سلام . به زندگی من خوش آمدید

خب امروز خودمو مجبور کردم که بنویسم . حتی شده کم . نوشتن رو دوست دارم و روزایی که نمینویسم انگار یه چیزی گم کردم .

اول از همه بگم که لثه درد شدیدی دارم . یه طرف صورتم ورم داره و کم کم داره تو حال عمومیم هم تاثیر میزاره . تصمیم دارم عصری برم دندونپزشکی نشون بدم .

غذا بردن جنتلمن آسونتر از اونی بود که فکر میکردم . من معمولا هرشب کته میپزم واسه پسرک . چون شامهای ما همیشه بدون برنجه و به جز ماکارونی که پسرک تازه نه خیلی زیاد میخوره از غذاهای دیگه در حدی نمیخوره که سیر بشه . مثلا اگه کتلت داشته باشیم به پسرک با کته میدم یا کله گنجیشکی رو با برنج بهش میدم . خب یه مقداری برنج بیشتر میپزم . یا یه تیکه مرغی یا کباب دیگی ای یا کوکو ای خلاصه سخت نیست غذا بردن جنتل خان .

 

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم شهریور 1393ساعت 14:40 توسط یک مامان خانومی |

سعی کردم میون کارام یه ساعتی رو خالی کنم تا بیام بنویسم . خب آخه نوشتن یه تمرکزی میخواد که همینطوری نمیشه . امیدوارم این پست هم عین یه عالمه پست دیگه نیمه کاره رها نشه .

روزای آخر شهریور حس و حالم بهتره . هوا خیلی خوب شده و دیگه از اون گرما خبری نیست . اینه که منم رو به راه ترم . اینجا که اومدم کارم خیلی زیاده . وقت آزاد کم میارم .

دیگه بگم که آخرین جمعه تابستون رو با یه پیک نیک گذروندیم . شام درست کردیم و رفتیم پارک . به بچه ها که خیلی خوش گذشت . برای بزرگترها هم خوب بود . یه شب هم خارج خونه به قول پسرک خوش گذروندیم .

هیچ مسافرتی هم آخر ما تو این تابستون نرفتیم . همش تو شهر .  حالا یه قولایی دادن بهمون ببینیم انجام میشه یا نه .  

از دو سه هفته پیش هم جنتلمن مریضه . بعد از چند تا دکتر عوض کردن و تشخیص دادن که علت تهوع و .... ویروسه آخر معلوم شد که عفونت معده پیدا کرده که اونم از غذاهای آلوده ای بوده که تو شرکتشون سرو میشده . مثل اینکه کیفیت غذاها انقدر پایین بوده که چند نفر دیگه هم همین مریضی رو گرفتن . حالا از اون هفته تا حالا داره قرص میخوره و از همون هفته تا حالا هم از خونه غذا میبره .  خب واسه من که معمولا ساعت ۶ میرسم خونه خیلی سخته که هم شام آماده کنم هم غذای فردای جنتلمن رو . اما خب حداقل از مریض شدن که بهتره . حالا دستم راه افتاده . دیشب سالاد هم درست کردم .  کلی زرنگ شدم  

پسرک هم خوبه . دیگه داره یواش یواش حوصلش سر میره . تنهایی و وقتی هم یه جایی میریم کلی گریه زاری میکنه که بر نگردیم خونه . دلش یه همبازی میخواد که برامون مقدور نیست .  

