینما بریم حتما دو سه سال آینده خواهد بود . اما من دیگه لذت سینما رفتن رو با پسرک موکول نمیکنم به دو سه سال دیگه . حتما که بازم میرم . دیدن فیلم تو سینما لذت دیگه ای داره .

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 14:34 توسط یک مامان خانومی |

باز رفتم که زود به زود بیام که نشد . کلی وقته که نیومدم . کلی هم چیز میز داشتم که بنویسم که نشد . فقط یه سفر رفتیم هفته پیش با یه سری دوستی که تا حالا باهاشون سفر نرفته بودیم که خیلی خوب بودن . از اکیپای سفری دیگه بهتر بودن و من باهاشون راحتر بودم .

پنجشنبه هفته پیش یه عروسی دعوت بودیم . حاضر شدیم و تو راه رفتن بودیم که زنگ زدن از شهرستان که یکی از اقوام که هم فامیل دور عروس بوده و هم فامیل داماد فوت شده . البته این آقای مرحوم سنشون بالا بوده و یکی دو ماهی هم بوده که حال و روز خوشی نداشت . حتی امروز و فردا میگفتن که ممکنه از دست بره . ولی گویا ساعت ۳ بعداز ظهر همون روز فوت کرده و بچه هاش واقعا مردونگی میکنن و به هیچ کس نمیگن که اینطوری شده . اما خب از اونجا که اینجور خبرها زود منتشر میشه ما از طریق برادر جنتلمن خبر دار شدیم . خب درسته که اون آقا رو من نمیشناختم خیلی . سالی یک بار هم بیشتر نمیدیدمشون اما بالاخره آدمیزاده دیگه ناراحت میشه . رفتم تو تالار در حالی که از چیزی خبر داشتم که اگه میگفتم کل مجلس بهم میریخت . نسبتش با مادر شوهرم داییش بود و با خاله شوهرم پدر شوهر هم میشد . کلی هم برادر زاده داشت که اون وسط با تمام قوا میرقصیدن . همینطور دخترش . دخترش زن برادر عروس بود . لباس زیبایی پوشیده بود و سعی میکرد تو تمام قسمتهای عروسی حضور داشته باشه . واقعا وقتی نگاش میکردم ناراحت میشدم که فردا این موقع چه حالی داره . خلاصه کل عروسی با این افکار من گذشت . از اون طرف ولی تو مردونه خبر گوش به گوش میگشت .

موقعی که عروسی تموم شد پاکت کادو رو گرفتم دستم که دم در بدم به مادر داماد . مادر شوهرم اصرار میکرد که بیا فردا پا تختی . خب از قبل قرار بود ختم برادر زنداییم برم اینه که گفتم نمیتونم بیام . باز اصرار که بده ما فردا که میخوایم بریم پاتختی ما تحویل میدیم . خلااصه نمیدونید به چه مکافاتی از دستشون در رفتم و کادوم رو دادم . خب من که میدونستم اینا قرار نیست فردا برن پاتختی یا در واقع اصلا پا تختی در کار نیست اما نمیشد که بگم . اما دم در جنتلمن اول به مامانش و بعدشم به بقیه گفت و لبخند رو لب همه خشکید . صبح روز بعدش هم همگی راهی شهرستان شدند و ما هم بعد از رفتن ختمی که از قبل قرار بود بریم راهی شدیم . شنبه تشییع جنازه بود و ما تا عصری اونجا بودیم و برگشتیم . اونشب اینقدر خسته بودیم که نگو . پسرک هم که ماشالله بهش . دست همرو از پشت بسته بود . کلی که دیگه بهمون تذکر میدادن که بچتونو جمع کنید .  

اما خب مراسمش همه مرتب ابروها برداشته موها رنگ و مش شده تر و تمیز حتی خیلی ها که سشوار شب عروسی هم داشتن و خلاصه یه مدتی راحتن  

از اون هفته هم پسرک بابت خوردن آب کثیف دریای خزر مریض شد و تهوع و .. اینا داشت که از همون هفته هم دارو میخوره و بهتره .

دیروز تهرانی ها هم چه صفایی کردن با این هوای عالی و تمیز .

از اون هفته هم با جنتلمن قرار گذاشتیم دیگه جهت تفریح تشریف نبریم قلیون کشی فرحزاد .  خب دست خودم نبود دیگه قلیون خونم میومد پایین . اما چاره ای نیست پسرک تو سنیه که این چیزا تو یادش میمونه . حتی گاهی ادای قلیون در اوردن مارو هم در میاره که خیلی بدم میاد . اینه که میره تو لیست تحریم تاشاید کمک خدا شامل حالمون بشه و بچه ای سالم به اجتماع تحویل بدیم .

همسفرهای شمالمون هم خیلی خوب بودن . بی ریا و ساده . مثه گروهای دیگه نبودن که همش باید به این فکر میبودی که امروز چی بپوشی وچی و با چی ست کنی تا مرتب به نظر بیای . اینا ولی این مدلی نبودن . باهاشون راحت بودی . اهل پز دادن و ادا اطوار نبودن . خوش گذشت باهاشون به هرحال

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 13:31 توسط یک مامان خانومی |


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
»
»

Design By : RoozGozar.com