|
هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا به ایران هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا به رحمان احمدی هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا به رضا قوچان نژاد هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا به کی روش و هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا به تمام فوتبالیستای با غیرت تیم ملی .
آقای رحمتی دماغت سوخت . توچی چوی احمق . تو گمونم بیشتر آهای شما قطریا که از قصدی ۵ تا گل خوردید شما چطور . بوی سوختگی میاد . ها ها ها ها . خیلی خوشحالم . خیلی زیاد . انقدر جیغ کشیدم که الان گلو درد دارم . از تو اتوبانم یکی از این پرچمای ایران کشیدیم پایین زدیم به ماشینمون و بوق بوق بوق بوق . عجب خردادی شد . چه لذتی داشت . عجب کیفی کردیم هممون . این شد دوتا . ما منتظر سومیش هستیم . پ . ن ۱: عکس بالا رو از وبلاگ نشمیل و میرزا برداشتم . شرمنده . پ . ن ۲ : از همین پرچما کشیدیم پایین چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392 | 8:35 | یک مامان خانومی |
داریم ظرف میشوریم دوتایی . حرف گرونیه . میگه مردم خودشونم مقصرن . میگم آره . خیلی . آبدارچی اداره ما چند سال پیش زنش مرد . بادوتا بچه ۱۰ ساله و ۱۵ ساله رو دستش . میگه خب . میگم هیچی . چند روز پیشا با یه جعبه شیرینی اومد تو اتاقمون . میگه خب . میگم هیچی زن گرفته . میخنده میگه آره دیگه تو این گرونی مگه کسی زن میگیره . میگم اینکه خوبه . زنه خودشم یه بچه داره . خودش و دو تا بچه هاش سه نفر بودن حالا با زنه و بچش میشن ۵ تا . یه آبدارچی ساده ای بیش نیست . لابد الان بازم میخوان بچه دار بشن . میشن ۶ تا . دیگه نمیگه خب . هیچی نمیگه . تازه یادم میوفته که مادرش دقیقا شرایط مشابهی داشته . البته زن دوم شده با دو تا بچه . بعدشم بچه جدیدی هم متولد میشه . البته شرایطشون کاملا فرق میکرد و مادرش به طمع پول زیاد آقا زن دوم شد و خانواده زن اول رو به کل از هم پاشوند . اما اون همچنان ساکته . میام درستش کنم میگم : آخه نه که زیاد در آمد نداره میگم . اگه وضعش خوب بود که اشکالی نداره و او همچنان در سکوت ظرف میشوید و من لعنتیست که در دلم نثار خودم میکنم . لعنت بر دهانی که بیهوده باز شود لعنت به کسی که نمیفهمه و دهنش و باز میکنه و فقط حرف میزنه . لعنت .......... پ . ن : مشکلش اینجاست که فهمیدم زن آقای آبدارچی هیچ بچه ای هم نداره . جاهای خالی را با جملات متفاوتی پر کنید . دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1392 | 14:55 | یک مامان خانومی |
طرز تهیه ژله دومی دیروزی . بسته به قالبتون که چند تا لیوان توش اب میگیره ژله آلوورا میخرید . مثلا این قالب من دو تا لیوان توش آب جا میشد و من یک بسته ژله آلوورا ریختم . یک بسته ژله آلوورا که رو که دو ماه پیش ۹۰۰ تومن بود یک ماه پیش ۱۴۵۰ تومن و حالا شده ۱۹۵۰ بعد که برگشتید ژله حل شده خنک شده . بستنی هم تقریبا آب شده . حالا این دوتا رو با هم قاطی کنید و تا جون دارید هم بزنید . هم زدنش به این دلیله که اگه کم هم بزنید بستنی میاد بالا وای میسته ژله میره پایین . بعد که خوب هم زدید میریزید تو قالب مورد نظرتون و تو یخچال قرار میدید و واسه یه دو سه ساعتی . بعد از دو سه ساعت از یخچال در میارید و برش میزنید . یعنی به شکل همین ژله یکی در میون به فاصله های مساوی برش میزنید . عکسی از مراحل انجامش ندارم اما این بار که درست کردم حتما عکس میگیرم . مثلا من تو این قالب دوازده تا برش مساوی زدم . مثل برش که به پیتزاتون میزنید . فقط نکته اش اینه که قالب باید حتما حتما باید وسطش گودی داشته باشه . حتما . بعد هر برشی رو توی دیواره قالب میکشید یعنی چاقو باید بخوره به دیواره قالب . ژله بستنی رو که به دوازده قسمت مساوی در اوردید یکی در میون خالی میکنید . یعنی یکی خالی بشه یکی ژله بستنی . بعد که همرو خالی کردید داخلش رو دونه دونه با رنگای مختلف پر میکنیم . یکیش رو ژله قرمز . یکیش رو زرد . یکی نارنجی و به همین ترتیب تمامش پر میشه . این ژله رو انتخاب کردم چون وقتی ژله رنگین کمان رو درست میکردم و لایه به لایه رنگا رو درست میکردم و میریختم تو قالب یه مقدار اضافیش رو تو قسمتهای خالی این ژله دومیه میریختم و دیگه زحمت اضافی نمیکشیدم . بعد هم که همرو درست کردم . اون قسمتهایی رو که خالی کرده بودم رو دوباره میریزم تو یه کاسه کوچولو میزارم رو اجاق تا آب بشه . دوباره همش میزنم و وقتی خنک شد میریزم تو روی ژله های آماده شد و تمام سطحش رو سفید میکنیم . من چون اضافه داشتم زیرش یه رنگ دیگه هم ریختم که این شکلی شد . راستش به نظرم از ژله رنگین کمان درست کردنش آسون تره ولی یه چیز جدید و تازه س . امیدوارم سر دراورده باشید که چی گفتم . سوالی هم بود در خدمتم .
