تبليغاتX
تو خدایی تو نا خدایی

به یادت

 

...

خدایا خدایا یاداوری اینکه این مدت اخیر چیکارا کردم و چه طوری اذیت کردم داره دیووونم می کنه چقدر اذیت کردم خددددددااااااااییییییییییییییییاااااااااااااااااااااااااااااااااا :((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((

نوشته شده توسط آسمان در ساعت 20:25 | لینک  | 

به یادت

 

..... خب اینم از سال 84

کم کم دیگه داره این سالم تموم می شه.

امشب تو باشگاه یه حس دیگه ای داشتم یه حس غریب که انگاری یه چیزی داره تموم میشه برا همین سعی کردم که به بچه ها هم القا کنم این حس رو و از این جلسه آخری کمال استفاده رو بکنن.

ای کاش که می تونستیم به زندگی خودمونم اینجوری نگاه کنیم ....

بگذریم.....

 

عید سال پیش در حالی آغاز شد که تلاش می کردم مثل سال قبل خوش بگذره اوایلشم خیلی الی بود اما یک اشتباه از جانب من باعث شه که عید هم برای من و هم برای تو تلخ شه....

بعد از عید – که خب در نوع خودش از هر لحاظ تک بود – همه چیز خوب پیش می رفت و خب آماده می شدیم برای امتحانات ...

یادمه که توی عید می خواستم که درس بخونم اما خب نمی شد دیگه با اوون شرایط

دوران امتحانات، دوران خوبی نبود مشکلاتی که توی اوون زمان به وجود اومد و دعواهایی که شد مخصوصا دعوایی که در هنگام درس عمل 1 رخ داد و باعث شد که تصمیم کلی رو بگیرم

دوران واقعا بدی بود از نظر حال و احوال اصلا در شرایط خوبی نبودم به طوری که وقتی پای اون حرفای کذایی به وسط میومد واقعا حالم بد میشد ...

دو سه بار با صحبتای تو حالم بهتر شد و تونستم تحمل کنم فضای یونی رو اما خب بالاخره تصمیم قطعی خودم رو با شواهد و مدارکی که برای خودم داشتم گرفتم ....

توی اون مدت به تجربیاتی دست یافتم که خیلی خوب بود و واقعا به دردم خورد اما خب به قیمت گزافی برام تموم شد....

پس از امتحانات نوبت تابستون بود ....

ابتدای تابستون که خب با پیام تو شروع شد

حرفایی که زده بودیو منم تجربه کرده بودم اما خب خیلی ناراحت کننده بود و یاداور این نکته که حقیقت تلخ است اما اون مطالب رو نمیشد تعمیم داد به کل برا اینکه من فقط در چندتا از روابط به اون نتاایج رسیده بودم ...

با همه تفاسیر تابستون شروع شد.... باید می رفتیم کاراموزی

در مورد این مطلب هم من مجددا دچار یک اشتباه شدم و خب مسائلی که باعث شد جدا از هم کار یاد بگیریم

یادمه اون شبی که بحث کاراموزی بود اولین قرارداد خودمونو بسته بودیم اما سر همون بحثی که من راه انداختم باعث شد که یه دعوای وحشتناکی صورت بگیرم که تماما تقصیر من بود دقیقا یادمه که چقدر سر یه مطلب اصرار کردم و مجازات تو رو قبول نکردم و واقعا گناه بزرگی انجام دادم ....

بعد از اون دقیقا روز 4 شنبه 15 تیر ماه نوبت کاراموزی من بود من رفتم شرکت و بعد از اون سریع اومدم که به هم بریم بیرون برای ناهار خیلی تصمیم های مختلفی گرفتیم اما هیچ کدوم عملی نشد و بالاخره فکر کنم رفتیم همون سفره خانه : دی : دی

خیلی روزای خوبی بود خیلی خوش گذشت و بالاخره روز خداحافظی موقت جهت شروع کاراموزی تو....

خرید قبل رفتن و  نهایتا خداحافظی ...

دوران کاراموریم خاطرات خاص خودش رو داره که واقعا هم خاطرست  با اینکه خب توی اون دوران هم یه سری دعوا اتفاق افتاد اما خب بیشتر اونا به خاطر شرایط خاص اون موقع و مخصوصا به خاطر گیر دادن های شدید من بود...

توی این میان اون چیزی که از همه بیشتر خوش گذشت اومدن تو توی تعطیلات آخر هفته بود خییییلللللیییی عالی بود و مخصوصا اون پیشی ناز و خوشگل که به من دادی ....