منم باید بگم که مثل همیشه . از پارسال تا حالا و بعد از خوندن وبلاگ مانا دوست خوبم خیلی سعی میکنم به خودم هم برسم و موفق هم بودم . هفته ای یکی دو بار ماسک میزارم رو صورتم . کرمایی رو که گفته رو هر شب و هر روز استفاده میکنم . به موهام میرسم . به خودم . حالا حتما هم هزینه آنچنانی نمیکنم . بیشتر چیزایی که گفته گیاهیه و قیمتش ناچیز و در دسترس . این رسیدگی ها حالا شاید خیلی تغییر آنچنانی به آدم نده یا اگه بده زیرساختیه و بعدا خودشو نشون میده اما حس و حال خوبی بهت میده . حتی اطرافیانم میفهمن که تو مهمی و برای اونا هم با ارزش میشی . مثلا دیگه پسرک و جنتلمن میدونن من ممکنه بعضی روزا رو صورتم ماسک بزارم . خب معمولا شبا میشه . مثلا حدودای هشت شب . بعد یه نیم ساعتی رو میرم دراز میکشم و چشام رو میبندم . اولا براشون سخت بود . مخصوصا پسرک . غر میزد . میگفت خوشم نمیاد . بوی خوبی نمیدی . (ماسک حنا و ماست بوی بدی میده ) اما حالا دیگه عادت کرده . وقتی میبینه دارم ماسک میزارم میگه بیا اینجا پیش من بخواب و تلویزیون ببین . یا عادت کرده بیرون که میریم من آرایش کنم . چند وقت پیشا مریض شد . صبح زود یه روز تعطیل ورداشتیمش و رفتیم بیمارستان . چون استرس داشتم دیگه آرایش نکردم . رفتیم و اومدیم و دو روزی گذشت برگشته میگه مامان چرا اون روز که رفتیم دکتر تو ماتیک نزده بودی ؟  اینه که منم تشویق میشم و حسابی مواظب خودمم . البته اگه این وسط مسطا یه اعصاب خوردی درست حسابی برام درست نشه . بللللله

اگه کم پیدا شدم تو وبلاگاتون به بزرگی خودتون ببخشید . حتی نمیرسم وبلاگ خودمم سر بزنم چه برسه به بقیه .

سعی میکنم بیشتر بنویسم حتما . واسه دل خودمم که شده . اینجا رو خیلی دوست دارم حتی با وجودی که خواننده زیادی هم نداره

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 13:41 توسط یک مامان خانومی |

سه شنبه دو هفته قبل تلفن زدن به جنتلمن که حال مادربزرگش  خوب نیست و دارن میبرنش بیمارستان . حالش خیلی خراب شد . مضطرب و نگران ساعت حدودای نه شب حرکت کرد به سمت بیمارستان . علت اینکه میرسوننش بیمارستان این بود که رنگش مدتی بود سفید بود و نفس تنگی شدید داشت جوری که مثلا راه رفتن از آشپزخونه تا مبل هم براش سخت شده بود .تشخیص اولیه پایین اومدن سطح هموگلوبین خون بود . گویا فوری بهش چند تا واحد خون میزنن و در بررسی های بعدی میگن که خونریزی معده داشته . منتها یه خونریزی مزمن که یه شیش هفت ماهی بود طول کشیده . اولین جرقه های تنگی نفس براش ۶ ماه پیش بود . وقتی که داشت میرفت آلمان . پیش بچه هاش . اونجا برادر جنتلمن که رسونده بودش فرودگاه گفت که حال مامانی خیلی خوب نیست و نفسش تنگ شده .

اونجا که میرسه میبرنش بیمارستان . میگفتن سرتا پا معاینه کردن  گفتن و از قلبشه و قرص قلب میدن و میاد . تا یک ماه پیش اونجا بود . وقتی اومد رنگ پریده بود . به شدت . با اونا که حرف میزدیم میگفتن اینجا خوب بوده لابد اونجا هوا آلودس اینطوری شده . اما دیگه اینجا دخترش نگرانش میشه و کار به بیمارستان میکشه .

قصدم از تعریف این قضیه این بود که بگم اونجا که بود دکترای اونجا (تازه عروسش . برادرش و پسر برادرش هم دکترن) با همه امکانات در اختیارشون گفتن که از قلبشه . اما دکترای خودمون با یه معاینه و یکی دوتا سونو و آزمایش گفتن که از معدشه . معدش رو عمل کردن و الان خوبه . مرخص شده و حال و روزش بهتره . یعنی خونریزی قطع شده اون قسمت از معده بریده شده و تازه گفتن قلبش کاملا سالمه و هیچ مشکلی نداره .