اینم از یه جهت دیگه
برای نوا جونم که پرسیده بودی . اگه ژله های رنگی رو بزاری کاملا خنک بشه و بعد باهاش جاهای خالی رو پر کنی کنترلش اصلا سخت نیست . اتفاقی نمی افته یکشنبه بیست و ششم خرداد 1392 | 13:37 | یک مامان خانومی |
بعد از چهار سال آنهم بالاجبار بیهوده است گفتنش اما هیچ شعاری انقدر به مزاقمان خوش نیامده . احم*دی بای بای احم*دی بای بای دیشب در جشن و سرور خیابانها شرکت نکردم . آزاد که بشوند به خیابان میروم و از ته دل فریاد میزنم .
ادامه مطالب کاملا بی ربط است . اما خانومها بفرمایید بی زحمت ادامه مطلب یکشنبه بیست و ششم خرداد 1392 | 10:13 | یک مامان خانومی |
چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1392 | 9:44 | یک مامان خانومی |
هفته گذشته مهمون داشتم . از یه شهر دیگه . مستقیم اومدن خونه ما و چند روزی رو مهمون ما بودن . طبق معمول همیشه ما مهمونامون رو دعوت میکنیم به بازدید از مراکز خرید . البته اولین گزینه ما تو تهران گردی برج میلاده که خودم تا حالا چند باری با مهمونای مختلف رفتم اما چون قبلا این مهمونامون رو برج میلاد برده بودیم راهی مراکز خرید مختلف شدیم . از اونجایی که من کمتر خرید میرم این جور جاها باعث میشه که اگه خودمم چیزی لازم داشته باشم بخرم . حاصل این گشت و گذار یه جفت کفش بود که هرچی گشتم تو سایتش پیداش نکردم . اما با تخفیف ۷۰ درصد خریدمش که کلی بهم مزه داد . اما یه روز که تو مرکز خرید تندیس میگشتیم چشمم به یه مانتوی خوشگل افتاد . یه مانتوی مجلسی شیک . خیلی خیلی ازش خوشم اومد . اما فقط نگاهی بهش کردم و تو دلم گفتم من یه مانتو مجلسی دارم درسته که این از اون خیلی شیک تره اما ترجیح دادم این همه پول بابتش خرج نکنم . خلاصه گذشت و تعطیلات رو رفتیم شمال و اومدیم . اما دل من همچنان پیش مانتو ئه بود . تا دیروز که این پست دوست عزیزم رو میخوندم . راستش من به این قضایا خیلی اعتقاد دارم . اینکه کافیه چیزی رو بخوای . یا اینکه یه چیزایی مخصوص تو ساخته شده و باید مال تو باشه . خلاصه اینکه شک نکردم . یه مرخصی ساعتی از اداره گرفتم و پریدم اونجا . با وجودی که ساعت دو بعد از ظهر بود و احتمال میدادم بسته باشه اما با کمال خوشحالی باز بود و مانتو سایز منم داشت تازه با نزدیک به ۵۰ تومن تخفیف خریدمش . برگشتنه انقدر از بابت خریدش شاد بودم که تو راه برگشت تو اتوبوس بی جهت به خودم لبخند میزدم . به هرکی هم نشون دادم کلی تعریف کرد و پرسیدن که از کجا خریدن که برن بخرن . اماااااااااااااااااااااااا امای بزرگش امروز رخ داد . بی مقدمه صدام کردن بالا و یه چک ۵۰۰ هزار تومنی بابت پاداش نمیدونم چی و اصلا نمیخوام بدونم چی تحویلم دادن . میتونید منو رو ابرا تصور کنید . من الان دارم از اون بالاها تایپ میکنم . پ . ن : راستش هیچوقت به تعداد کامنتام توجهی نداشتم . از اینکه برام کامنت بیاد غرق لذت میشم اما این دلیل ننوشتنم نیست . مرسی از دوستای خاموشم که برام کامنت گذاشتید . ازتون ممنونم . من نوشتن رو دوست دارم پس مینویسم . گاهی اوقات دچار خلا ذهنی میشم . هرچی فکر میکنم هیچی تو ذهنم نیست . اما کامنتون منو خیلی خوشحال کرد . اگه دوست ندارید بازم کامنت نزارید برام . منم آخه خیلی جاها میرم که کامنت نمیزارم بفرمایید ادامه مطالب ادامه مطلب سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392 | 15:58 | یک مامان خانومی |