کاراموزی تو تموم شد اما من کماکن باید می رفتم تا اینکه نوبت مسافرت من شد....

خداحافظی اونهم خیلی عالی بود و مخصوصا اون چیزایی که برام خریدی ...

یه مسافرت استثنایی بود اونجا همیشه دلم می خواست که تو هم اونجا باشی و همیشه به یادت بودم و دعا می کردم ....

تمام خاطرات اونجا رو نوشتم ....

توی تابستون دو تا دعوای خیلی خیلی حیاتی صورت گرفت که تقریبا تا مرز از بین رفتن رابطه نیز پیش رفتیم ....

هر دو دعوا هم تقریبا یک موضوع داشت و مقصر هم من بودم برا همین قول دادم که مشکل رو بر طرف کنم و دیگه ازین مسائل پیش نیارم و با کمک خدا و تو تونستم به قولم عمل کنم ....

توی تابستون تصمیمات نهایی خودم رو برای رفتارم توی یونی با دیگران گرفتم و قاطعانه ی خواستم که به اونها عمل کنم ....

و اما مهر ....

ماه آغاز درسها و از همه مهمتر از همه مهمتر ماه تولد تو ...

برای همین من درسو یونی رو با تولد تو آغاز کردم و بعد از تولد اومدم به یونی خیلی برنامه ی خوبو به یاد موندنی ای بود تولدت :):):):)

سال جدید تحصیلی با تصمیمات من آغاز شد و توی این ترم خیلی اتفاقات دیگه ای افتاد اتفاقاتی که خوب و جالب نبودند و باعث شد که خیلی از روزامون با ناراحتی سپری شه ......

از همه این اتفاقات بگذریم ....

گرچه من اینجا شاید فقط یه اتفاقات بدی که توی این سال افتاد شاره کردم و کمتر اتفاقات خوب رو گفتم اما من توی ارزیابی آخر سال این سال رو مثبت ارزیابی کردم به این دلایلی که اینجا می خوام بگم :

اول از همه به این خاطر که اتفاات خیلی خیلی خیلی شیرین و خوبی برام افتاد تمام اون لحظاتی که با هم بودیم برام خاطره و زیبا بود.

دلیل بعدب تجربه ای بود که توی این سال به دست آوردم.

رشدی که در من ایجاد شد و از نظر روابط اجتماعی، اصلاحاتی که در آنها ایجاد کردم

برطرف کردن جزی و یا کلی از یک سری از عیوبم از جمله بر طرف کردن کل مسائلی که هنگام درس خوندن رخ میداد، بر طرف کردن کلی مشکلی که وجود داشت، بر طرف کردن گیر دادن ها و سئوال کردن ها تا حد خوبی که باید این روند ادامه پیدا کنه

و خب دلایل دیگه ای الان واقعا یادم رفت

کارای زیادی توی این سال می خواستیم انجام بدیم که خب نا توم موند و بعضیاش هم شروع نشد ان شاء ا... توی سال جدید اونایی که نا تموم مونده بود رو تکمیل میکنیم و اوناییم که شروع نکردیم رو با جدیت کامل شروع می کنیم ...

به هر حال هر کسی توی آخر سال به حسابای شخصی خودش رسیدگی می کنه و سود و زیان سالی که داره تموم میشه رو محاسبه می کنه .

تصمیمات اساسی ای برای سال بعد دلرم یه سری از کارام باید به طور کامل حذف بشه و یه سری از کارا رو باید انجام بدم و ....

 

خب اینم از پرونده ی 1384 ....

حالا تبریکات و صحبت های سال نو باشه برای نزدیکای تحویل سال : دی : دی

 

 

نوشته شده توسط آسمان در ساعت 23:20 | لینک  | 

به یادت

.... حرف گذشته و تکراری زدن به درد نمی خوره باید سخن تازه بگفت ...

بعضی موقع ها وقتی می بینم که یه سری اتفاقات می افته که باعث میشه در مورد من اینجوری فک کنی که حرفام فقط شعاره خیلی ناراحت می شم البته اشکال از تو نیستو تو دقیقا حق داری اینجوری فکر کنی شاید اگه منم بودم همین جوری فکر می کردم اما ....

امروز با اینکه خیلی سخت بود اما سئوال نکردم می دونی این سئوال چیزیه که یه دفه از دهنه آدم می پره بیرون و اوون وقت دیگه هیچی

چند بار داشت همین جوری میشد اما خدا رو شکر چیزی نگفتم ...