به دکترای اینجا به خوباش شک نکنید .امیدوارم گذرتون به هیچ دکتری نیوفته اما دکترای خودمون عالین . تشخیصاشون حرف نداره . اصلا لامصبا دستشون شفاس .

اینم بگم حالا که گفتم چند هفته قبل از اینکه خاله خدا بیامرزم فوت کنه شوهرش میگه که حالم خیلی بده و قلبم درد میکنه و منو برسونید بیمارستان . خلاصه یکی از همسایه ها با زنش میان و اینارو میبرن دکتر و درمونگاه و این داستانا .

شوهر خالمو معاینه میکنن و میگن که مشکلی نیست و قلبش سالمه . اما دکتر رو میکنه به خالم که با همسایشون تو مطب بوده و میگه خانم شما قلبت مشکل داره بیا تا معاینت کنم و نوار بگیرم . خالم هم به شدت مقاومت میکنه و میگه نه من خوبم . این خوب باشه (منظورش شوهرش بوده ) منم خوبم و میاد بیرون و دوسه هفته بعدشم سکته و تمام .

 

میدونم ممکنه که هر کدومتون خاطراتی خلاف من داشته باشید . اما تو این موردی که به ما گذشت دکترا خوب تشخیص دادن .امیدوارم هم عملش خوب جواب بده و مامانی بشه همون مامانی سابق

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393ساعت 9:46 توسط یک مامان خانومی |

یه هفته ای هست که دوباره گردن درد اومده سراغم . امروز دست چپمم درد میکنه . حالمم خوش نیست . به قول صحرا امروز دلم بد جوری کوچیک شده .

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 10:19 توسط یک مامان خانومی |

اصلا باورم نمیشه امروز اول شهریوره . این یعنی اینکه گرمای طاقت فرسا رو پشت سر گذاشتیم . یعنی اینکه ای وای به نیمه دوم سال نزدیک میشیم و یعنی باز صبحا قراره خیابونا شلوغ بشه .

من روزا وقت داشتم پست بزارم که چون سرم شلوغ شده اونم نمیتونم . دیشب خونه دوستمون مهمونی بودیم خوب بود . بعد از مدتی پسرک حسابی بازی کرد و خوش گذروند .

هفته پیش یه خبر ناخوشایند هم داشتیم .

مادر بزرگ جنتلمن که معرف حضورتون هست . چند ماه پیش رفت پیش بچه هاش خارجه . موقع رفتن تو فرودگاه که میخواست بره برادرشوهرم برده بود برسونتش . وقتی برگشت گفت که حال مامانی زیاد خوب نبود . نفسش تنگ شده بود و حال عمومی خوبی نداشت . موقعی که میرسه اونجا میبرنش دکتر و دوا و خلاصه تشخیص پزشکای اونجا این بود که از قلبشه . قرص دادن و انواع ازمایش هم گرفتن و تمام .

دو هفته پیش برگشت . رنگ پریده . چنان رنگش سفید بود که گاهی نگاهش که میکردم میترسیدم . یه شب فکر کردیم گشنشه . یه شب فکر کردیم که پیریه . خلاصه هفته پیش دخترش دیگه خیلی نگرانش میشه و زنگ میزنه به یه دکتر آشنا . اونم بهش میگه که فوری ببریدش فلان دکتر . دکتر مورد نظر آزمایش اورژانسی میده و میبینن که سطح هموگلوبین خون  چنان پایین اومده که احتمال سکته قلبی بالا رفته . سریع بستری میشه . چند واحد خون میزنن . خلاصه که از سه شنبه تا حالا بیمارستانه . جالبیه قضیه اینه که تشخیص پزشکای ایرانی کاملا با اونجای ها متفاوته . قلب سالمه و مثل ساعت کار میکنه . مشکل از یه خونریزی مزمن معدس که باعث شده در عرض ۵ ۶ ماه گذشته کلی خون از دست بده و به این حال بیوفته . علت تنگی نفس هم همین خونریزی داخلی بوده . از اونروز هم محل زخم رو تشخیص دادن و حالا قراره بعد از بررسی عملش کنن .