بعد از این همه مدت ننوشتن اونم واسه منی که گاهی هر روز پست جدیدی داشتم یه کم سخت میشه . فکر میکنم این بیماری عدم علاقه ناگهانی به وبلاگ گریبانگیر همه میشه که منم مستثنی نبودم . خب البته اینجا خواننده چندانی هم نداره که بخوام توضیح بدم . این رو هم که نوشتم فقط مخصوص نوای عزیزم و سارای مهربانم بود که سراغی ازم گرفته بودند و لاغیر . ما خوبیم پسرک هم خدا رو شکر خوبه و مثل همیشه اوضاع مثل قبل . بلافاصله بعد از اینکه از این حالت در بیام مینویسم . مثل قبل سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392 | 9:10 | یک مامان خانومی |
پسرک کوچولو که بود میگفتم یه کم بزرگتر بشه راحتر تر میشم . یه کم که بزرگتر شد . بغلی شد . بعد گفتم راه بیوفته دیگه خوب میشه . راه افتاد و منم راه افتادم . یعنی تا قبلش گمونم همیشه نشسته بودم . اون که راه افتاد من دیگه دونده شدم . از این سر به اون سر . جلوتر از اون که بگیرمش . حالا همه بچه ها بغلی ان . این آقا میگه من خودم راه بیام . همه جا خودش . وحشتناکترنش هم پله است . دلم میخواد یه بار یه دوربین نصب کنم رو پیشونی پسرک از قیافه خودم در حالی که اون داره از پله میاد پایین و من وحشتزده یه طوری هول دارم که نیوفته و اگه بیوفته بگیرمش فیلم بگیرم . چون دقیقا همین دیروز در همین حالت بودم که پسرک برگشت گفت ...... چقدر خوشگل شدی تو . (اون چند نقطه اسم منه ها ) حالا اینا به کنار یه مشکل دیگه پیدا کردیم که اونو نمیدونم چی کار کنم . تا قبل از عید که این عمو پو*رنگ برنامه داشت خوب بود . پسرک هر روز میشست پای برنامش و تا آخر شب هم ادای سلطان و جوجه رو در میوورد . ادای سلطانم این بود که تمام دندونای بالاشو به شکل هیولا میداد بیرون و تا جایی که میتونست دهنشو باز میکرد و فک پایینش رو میداد عقب . یه بار امتحان کنید . برید جلوی آیینه ببینید به چه ریختی در میاید . اونوقت این بچه ما نان استاب این شکلی بود . مجبورم بودم به همه توضیح بدم که این شکل سلطانه . بچه ما مشکلی نداره . حالا قدرت خدا تموم شد این برنامه هر روز گیر داد که عمو پور*نگ بزار . حالیش هم نمیشد هیچی . رفتیم سی دی شماره هفتشو خریدیم . چند تا گربه بی ادب که یکیشون شل و وله یکیشون لاته یکیشون رپه . بعد اینا عمو پور*نگ رو مسخره میکنن بد رقم . یعنی من موندم فروش یه سی دی و پر کردنش انقدر ارزش داره که یه نفر بیاد خودش رو اینقدر بیاره پایین . هر سری یه چیزی آموزش میده . با سی دی شماره هفتش یاد گرفت که یه سره بگه " به من چیکار داری " تا بهش یه چیزی میگی همینو تحویلت میده . با سی دی شماره هشت یاد گرفت که یه سره بکوبه تو سر و کله ما . چون یه جاش گربه ها تحت تاثیر بازیهای رایانه ای وحشی میشن و تو سر و کله هم میزنن . پسرک ما هم که مستعد . البته خب اینش خوبه که یه ساعتی میشینه پاش . واقعا فکر میکنم این بچه که یه سره در حال دویدنه هیچی جذب بدنش نمیشه و همرو هم میسوزنه . بعد گفتم حالا اینا مهم نیست . بزار برم یه سی دی دیگش رو بخرم . شماره ۶ رو خریدم که دیگه واویلاس . موضوش اینه که گربه ها میخوان برن عروسی توی باغی زیر کامیون عروسی اشرافی . اونوقت رسم گربه ها اینه که تو عروسی یه چیزی بهشون میدن که بشکونن و حال کنن . عموپور*نگ تصمیم میگیره بهشون بگه کارشون اشتباهه . روشش هم اینه که یکی یه ظرف میده دستشون که بشکونن . اینا هم میشکونن . بگم یا لازم نیست . پسرک هم همینکارو میکنه . مامانای عزیز یه درخواستی دارم . میگم شماهایی که بقیه قسمتهای عمو پوری رو دیدید مورد اینجوری نداره تا بخرمش . اگه دیدینش بهم میشه بگید . پ . ن : عمو پوری اینقدرا هم بد نبود . تو یه قسمتش یکی از گربه ها به عمو میگه " چیزی نداری ما بخوریم " و پسرک مرتب تکرار میکنتش و منم خوشحال این شکلی ام چهارشنبه هشتم خرداد 1392 | 11:1 | یک مامان خانومی |