شاید یه سری از مسائل از نظر من بهتر شده باشه اما به قول تو تا وقتی تو شرایط حساس نتونم درست عمل کنم فایده نداره

با این همه کارایی که کردم واقعا دیگه خقی برا حرف زدن ندارم  اما ای کاش بتونم تو شرایط ......

......

خلی کار داریم جدا بدون یه برنامه ریزی دقیق نمی تونیم همه این کارا رو انجام بدیم باید حتما یه برنامه بریزیم و بهش واقعا پایبند باشیم

....

ذهنم اصلا کار نمی کنه اصلا نمی تونم تمرکز روی چیزی بکنم ....

نوشته شده توسط آسمان در ساعت 21:9 | لینک  | 

به یادت

....

خیلی خوشحالم این مدت خیلی از خدا ممنونم خییللللیییی ازتو هم خیللیییییییی ممنونم می دونم که اگه با من مدارا نمی کردی هرگز نمی تونستم به اینجا برسم گوو اینکه اۀانم مغرور نشدم و می دونم که کلی راه دارم تا به حد خوب برسم اما همین که می بینم ازم ناراحت نمی شم و از رفتارم راضی هستی خیلی خیلی خوشحالم واقعا ممممممنننننووووونننننننمممممم :):):)

.......

امروز و دیروز  احساس کردم که تونستم انرژی بگیرم از دیگران

داشتم به این فکر می کردم که واقعا تو این ۴ سال به جای بعضی از روابط پوچ و بی ارزش که فقط باعث هدر رفتن وقتم شد می تونستم با بچه های دیگه بیشتر آشنا شم بچه هایی که الآن وقتی باهاشون حرف می زنم می بینم که خیلی آدم های خوب و باشخصیت هستند ...

البته درسته یادآوری این نکته که آدم چه اشتباهاتی رو مرتکب شده ناراحت کننده است اما من معتقدم که این نکته خودش خیلی مهم و امیدوار کننده است که آدما با خودشون اشتباهاتشون رو مرور کنند و از اونا درس بگیرند ...

جدا الان احساس می کنم که با ۴ سال پیش خیلی متفاوت شدم حداقل فهمیدم اینو که نباید با همه همون جوری رفتار کنم که خودم فکر می کنم اینو فهمیدم که همه لیاقت و شخصیت این رو ندارند که باهاشون اونجوری رفتار کنم که خودم فکر می کنم یاد گرفتم که بعضی از شوخیام مناسب بعضی افراد نیست و ....

امیدوارم که این برنامه ای که با هم داریم به خوبی و با کمک خدا جلو بره و به اون هدفی که داریم برسیم ان شاءا... :):):)

نوشته شده توسط آسمان در ساعت 22:40 | لینک  | 

به یادت

 

امروز وقتی که شنیدم چه قول هایی به خودت دادی واقعا خوشحال شدم  البته شنیدن این قول ها بعد از یک رفتار خوب و منطقی از تو بیشتر به آدم می چسبید ...

امروز درسته که از نظر درسی استرس داشتی اما به وضوح میشد دید که با قبل فرق می کنه به قول خودت خون سرد بودی و خوب :):):) من خیلی خوشحال بودم به خاطر اینکه تو اینجوری بودی و به نظرم این یعنی همون انرژی گرفتن از محیط یعنی وقتی که آدم خوشحال و سر حال باشه از محیط هم انرژی در همین راستا دریافت می کنه البته خب عکسشم صادقه : دی

امروز تقریبا یه کوچولو تونستم ببینمت و خب تو همون لحظه دیدم که واقعا چه عالی برخورد کردی :):):)

اگه که یه روزی از من می خواستی که نمره بدم به امروز، واقعا نمرت بیست بود :):):):)

 

... نمی دونم الآن میتونم در مورد خودم نظر بدم گرچه هنوز فکر می کنم که برای تصمیم گیری خیلی زوده اما حداقل می تونم بگم که از رفتار این چند روزه خودم نسبت به قبل خیلی خوش بین تر هستم  قصد پر روویی ندارم اما به نظرم میاد نسبت به قبل شکر خدا شکر خدا گوش شیطون کر ان شاء ا... ، در مورد اوون سئوال ممنوعه بهتر شدم ...