خب دیگه اینم از پزشکای اونجا . واقعاکه جای تاسف داره . تو یکی از بهترین کشورای دنیا نتونستن یه خونریزی ساده رو تشخیص بدن . البته این خونریزی ساده داشت جون یه آدم رو به خطر مینداخت . واقعا که ایول به دکترای خودمون که حتی از پشت تلفن هم تشخیص درست میدن . حداقل اکثرشون همینطورن .

مامانی هنوزم بیمارستانه و قراره عملش کنن . دعا کنید واسه همه مریضا و واسه این مادربزرگ مهربون . خدا شفاش بده .

نوشته شده در شنبه یکم شهریور 1393ساعت 15:38 توسط یک مامان خانومی |

برای جنتلمن یه مشکل کاری پیش اومده که حس میکردم اخر هفته دپرسی رو بگذرونیم چون کلا این جور مسائل روش خیلی تاثیر داره . خب قضیه جدیه . که تنزل رتبه مثلا . یه چیزی تو همین مایه ها . بر خلاف میلم چهارشنبه رو تمام روز بهش دلداری دادم . البته نه که دروغ بگم بهش ها . فقط چون از دستش ناراحت بودم دلم نمیخواست به این زودی بی خیال قضیه بشم اما خب شدم . بهش گفتم که اصلا این قضیه مهم نیست . مهم اینه که سالمه و برای ما همین از هرچیزی مهمتره . مهم اینه که کار داره و این خیلی با ارزشه و دست آخر اینکه مهم اینه که تو دنیا برای ما از هر چیز و هر کسی مهمتره .

حس میکنم بهتر بود . چهارشنبه وقتی اومد خونه یکم راجع بهش حرف زدیم اما انگار خودشم نمیخواست حرف بزنه در موردش .

پنجشنبه یه قرمه سبزی بد مزه ای درست کردم که نگو . فک کنم ماله سبزیش بود . اصلا بوی خوبی نمیداد . برای همین هر کاری کردم با ترشی و شور خوشمزش کنم نشد که نشد .

عصری هم پسرک رو بردیم سرزمین عجایب . وای که چقدر شلوغ و پر سرو صدا بود . تو صفهای طولانی منتظر شدیم و کلا سه تا بازی سوارش کردیم و فرار . بعدشم رفتیم یه مایوی خوشگلی برای من خریدیم که نگو . از این دامن دارا . آخه میخوام برم شنا آموزشی . پس از تلاشهای فراوان بالاخره جنتلمن و راضی کردم که برم آموزشی شنا . من شنا بلدم . قورباغه اما خب خیلی وارد نیستم . حالا یه استخری پیدا کردم که زنونه و مردونش جداست . میخواستم از شهریور بنویسم اما احتمالا از مهر ماه بشه که مدارس باز میشه و خلوت تره . شام هم تو تیراژه فست فود زیاد داره اما واقعا غذاش بی کیفیته . اومدیم بیرون که بریم یه جای دیگه چشممون افتاد به جگرکی . دلتون نخواد خیلی بهمون مزه داد . پسرک هم خیلی خیلی جیگر دوست داره . خلاصه یه شام سالم خوردیم و اومدیم خونه .

جمعه هم تمام روز رو خونه بودیم . فوتبال هم که برد و همسرمون شاد شد .

امروز هم سعی کردم دلداریش بدم تا کمتر غصه بخوره . امیدوارم کارش درست بشه .