مرد که تو باشی زن بودن خوب است از میان همه دنیا فقط کافیست پای تو در میان باشد نمیدانی برای تو خانوم بودن چه کیفی دارد این اس مس رو دیروز فرستادم برای جنتلمن عزیزم . گفتم روز مرد بوده کادو که نخریدم (چون اونم نخرید) یه اس مس که خرجی آنچنانی نداره با توجه به اینکه خودش پول قبض موبایلم رو میده خب خوب بود . حس خوبی که حداقلش به خودم داد . هرچند که شاید خیلی بهش یعنی به جمله بالا اعتقاد نداشته باشم . شاید اینکه حس میکنم با این مانتوهای بد ریخت سیاه به یه هیولا شبیهم تا یه خانوم . بی روح . با چشمای از حدقه در اومده که از شدت زیادی زل زدن به مانیتور این شکلی شدن . اصلا میدونید چیه . من زیاد جلوی آیینه نمیرم . انقدر که همیشه خسته و داغونم . تنها چیزی که منو یاد زن بودنم میندازه همینه که موهامو باز کنم دور شونم . ساده . اونم که از ترس ریزش مو توی غذا بیشتر اوقات جم میشه . ( راستی نگفتم ریزش موهام هنوز خوب نشده ) یا وقتایی هم که بازه جنتلمن میگه چرا عین شینوسکه همش فرق وسطی هستی . هیچی دیگه خانوما اینه که کلا من از خانوم بودن که هیچ از زن بودن هم استعفا دادم . کیف خانومی هم باشد برای کسانی که لذتش را میبرند . من دیگر خیلی پوست کلفت تر از این حرفها شدم . شاید کروکدیل خانوم شده باشم . ها ها ها . آره انگار اینجوری بهتره . این اس مس ه بیشتر مصداق پیدا میکنه . آره عزیزم خلاصه که نمیدانی برای تو خانوم بودن پ . ن : این پست فقط شوخی بود و ارزش قانونی دیگری ندارد . کلا من با کمال میل همه موارد بالا رو انجام میدهم . یکسره هم در حال بشکن زدن هستم دوشنبه ششم خرداد 1392 | 13:12 | یک مامان خانومی |
دونشب هفته پیش به قصد فقط یه کم استراحت دو ساعت زودتر از اداره اومدم بیرون و با یه پسرک تب دار مواجه شدم . قطعا میتونید تصور کنید که چقدررررررر حالم خراب بود . بلافاصله راهی بیمارستان شدیم و آزمایش دادیم تا مطمئن بشم عفونت ادراری دفعه پیش نیست . ساعت ۴ تو آزمایشگاه بودیم نشون به اون نشونی پسرک تا ساعت ۸ شب جیش نکرد . چنان پدری از ما در اومد که اون سرش نا پیدا . اما بالاخره افتخار داد و دوان دوان نمونه رو رسوندیم آزمایشگاه و یک ساعت بعد هم گفتند که مشکلی نیست و خیالمون از این جهت راحت شد . اما بگم براتون از تب . تا چهل هم میرسید . نصفه شب یکبار بلند شده بود و غش غش میخندید . هذیون میگفت . غذا نمیخورد . همش بغلم بود . دهنشم آف زده بود . احیانا هم تصمیم میگرفت چیزی بخوره این آف زبونش نمیزاشت . دکتر بردم معاینه کامل کرد و گفت مشکلی نداره اگه تبش ادامه دار بود بیارینش که خب ادامه نداشت شکر خدا . شب آخر که تبش تا ۴۰ بالا رفت و علی رغم میلم ایبو بروفن دادم تا اومد پایین دیگه نرفت بالا . علائم دیگه هم نداشت . فقط دو شب ما رو رسوند تا خدا . خدا واسه هیچ بچه ای و علی الخصوص هیچ پدر مادری مریضی بچشو نخواد .
شنبه چهارم خرداد 1392 | 9:7 | یک مامان خانومی |
|
||
| .: طراحی قالب وبلاگ : قالبفا :. |