سلام . به زندگی من خوش آمدید

یه هفته ای هست که دوباره گردن درد اومده سراغم . امروز دست چپمم درد میکنه . حالمم خوش نیست . به قول صحرا امروز دلم بد جوری کوچیک شده .

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 10:19 توسط یک مامان خانومی |

اصلا باورم نمیشه امروز اول شهریوره . این یعنی اینکه گرمای طاقت فرسا رو پشت سر گذاشتیم . یعنی اینکه ای وای به نیمه دوم سال نزدیک میشیم و یعنی باز صبحا قراره خیابونا شلوغ بشه .

من روزا وقت داشتم پست بزارم که چون سرم شلوغ شده اونم نمیتونم . دیشب خونه دوستمون مهمونی بودیم خوب بود . بعد از مدتی پسرک حسابی بازی کرد و خوش گذروند .

هفته پیش یه خبر ناخوشایند هم داشتیم .

مادر بزرگ جنتلمن که معرف حضورتون هست . چند ماه پیش رفت پیش بچه هاش خارجه . موقع رفتن تو فرودگاه که میخواست بره برادرشوهرم برده بود برسونتش . وقتی برگشت گفت که حال مامانی زیاد خوب نبود . نفسش تنگ شده بود و حال عمومی خوبی نداشت . موقعی که میرسه اونجا میبرنش دکتر و دوا و خلاصه تشخیص پزشکای اونجا این بود که از قلبشه . قرص دادن و انواع ازمایش هم گرفتن و تمام .

دو هفته پیش برگشت . رنگ پریده . چنان رنگش سفید بود که گاهی نگاهش که میکردم میترسیدم . یه شب فکر کردیم گشنشه . یه شب فکر کردیم که پیریه . خلاصه هفته پیش دخترش دیگه خیلی نگرانش میشه و زنگ میزنه به یه دکتر آشنا . اونم بهش میگه که فوری ببریدش فلان دکتر . دکتر مورد نظر آزمایش اورژانسی میده و میبینن که سطح هموگلوبین خون  چنان پایین اومده که احتمال سکته قلبی بالا رفته . سریع بستری میشه . چند واحد خون میزنن . خلاصه که از سه شنبه تا حالا بیمارستانه . جالبیه قضیه اینه که تشخیص پزشکای ایرانی کاملا با اونجای ها متفاوته . قلب سالمه و مثل ساعت کار میکنه . مشکل از یه خونریزی مزمن معدس که باعث شده در عرض ۵ ۶ ماه گذشته کلی خون از دست بده و به این حال بیوفته . علت تنگی نفس هم همین خونریزی داخلی بوده . از اونروز هم محل زخم رو تشخیص دادن و حالا قراره بعد از بررسی عملش کنن .

خب دیگه اینم از پزشکای اونجا . واقعاکه جای تاسف داره . تو یکی از بهترین کشورای دنیا نتونستن یه خونریزی ساده رو تشخیص بدن . البته این خونریزی ساده داشت جون یه آدم رو به خطر مینداخت . واقعا که ایول به دکترای خودمون که حتی از پشت تلفن هم تشخیص درست میدن . حداقل اکثرشون همینطورن .

مامانی هنوزم بیمارستانه و قراره عملش کنن . دعا کنید واسه همه مریضا و واسه این مادربزرگ مهربون . خدا شفاش بده .

نوشته شده در شنبه یکم شهریور 1393ساعت 15:38 توسط یک مامان خانومی |

برای جنتلمن یه مشکل کاری پیش اومده که حس میکردم اخر هفته دپرسی رو بگذرونیم چون کلا این جور مسائل روش خیلی تاثیر داره . خب قضیه جدیه . که تنزل رتبه مثلا . یه چیزی تو همین مایه ها . بر خلاف میلم چهارشنبه رو تمام روز بهش دلداری دادم . البته نه که دروغ بگم بهش ها . فقط چون از دستش ناراحت بودم دلم نمیخواست به این زودی بی خیال قضیه بشم اما خب شدم . بهش گفتم که اصلا این قضیه مهم نیست . مهم اینه که سالمه و برای ما همین از هرچیزی مهمتره . مهم اینه که کار داره و این خیلی با ارزشه و دست آخر اینکه مهم اینه که تو دنیا برای ما از هر چیز و هر کسی مهمتره .