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 10:27 توسط یک مامان خانومی |

امروز صبح یکی از روزای دردناک زندگیم رو گذروندم . پسرک بعد از مدتی که پشت سر پدرش گریه کرد گذاشتمش خونه مامانم . یکم اونجا بودم اما وقتی اومدم سوار ماشین شدم حتی وقتی که ماشین و روشن کردم صدای گریش رو از طبقه سوم میشنیدم . اما دردناکترین لحظه لحظه ای بود که دور زدم و با اون قامت کوچولوش جلوی خونه دیدمش که داره گریه میکنه و با صدای بلند منو صدا میکنه . این صحنه هم از اون صحنه هاست که روزی که خواستم جون بدم وقتی که میگن تمام لحظات زندگی از جلوی چشم آدم رژه میرن قطعا میاد جلوی چشمم . با اون شلوارک نارنجیش .


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393ساعت 15:40 توسط یک مامان خانومی |

با همون رمز قبلی

 

شرمنده ام اگه کسی جا مونده . راستش سرم اینجا خیلی شلوغه نمیرسم اصلا

 

خانوم مهشید خانوم من آخه کجا برای تو رمز بزارم خودت بگو . حداقل یه آدرس ایمیل بزار . امکان ثبت نظر جدید واسه پستات وجود ندارد عشق من


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393ساعت 9:53 توسط یک مامان خانومی |

دیشب برگشت . جنتلمن رو میگم . راستش این چند روزه نبودنش چنان تاثیر بدی تو روحیم داشت که دو روز آخر رو لحظه شماری میکردم تا برگرده . تازه از سه شنبه عصر خاله بزرگم رو یعنی تنها خالم رو دعوتش کردم خونمون . دختر خالم و پسرش هم اومدن . پسرش از پسرک من نزدیک به سه سال بزرگتره . اما همبازیهای خوبی برای هم محسوب میشدن و خیلی خیلی بهشون خوش گذشت . این خالم یکم پیره . یعنی ۸۳ سالشه . ده سال از اون خاله خدا بیامرزم بزرگتره . شوهرشم فوت کرده و با یه پسر مجردشه که از پسره خیری بهش نمیرسه . فقط همین دخترشه که بهش میرسه و کاراش رو میکنه . دوشب خونه ما بودن و به نظرم خیلی بهشون خوش گذشت . تازه دلشم نمیخواست بره . اما چون دخترش باید میرفت اونم باهاش رفت . خداحافظی پسرک من و پسر اون دیدنی بود . چنان سوزناک بود که دلمون کباب شد . یه حرفای بامزه ای از زبونشون در میومد که دلت میخواست از خنده روده بر بشی . اونا رفتن . مامانمم رفت . من موندم و یه خونه بهم ریخته در حد بوندسلیگا . از ساعت یازده افتادم به جون خونه تا ساعت ۲ که یکم شکل خونه به خودش گرفت . بعدشم زنگ زدم به بابای جنتلمن گفتم که عصری میام دیدن مادربزرگه جنتلمن که از آلمان برگشته . اول گفت بیا اما بعد نیم ساعت زنگ زد و گفت نمیخواد بیای فردا ناهار بیا .

جنتلمن که تلفن زد و براش تعریف کردم گفت اصلا ناهار هم نمیخواد بری . اما بعدش خودم با خودم گفتم اون آدمیه که وقتی پسرش نیست سعی میکنه منو ضایع کنه . (خواننده های قدیمی شاید سری قبلی رو هم یادشون بیاد) اینه که محل ندادم و فردا ناهار یعنی دیروز رفتم . سوغاتی هم از مادربزرگ گرفتیم که یه پیرهن سرمه ای ساده سادس . انقدر ساده که به نظرم اگه تن همین خاله هشتاد سالمم میدادی میپوشید نمیگفت که به درد سن من نمیخوره . البته من همه لباسام سادس . اما این یکی یه جوری پیرزنی میزد . حالا قصد دارم یه سری تغییراتی توش بدم . میخوام از جنس پارچه خودش یه پارچه کرم بگیرم و وسطش یه کمربند پهن روش نصب کنم . حالا پشتش یا پاپیون بدم یا نه . قرمز هم خوب میشه . اما چون کیف و کفش کرم دارم باهاش ست خوبی در میاد و اینکه کرم و سرمه ای هم ترکیب قشنگیه . یکمم کوتاش کنم  

واسه پسرک هم دو تا بلیز که خودتون میدونید چه نعمتیه چون مثلا هرکدوم رو بخوام برم پول بدم بخرم کم کمش ۵۰ تا رو شاخشه . یه جعبه هم از این ماشین کوچیکا که ۲۰ تا دونس و پسرک رو اساسی سرگرم کرد .