می دونی یه جورایی شاید به امید خدا این رو درک کرده باشم که وقتی گیر ندم به اون سئوال ممنوعه حال تو بهتر میشه اما ای کاش که زودتر اینو می فهمیدم و ای کاش که بتونم این روند رو صعودی طی کنم واقعا وقتی یاد این می افتم که تو چقدر اذیت شدی سر این موضوع نمی تونم اصلا خودم رو ببخشم :(((((((((((

ازت می خوام که دعا کنی برام که بتونم به این روند خودم ادامه بدم و دیگه پیشت به امید خدا شرمنده نشم :):):)

 

.... گرچه از همون  ابتدای کار که اینجا رو تاسیس کردم مخاطبم تو بودی اما الآن خیلی خیلی خوشحالم که اینجا رو به طور رسمی به مکانی تبدیل کردم که حرفام رو بشنوی  و به دور از حضور هرگونه عوامل مفتش و کنجکاو بیکار حرفامو با تو می زنم :):):)

 

..... امروز دیر رسیدم :( خیلی ناراحت شدم که دیر شد:(:( واقعا این خیابونای تهران سرسام آور شده .

می خواستم امشب کلی باهات حرف بزنم چند تا خبر داشتم که باید به تو می گفتم و حتما نظرت رو می پرسیدم و با تو مشورت می کردم اما خب می دونم که خیلی خیلی خسته بودی و ای کاش که من زودتر می رسیدم :(:(

    اما خب ان شاءا... فردا :):):)

نوشته شده توسط آسمان در ساعت 23:21 | لینک  | 

به یادت

... هیچ وقت فکر نمی کردم که یه روز اونجوری بشه :((( شاید به این دلیل که در واقع همیشه می ترسیدم از اینکه اینجوری بشه اما ...

نمی دونم اوون شب رو چه جوری گذروندم اما می تونم به جرئت بگم که یکی از غمگین ترین شب های زندگیم بود اصلا اختیارم دست خودم نبود  وقتی که یادم می افتاد که از دست دادم بی اختیار حالم بد می شد و نمی تونستم خودمو کنترل کنم ..... :(((((((

بالاخره خوابم برد اما تووی خوابم همونی بود که در بیداری . همین حالت رو داشتم توی خواب... :(((((

وقتی که صبح بیدار شدم چشام به قدری باد کرده بود که مامانم فکر کرد به خاطر پر خوابیه ....

اما گفتم که یه کم برم به اونجاهایی که با هم بودیم بلکه آروم شم ....

وقتی که اس ام اس زدی به من یه کم حالم بهتر شد و ...

شاید به قول تو برام لازم بود  اما امیدوارم که وتقعا من رو به خاطر این چند سال ببخشی واقعا منو ببخشی :((((((

...................

بحث امروز بعد از مدت ها دوباره برام زنده شد همون بحث پیرامون انرژی....

جدا از امروز تصمیم گرفتم تمام انرژی ای که در این چند وقت به دیگران دادم ازشون پس بگیرم و در درون خودم به کار ببندم ...

مثلا امروز از کار خودم راضی هستم و اصلا هم دچار عذاب وجدان نیستم  البته نه اینکه بخوام با کسی دشمنی یا بی ادبی بکنم نه

اما خب بالاخره هر کی سوار خر مردم میشه زودم پیاده میشه در واقع می خوام انرژی ای که از من دور شده  رو به اصل خودش باز گردونم  ...

به نظرم که فکر خیلی خووبیه....

ان شاءا... که موفق باشم .

 

 

نوشته شده توسط آسمان در ساعت 22:35 | لینک  | 

به یادت

......

امروز روز خیلی خوبی بود البته روز امتحان نبود به ابن دلیل که در واقع هیچ شرایط خاص و حساسی پیش نیامد ( غیر از یکی ) که بشه درست ارزیابی شم اما خب امروز به وضوح تونستم درک کنم که واقعا وقتی به من میگی نپرسی بهتر میشم یعنی چی....

از خدا کمک می خوام که بتونم همین جوری رفتار کنم که همه چیز حل شه ان شاءا...

...................

اما بعد

خیلی حرفای مهمی بود حرفای امروز. البته قبول دارم که پراکنده بود اونم به این خاطر که خب من اول منظورت را کامل نفهمیده بودم

می دونی به نظرم خیلی باید رو این موارد آدم فکر کنه به هر حال الان 4 سال رو اینجوریسپری کردیم 4 سال که به نظر روی هم رفته بوی شکست رو می ده اما جدا این نباید مانع کارمون بشه

شاید این حرفا بیشتر شبیه به دیالوگای فیلما باشه  اما به نظرم مهم اینه که تصمیم بگیریم به جبران کردن

بعد از این تصمیم تازه میشه آدم بشینه کلی بررسی کنه که حالا چه جوری باید جبران کرد که نهایتا نتیجه مثبت باشه

جدا من حداقل از ترم قبل به بعد این فکرا خیلی ذهنمو مشغول کرده 

آرزوها

هدف ها

آینده

انگیزه

زندگی

حوصله

اراده

و....