حس میکنم بهتر بود . چهارشنبه وقتی اومد خونه یکم راجع بهش حرف زدیم اما انگار خودشم نمیخواست حرف بزنه در موردش .

پنجشنبه یه قرمه سبزی بد مزه ای درست کردم که نگو . فک کنم ماله سبزیش بود . اصلا بوی خوبی نمیداد . برای همین هر کاری کردم با ترشی و شور خوشمزش کنم نشد که نشد .

عصری هم پسرک رو بردیم سرزمین عجایب . وای که چقدر شلوغ و پر سرو صدا بود . تو صفهای طولانی منتظر شدیم و کلا سه تا بازی سوارش کردیم و فرار . بعدشم رفتیم یه مایوی خوشگلی برای من خریدیم که نگو . از این دامن دارا . آخه میخوام برم شنا آموزشی . پس از تلاشهای فراوان بالاخره جنتلمن و راضی کردم که برم آموزشی شنا . من شنا بلدم . قورباغه اما خب خیلی وارد نیستم . حالا یه استخری پیدا کردم که زنونه و مردونش جداست . میخواستم از شهریور بنویسم اما احتمالا از مهر ماه بشه که مدارس باز میشه و خلوت تره . شام هم تو تیراژه فست فود زیاد داره اما واقعا غذاش بی کیفیته . اومدیم بیرون که بریم یه جای دیگه چشممون افتاد به جگرکی . دلتون نخواد خیلی بهمون مزه داد . پسرک هم خیلی خیلی جیگر دوست داره . خلاصه یه شام سالم خوردیم و اومدیم خونه .

جمعه هم تمام روز رو خونه بودیم . فوتبال هم که برد و همسرمون شاد شد .

امروز هم سعی کردم دلداریش بدم تا کمتر غصه بخوره . امیدوارم کارش درست بشه .

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 10:27 توسط یک مامان خانومی |

امروز صبح یکی از روزای دردناک زندگیم رو گذروندم . پسرک بعد از مدتی که پشت سر پدرش گریه کرد گذاشتمش خونه مامانم . یکم اونجا بودم اما وقتی اومدم سوار ماشین شدم حتی وقتی که ماشین و روشن کردم صدای گریش رو از طبقه سوم میشنیدم . اما دردناکترین لحظه لحظه ای بود که دور زدم و با اون قامت کوچولوش جلوی خونه دیدمش که داره گریه میکنه و با صدای بلند منو صدا میکنه . این صحنه هم از اون صحنه هاست که روزی که خواستم جون بدم وقتی که میگن تمام لحظات زندگی از جلوی چشم آدم رژه میرن قطعا میاد جلوی چشمم . با اون شلوارک نارنجیش .


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393ساعت 15:40 توسط یک مامان خانومی |

با همون رمز قبلی

 

شرمنده ام اگه کسی جا مونده . راستش سرم اینجا خیلی شلوغه نمیرسم اصلا

 

خانوم مهشید خانوم من آخه کجا برای تو رمز بزارم خودت بگو . حداقل یه آدرس ایمیل بزار . امکان ثبت نظر جدید واسه پستات وجود ندارد عشق من


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393ساعت 9:53 توسط یک مامان خانومی |