حالا بگم از شب . از دیشب . با پسرک تنها بودیم . دل تو دلم نبود . رفتیم بیرون یکم خرید کردیم . اومدیم . پسرک رو بردم یکم دوچرخه سواری کرد . با هم شام خوردیم . تام و جری و باب اسفنجی دیدیم . ستایش هم تماشا کردیم . اما دیگه حوصله بیداری و انتظار رو نداشتم . زنگ میزدم فرودگاه تند تند . دو تا پرواز از اونجا میومد و من نمیدونستم اینا تو کدومشونم . با آخرین تماسم فهمیدم که اولیه ۵۰ دقیقه تاخیر داره ولی دومیه نه و حدس میزدم تو اولیه باشن . خوابیدم . طاقت نیووردیم و خوابیدیم . ساعت یک با صدای وایبر بیدار شدم . سرشبی تولد یکی از بچه ها تو یکی از گروهامون بود منم تو گروه بهش تبریک گفته بودم حالا انگار بچه ها تازه دیده بودن همه با هم حدودای یک تند و تند تبریک میگفتن . بازم زنگ زدم فرودگاه و بازم همون خبر . به زور یه لیوان دوغ خوابیدم . دیگه فقط از خدا خواستم که با صدای زنگشون بیدار شم . بالاخره صدای زنگ بلند شد و من عین فنر پا شدم . درو باز کردم و بالاخره تموم شد . وااااااااااااااااای چه حالی داشتم . همه اون غصه ها دود شد و رفت هوا . که چرا تنها رفتی . که چرا منو نبردی . که چیکار کردی اونجا . همه چی تموم شد . در چمدونا هم باز شد . هم خودش هم داداشش . سوغاتی های من خوب بود . خیلی زیاد نبود ولی خوب بود . همش به درد بخور و خوب بود . نمیدونم چرا به یاهو وصل نمیشم وگرنه عکس چندتاشونو تو گوشیم دارم که بفرستم براتون . قراره بچه های فنی بیام برام درست کنن . سه تا شلوار که دوتاش کوتاس . دو تا تیشرت . یه پیرهن مهمونی با یه تاپ که خیلی دوسش دارم و بهم میاد . همشون خوب و اندازه بود تقریبا .

واسه خودشم خیلی خرید نکرده بود . یکم حرف زدیم یکم تعریف کرد و بعدشم خوابیدیم . صبحم میخواست دیرتر بره و بیشتر بخوابه .

این بود داستان برگشت جنتلمن . بهش گفتم این آخرین سفر مجردیت بود . دیگه تنها هیچکجا و هیچوقت نمیشه بری تا وقتی که من زندم .

هرچند که هیچ چیز مطلقی تو این دنیا وجود نداره و من باز هم در تلاطم این زندگی معلوم نیست که چی به سرم خواهد اومد

 

پستای خصوصی چیز خاصی نیست یکم درد و دله . به همه اونایی که وبلاگ دارن حتما میدم .

نوشته شده در شنبه هجدهم مرداد 1393ساعت 10:14 توسط یک مامان خانومی |

از این به بعد بعضی پستا خصوصی میشود

رمز همونیه که بعضی وقتا خصوصی بود . هرکی نداره از دوستان بگه تا بدم


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مرداد 1393ساعت 12:10 توسط یک مامان خانومی |


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
»
»

Design By : RoozGozar.com