نوشته شده توسط آسمان در ساعت 23:23 | لینک  | 

به یادت

... جوابیه ی جوابیه

....... تنهایی

چیزی که خیلی ها ازش می ترسن و خیلی ها هم دوسش دارن

همیشه این جمله در مورد تنهایی به یادم میاد که:
از تنهایی فرار نکن و به تنهایی پناه نبر.....

اما من این تنهایی حاصل از این تجربه ها رو ترجیح می دم به همه با جمع  بودنا این تنهایی رو خیلی دوست دارم به این خاطر که پشت این تنهایی کلی تجربه خوابیده...

نوشته شده توسط آسمان در ساعت 22:12 | لینک  | 

به یادت

...... این چند روزه شاید نشد که من امتحان درستی بدم شایدم نه....

اما خب اتفاقات زیادی افتاد البته از امتحانات موفق بیرون نیمدم :( حتی یه بار در حضور خودم هی باعث شدم که نمرم کم بشه :( دوباره همون اشتباه همیشگی رو کردم تو امتحاناتم :( پس آخه کی من می خوام آدم شم؟؟ کی می خوام که نمرم بالا بره؟؟:( وقتی که نمره دروس عمومی کم میشد دلم به این خوش بود که دروس اختصاصیم رو بالا می گیرم اما الان این درس مهم رو همش توش نمرم کم میشه اونم با اشتباهات تکراری :(((((

.................

بعضی مواقع با خودم فکر می کنم آدم تاوان اشتباهاتی رو که مرتکب میشه چه جوری پس میده؟؟؟

۴ سال از روز اول گذشت این مدت خیییللللیییی اتفاقات افتاد بعضی مواقع از یاداوری بعضی از اتفاقات شاید تا یک ساعت هم بخندم اما در مقابلش برای بعضی از کارهایی که انجام دادم هنوزم که هنوزه ناراحت و ناراحت و ناراحتم ......

نمی دونم اما شاید واقعا آفرینش انسان اینجوریه که هر کس همونجوری که هست با دیگران رفتار می کنه ....

چه فکرهایی با خودم می کردم که به خاطر همین سرشت انسان خیلی خیلی پشیمونم شاید دیگه پشیمونی سودی نداشته باشه اما خب ......

یه روز یکی از دوستام یه جملع از امام علی به من گفت ( نه اوونی که فکر می کنی نیست یکی دیگست :دی ) دقیق یادم نیست چی بود اما در مورد شوخی کردن بود تو این مایه ها  که شوخی کردن باعث از بین رفتن حریم ها میشه ... اوون موقع خیلی کامل متوجه نشدم اما الان واقعا معنیه این جمله رو درک کردم با اینکه درک معنی این جمله به گرانی یه تجربه برام تموم شد اما بازم ماهی رو هر وقت از آب بگیری بووووووو میده....

برا همینه که شاید بزرگ ترا میگن که همیشه لازم نیست که همه چیز رو تجربه کنید بلکه می تونیم از کتابخونه تجربه دیگران استفاده کنیم اما چه کنیم که جوانیمو جویای نام و همین جوونیمون بود که سرمونو به باد داد.......

البته همه این ۴ سال بد نبود نکات  خیلی خیلی خیلی خووووبیم داشت ...

کلا یادآوری این مسائل فقط به خاطر این بود که به هر حال این ۴ سال یکی از مهم ترین دوره های زندگی من بود و به قول استاد باید یه برآورد اولیه کرد که نهایتا این ۴ سال به نفعم بوده یا خالص برام ضرر مونده.........