دیشب برگشت . جنتلمن رو میگم . راستش این چند روزه نبودنش چنان تاثیر بدی تو روحیم داشت که دو روز آخر رو لحظه شماری میکردم تا برگرده . تازه از سه شنبه عصر خاله بزرگم رو یعنی تنها خالم رو دعوتش کردم خونمون . دختر خالم و پسرش هم اومدن . پسرش از پسرک من نزدیک به سه سال بزرگتره . اما همبازیهای خوبی برای هم محسوب میشدن و خیلی خیلی بهشون خوش گذشت . این خالم یکم پیره . یعنی ۸۳ سالشه . ده سال از اون خاله خدا بیامرزم بزرگتره . شوهرشم فوت کرده و با یه پسر مجردشه که از پسره خیری بهش نمیرسه . فقط همین دخترشه که بهش میرسه و کاراش رو میکنه . دوشب خونه ما بودن و به نظرم خیلی بهشون خوش گذشت . تازه دلشم نمیخواست بره . اما چون دخترش باید میرفت اونم باهاش رفت . خداحافظی پسرک من و پسر اون دیدنی بود . چنان سوزناک بود که دلمون کباب شد . یه حرفای بامزه ای از زبونشون در میومد که دلت میخواست از خنده روده بر بشی . اونا رفتن . مامانمم رفت . من موندم و یه خونه بهم ریخته در حد بوندسلیگا . از ساعت یازده افتادم به جون خونه تا ساعت ۲ که یکم شکل خونه به خودش گرفت . بعدشم زنگ زدم به بابای جنتلمن گفتم که عصری میام دیدن مادربزرگه جنتلمن که از آلمان برگشته . اول گفت بیا اما بعد نیم ساعت زنگ زد و گفت نمیخواد بیای فردا ناهار بیا .

جنتلمن که تلفن زد و براش تعریف کردم گفت اصلا ناهار هم نمیخواد بری . اما بعدش خودم با خودم گفتم اون آدمیه که وقتی پسرش نیست سعی میکنه منو ضایع کنه . (خواننده های قدیمی شاید سری قبلی رو هم یادشون بیاد) اینه که محل ندادم و فردا ناهار یعنی دیروز رفتم . سوغاتی هم از مادربزرگ گرفتیم که یه پیرهن سرمه ای ساده سادس . انقدر ساده که به نظرم اگه تن همین خاله هشتاد سالمم میدادی میپوشید نمیگفت که به درد سن من نمیخوره . البته من همه لباسام سادس . اما این یکی یه جوری پیرزنی میزد . حالا قصد دارم یه سری تغییراتی توش بدم . میخوام از جنس پارچه خودش یه پارچه کرم بگیرم و وسطش یه کمربند پهن روش نصب کنم . حالا پشتش یا پاپیون بدم یا نه . قرمز هم خوب میشه . اما چون کیف و کفش کرم دارم باهاش ست خوبی در میاد و اینکه کرم و سرمه ای هم ترکیب قشنگیه . یکمم کوتاش کنم  

واسه پسرک هم دو تا بلیز که خودتون میدونید چه نعمتیه چون مثلا هرکدوم رو بخوام برم پول بدم بخرم کم کمش ۵۰ تا رو شاخشه . یه جعبه هم از این ماشین کوچیکا که ۲۰ تا دونس و پسرک رو اساسی سرگرم کرد .

حالا بگم از شب . از دیشب . با پسرک تنها بودیم . دل تو دلم نبود . رفتیم بیرون یکم خرید کردیم . اومدیم . پسرک رو بردم یکم دوچرخه سواری کرد . با هم شام خوردیم . تام و جری و باب اسفنجی دیدیم . ستایش هم تماشا کردیم . اما دیگه حوصله بیداری و انتظار رو نداشتم . زنگ میزدم فرودگاه تند تند . دو تا پرواز از اونجا میومد و من نمیدونستم اینا تو کدومشونم . با آخرین تماسم فهمیدم که اولیه ۵۰ دقیقه تاخیر داره ولی دومیه نه و حدس میزدم تو اولیه باشن . خوابیدم . طاقت نیووردیم و خوابیدیم . ساعت یک با صدای وایبر بیدار شدم . سرشبی تولد یکی از بچه ها تو یکی از گروهامون بود منم تو گروه بهش تبریک گفته بودم حالا انگار بچه ها تازه دیده بودن همه با هم حدودای یک تند و تند تبریک میگفتن . بازم زنگ زدم فرودگاه و بازم همون خبر . به زور یه لیوان دوغ خوابیدم . دیگه فقط از خدا خواستم که با صدای زنگشون بیدار شم . بالاخره صدای زنگ بلند شد و من عین فنر پا شدم . درو باز کردم و بالاخره تموم شد . وااااااااااااااااای چه حالی داشتم . همه اون غصه ها دود شد و رفت هوا . که چرا تنها رفتی . که چرا منو نبردی . که چیکار کردی اونجا . همه چی تموم شد . در چمدونا هم باز شد . هم خودش هم داداشش . سوغاتی های من خوب بود . خیلی زیاد نبود ولی خوب بود . همش به درد بخور و خوب بود . نمیدونم چرا به یاهو وصل نمیشم وگرنه عکس چندتاشونو تو گوشیم دارم که بفرستم براتون . قراره بچه های فنی بیام برام درست کنن . سه تا شلوار که دوتاش کوتاس . دو تا تیشرت . یه پیرهن مهمونی با یه تاپ که خیلی دوسش دارم و بهم میاد . همشون خوب و اندازه بود تقریبا .

واسه خودشم خیلی خرید نکرده بود . یکم حرف زدیم یکم تعریف کرد و بعدشم خوابیدیم . صبحم میخواست دیرتر بره و بیشتر بخوابه .

این بود داستان برگشت جنتلمن . بهش گفتم این آخرین سفر مجردیت بود . دیگه تنها هیچکجا و هیچوقت نمیشه بری تا وقتی که من زندم .

هرچند که هیچ چیز مطلقی تو این دنیا وجود نداره و من باز هم در تلاطم این زندگی معلوم نیست که چی به سرم خواهد اومد

 

پستای خصوصی چیز خاصی نیست یکم درد و دله . به همه اونایی که وبلاگ دارن حتما میدم .

نوشته شده در شنبه هجدهم مرداد 1393ساعت 10:14 توسط یک مامان خانومی |

از این به بعد بعضی پستا خصوصی میشود

رمز همونیه که بعضی وقتا خصوصی بود . هرکی نداره از دوستان بگه تا بدم


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مرداد 1393ساعت 12:10 توسط یک مامان خانومی |

تعطیلات تموم شد و ما فقط تو تهران بودیم . فقط دیشب ساعت یازده و نیم شب جنتلمن و داداشش پرواز کردن به سمت شهر آنتالیا . درست شنیدید . تنها و  مجردی با برادرش و پسر خاله و پسر داییش از آلمان که قراره امروز بهشون ملحق بشن .

از دو سه روز پیش چنان حالم بده که نگو . ظاهرن نشون میدم که خوبم و مشکلی نیست . اما درونم غوغاست . دیروز فقط ثانیه شماری میکردم که شب بشه . به قول فامیل شوهرم اینا دلم اینقدر خفه بود که نفس هم به زور میکشیدم . نگید که چرا گذاشتی بره که اختیارش دست خودشه و من تو اینجور موارد زورم نمیرسه . کما اینکه پارسال درست همین موقع ها  منم با دوستام رفتم  استامبول که خیلی مجردیش خوب بود .اما خب آنتالیا به نظرم یه جورایی میاد . من تا حالا اونجا نرفتم اما چیزای جالبی ازش نشنیدم .

بعد از رفتنشون پسرک چنان گریه با ناله ای سر میداد که دلم براش کباب میشد . ساعت دوازده شب براش باب اسفنجی گذاشتم ببینه و کلی قربون صدقش رفتم که شاید آروم بشه . بعدشم هزار یک قول واسه این یه هفته بهش دادم که انجامش بدم .

راستش میخوام تو این یه هفته یکم به مامانم برسم . یکم دور و برش باشم . بیرون ببرمش و خلاصه یکم با هم  باشیم . چند وقتیه انگار حواسم به مامانم نیست . بیش از حد حوصلش سر رفته

 

تو تعطیلات یه روز تجریش رفتیم که وااااااای چه خبر بود از شلوغی . بقیش هم یا خونه بودیم یا نهایتا یه رستورانی جایی میرفتیم و بر میگشتیم . اما بازم خوب بود . خوابهای دل انگیز بعد از ظهری که عصری حالت رو جا میوورد . خوشبحال خانه دارا . از زندگیتون لذت میبرید