نوشته شده توسط آسمان در ساعت 21:28 | لینک  | 

به یادت

 

....... این چند روز یه سری اتفاقات مهم افتاد که خب توی نمره من خیلی تاثیر گذاشت ..... یه چندتاییش خوب نبود و باعث شد که من نمرم بیاد پایین . خدا خدا می کنم که مردود نشده باشم :(:(

اما حداقل می دونم که اشتباهاتم کجاست :

اول از همه اینکه یه کوچولو گیر دادم که موضوع رو به من بگی اما خب به خاطر مسائل امنیتی نمیشد که به من بگی.من خواستم که یه تبصره ایی بزنم که با اون بشه که منم بدونم اما این رو شاید در نظر نگرفتم که ممکنه اگه اسم نگی یازم نشه بگی

دوم اینکه من اصلا دیروز نباید اوون قدر اصرار می کردم و به جای اصرار باید  طوری رفتار مکردم که ناراحتی و بی حوصلگی از بین بره و همه چیز خوب و عالی بشه

آخریش و مهم ترینشم این بود که تن صدام بالا بود گرچه من نمی خواستم که بی ادبی یا خدای نکرده توهین کنم :(:(

اما من با توجه به رفتارم در این چند روز و نتیجه رفتارم که باعث ناراحتی شد، تصمیم گرفتم که یه سری دیگه از رفتارم رو عوض کنم که اگه بشه خیلی عالی میشه اما الان نمیگم چیان به دلیل اینکه خب ممکنه یه کم طول بکشه .......

به هر حال با همه این مواردی که گفتم امیدوارم و خدا خدا می کنم که نمرم تک نشه و مردود نشم یا حداقل با تک ماده بتونم پاس شم :(:(

..........

من فکر می کنم که اگه یه آدم کسی رو دوست داشته باشه به این خاصره که در اوون فرد چیزی دیده که باعث شده اون آدم رو دوست داشته باشه حالا اگه یکی رو نتونه دوست داشته باشه خب می تونه به این دلیل باشه که خب با اون فرد احساس همراهی نکرده یعنی به این نتیجه نرسیده که مسیر زندگیش با اون فردمی تونه  تقریبا یکی باشه یا نتونسته هیچ وجه مشترکی با اون پیدا کنه و خب خیلی دلیلای دیگه هم می تونه داشته باشه ....

برا همین من به شخصه از بین دو نفر که یکیشون رو دوست دارم ولی اون منو دوست نداره و کسی که اون منو دوست داره ولی من اونو دوست ندارم کسی رو انتخاب می کنم که من اونو دوست دارم به این دلیل که ویژگی های فردی و خصوصیات اخلاقی و طرز فکر و عقاید اون فرد باعث شده که من اونو دوست داشته باشم و این برام خیلی مهمه که اون فرد و به خاطر خودش دوست داشته باشم نه به خاطر خودم.....

برا همین فکر می کنم  اگه کسی فرد دوم رو انتخاب کنه دوست داشتن این فرد به خاطر خودشه نه به خاطر طرف مقابل ...

شاید هم این کارش یه جور خودخواهی باشه نمی دونم .....

...............

همیشه به معنی این جمله فکر می کنم که:

" وقتی شانس در خونتو می زنه در رو بروش باز کن "

اینکه آدم چه جوری تشخیص بده  شانس کدومه؟ آیا اصلا شانس وجود داره یا نه؟ چه جوری مطمئن باشم که درو برای شانس باز کردم؟ چیکار کنم که شانس به من رو کنه؟ و ازاینجور سئوالا ....

خب بعضی  مواقع هم خدا یه سری نشانه برا آدما می فرسته اما آدما اصلا به ابن نشانه ها توجه نمی کنن یا بعضی ها به راحتی از مقابلشون میگذرند ویا حتی بعضی ها اونا رو می بینن و استفاده می کنن اما خب اونا رو به چشم یک نشانه نگاه نمی کنن و من معتقدم که اینجوری اثر اون نکته کمتر میشه...

برا همین همیشه آرزو داشتم و تلاشم بر این بود که از کنار مسائل اطرافم به سادگی نگذرم و همیشه اینجوری فکر میکنم که هوشیار زندگی کردن یه امتیازیه که هر کسی نداره و البته باید اون رو کسب کرد ...

...................

 

... کودک نجوا کرد که خدایا با من صحبت کن و یک چکاوک در چمنزار آواز خواند ولی کودک نشنید ...

پس کودک فریاد زد: خدایا با من صحبت کن، و آذرخش در آسمان غرید ولی کودک متوجه نشد ...

کودک فریاد زد: خدایا یک معجزه به من نشان بده و یک زندگی متولد شد ولی کودک نفهمید ...

کودک در نا امیدی گریه کرد و گفت: خدایا مرا لمس کن و بگذار تو را بشناسم، پس خدا نزد کودک آمد و او را لمس کرد ولی کودک بال های پروانه را شکست و در حالی که خدا را درک نکرده بود از آنجا دور شد .............

 

نوشته شده توسط آسمان در ساعت 22:32 | لینک  |