نوشته شده در شنبه یازدهم مرداد 1393ساعت 9:0 توسط یک مامان خانومی |

امسال ماه رمضون هم گذشت . نمیخوام خودمو جور خاصی جلوه بدم اما من امسال حتی یه روز هم روزه نگرفتم . یعنی اصلا در توانم ندیدم که روزه بگیرم . نشد . توضیح بیشتری نیست فقط همین که نشد . ماه رمضون با همه روزای خاصش هم میگذره و رو سیاهیش میمونه فقط واسه من و امسال من که درسته که روزه نگرفتم اما دلم برای نماز روز عید فطر ضعف میره . دوست دارم تمام روز عید رو نماز رو از تلویزیون هم نگا کنم . چه حسیه بین من و این نماز و قنوتش نمیدونم واسه منه بی دین . من حتی واسه غروبا که دیگه افطاری بر پا نیست . حتی شاید فقط یه بار اونم موقعی که مهمون داشتم سفره افطار رو پهن کردم . گذشت . اون دنیا نمیدونم باید چه جوابی به خدا بدم اما کاریش نمیشه کنم .

عیدتون مبارک نماز روزه هاتون قبول . تعطیلات هم بهت خوش بگذره بهتون .

شنبه میام با یه خبر . راجع به من نیستا . یعنی شایدم هستا . خیلی هم مهم نیستا . ولی شنبه میگم . یکم حوصله ندارم . بابت همین خبرس . شنبه میام ایشالله . میام و تعریف میکنم . راستش برای خودمم آرزو میکنم تعطیلات عاری از جنگ و جدلی باشه چون بسیار کلافه ام .

نوشته شده در دوشنبه ششم مرداد 1393ساعت 13:10 توسط یک مامان خانومی |

دیشب مهمونام اومدن و مهمونی برگزار شد . به نظر خودم خوب بود . افطاری چون همه چی باید سر یه تایم خاصی آماده باشه یکم سخته . یعنی سخت تره . اما خب خدارو شکر از پسش بر اومدم . افطار هم شامل سوپ بود و پیتزا از بیرون . بله . پیتزا . هرچی فکر کردم که چی درست کنم که اون داداشای بد غذام خوششون بیاد چیزی به ذهنم نرسید . فقط پیتزا . راحتترین گزینه بود . زنگ زدم پیتزا فروشی مورد علاقشون و گفتم که یکم مسیرم دوره ولی قبول کردن که برام بفرستن . برای شام هم زرشک پلو با مقداری گوشت پخته و مرغ پخته درست کردم .

موقعی که داشتم غذا رو میکشیدم به نظرم اومد که وای  چقدر غذا . حتما همش میمونه . اما خب حدسم اشتباه از آب در اومد . از  ۵ تا پیتزا یکیش موند . از زرشک پلو هم یه مقدار ته دیگ با نصفه رون باقی موند . همش یا خورده شد یا برده شد . داداشام که اصلا سوپ هم نخوردن . شام هم هیچی . لب نزدن . حدسم درست بود . پیتزا مورد علاقشون بود به شدت .

خلاصه که خودم راضی بود . شب خوب و تقریبا گرمی بود .

پنجشنبه ای رفتیم محله فامیل شوهرم اینا . گفته بودم که شوهرم دو تا پسر خاله داره که یکیشون شش سالشه و دوست پسرک .

یکم رفتیم پارک بعدشم ماشین سوار شدیم و رفتیم رستوران . تو ماشین با پسرخاله ها کلی بازی کرد و شعر خوندیم و دست زدیم و خوشحال بود . بعدشم دم در رستوران تا جا پیدا بشه ما بشینیم کلی با هم بازی کردن و شام خوردن و خوش گذروندن . اما اما امان از وقتی که میخواستیم جدا شیم . نمیدونید پسرک چیکار میکرد . چنان گریه ای میکرد و جیغی میزد که تمام خیابون به ما نگاه میکردن . خیلی دلم براش سوخت . این ماله تنهاییشه که به بچه های دور و بر و فامیل وابسته میشه . کاریشم نمیشه بکنی . سخته . این روزا دو تا بچه با کار بیرون خونه خیلی سخته . خیلی زیاد .

 

نوشته شده در شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 14:19 توسط یک مامان خانومی |


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
»
»

Design By : RoozGozar.com