X
تبلیغات
سلام . به زندگی من خوش آمدید

سلام . به زندگی من خوش آمدید

مامان علی عزیزم . مرسی که برای من کامنت گذاشتی . ازت یه دنیا ممنونم . امیدوارم هرچه زودتر پسرت خوب بشه و خیالت راحت . همه عزیزانی که از اینجا رد میشن . خواهش میکنم برای یه پسر کوچولوی  دوست داشتنی دعا کنید .

امروز فقط به نیت مامان علی کوچولو بود که این صفحه رو باز کردم تا چیزی بنویسم . فردا مامانم رو دعوت کردم که با هم بریم بازار . مامانم عاشق بازار رفتنه . اما هیچوقت تنهایی نمیره . امروز بهش گفتم میای بریم که اونم از خدا خواسته قبول کرد . فردا صبح عازمیم به امید خدا . پسرک رو هم با وجودی که میدونم پدرم رو در میاره خواهیم برد .

هنوز تاریخ جشن برادرم اینا معلوم نیست . منم هنوز نرفتم لباس بخرم . خیلی هم در فکرشم . امیدوارم یه چیز خوب با یه قیمت مناسب گیرم بیاد .

روبروی خونه مامانم اینا یه سوپری هست که من هرروز پسرک رو میبرم اونجا براش یه چیزی میخرم . راستش میدونم که نباید بد عادتش کنم . اما برای رفتن به دریانی چنان التماسی میکنه که دلم میسوزه . آخه وقتی قرار باشه تا ۵ بعد از ظهر عزیزدلتو نبینی یه وقتایی کوتاه میای . اینه که دریانی رفتن ما شامل هرروز میشه . مگر اینکه بسته باشه . تازه بسته هم باشه تا زمانی که خونه مامانم اینا باشم چک میکنه که اگه باز کرد بریم خرید . امروز هم طبق هر روز رفتیم . این سوپری ما یه تخم مرغ شانسی هایی داره که توش شانسیه و استمارتیز . یه چیز کاملا به درد نخور . اسمارتیزاش که قابل خوردن نیست . شانسیشم به لعنت خدا نمیارزه . اما من برای دلخوشی پسرک هفته ای یه دونه شانسی این مدلی براش میخرم . باز اون شانسی خارجیها کاکائوی دورش خوشمزس اما این نه . فقط تا زمانی که برسیم خونه مامانم ارج و قرب داره . بعدش پرت میشه یه گوشه ای . این هفته هم شنبه براش خریدم هم دیروز . امروز هم رفتیم و دوباره گفت شانسی . گفتم نمیخرم . معمولا وقتی پا فشاری میکنم به نخریدن  چیزی خیلی گریه زاری راه نمیندازه . یه چیز دیگه بر میداره . اما امروز نه اون کوتاه اومد نه من . گریه میکرد گوله گوله همراه با  جیغای بنفش . منم زدم زیر بغلم و بردمش بالا . دوبار هم برگشتم که بلکه اون یه چیز دیگه انتخاب کنه . اما اون چیز دیگه ای نخواست . منم براش نخریدم اونچه اون میخواست . واویلایی بود . صداش تا بالا رفته بود و بابا و مامانم دم در واستاده بودن . همسایه ها همه نگامون میکردن . انقدر جیغ کشید که خودش خسته شد . نخریدم . پولش اصلا مهم نیست . برام مهم بود که بفهمه همه جا حرف اون نیست . درسته که مجبورم برم سر کار . اما یه جای دیگه براش تلافی میکنم . اما نه اینطوری . عذاب وجدان داره داغونم میکنه . اما اگه بازم برگردم به همون ساعت همون کارو تکرار میکنم . اما الان که زنگ زدم خونه مامانم گوشی و گرفت و گفت که معذرت میخوام . میدونم که مامانم بهش گفته بود که بگه اما همینکه خودشم فهمیده بود کارش بده غنیمته .

کمر درد از دیروز عصری دوباره اومده سراغم . خوب میدونم که عصبیه  . از تو کمرم تیر میکشه تا کف پام و فقط ناله میکنم . اونم تو دل خودم . اخلاق بدی دارم . دوست ندارم هیچ کس بدونه حالم خوب نیست . هیچ کس بدونه که پول تو کیفم نیست . هیچ کس بدونه که شامی که خوردم یا ناهار چیز جالبی نبوده . حتی اگه شام استیک هم خورده باشم به کسی نمیگم اما هیچکس نباید از مشکلات ن خبر داشته باشه . اونی هم که دیروز تو ادامه مطالب نوشتم فقط و فقط واسه این بود که این روزا یادم نره . اینجا دفتر خاطرات منه . نمیشه همه جا خفه شد .

نوشته شده در چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393ساعت 10:27 توسط یک مامان خانومی |

از خودم شرمندم . به خاطر اینکه مادر خوبی نیستم . مادر پر حوصله ای نیستم . همیشه خستم . حوصله خودمم ندارم چه برسه به تو دوست داشتنی ترین موجود دنیا . از ساعت ۵ تا یازده شب که باهمیم . یا سرت رو گرم میکنم به دیدن سی دی و موبایل . یا اینکه دارم سرت داد میزنم . که نکن . نکن . نکن . تو دوست داری بازی کنی . اویزونم بشی اما من حوصلش رو ندارم . حق ندارم اینطوری باهات رفتار کنم . میدونم . اما نمیدونم چرا کنترلم دست خودم نیست . بیشتر اوقات کمر درد دارم . گاهی هم گردن درد . یا اینکه فکرم مشغوله . یا اینکه کسلم . باید شام درست کنم . دیشب وقتی که باز موقع غذا خوردنت منو اذیت کردی شرمندم که اونطوری داد زدم که خدایاااااااااااااااا آخه من چه گناهی کردم . و تو اونطوری با اون چشمای معصومت خیره شدی به من و بازم به لجبازیت ادامه دادی . من شرمندتم . تو تاوان گناه من نیستی . تو همونی هستی که خدا خیلی بیشتر از لیاقتم بهم هدیه داده . اما من ناسپاس قدرش رو نمیدونم . دلم واسه ساعت به ساعت دیدن رشد و بزرگ شدنت تنگ میشه . الان من اینجا میون این دیوارا و کامپیوترای سرد و خاموش نشستم از تو مینویسم اما از تو دورم و تو بدون من بزرگ میشی و من روز مادر یه سالی از تو انتظار دارم که برای من گلی بخری یا زنگ بزنی یا بیای پیشم اما الان که دارم اینارو ثبت میکنم یاد آوری میکنم به خودم که انتظار نداشته باش ازش هرگز چون مادر خوبی براش نیستی . این وظیفه توئه که تمیزش کنی . لباس خوب تنش کنی . غذا بهش بدی . بخوابونیش . اینا همه وظیفه توئه . منتی بر سر تو نیست عشق من . من حتی بقیه وظایف خودمم به درستی انجام نمیدم . مثل همین وقت گذاشتن برای تو بازی کردن . حتی بوسیدنت . من حتی خرده نمیگیرم به کسی که من و اینچنین آشفته میکنه . کوتاهی از منه . از منه نا مهربان .

اگه یه وقت این نوشته رو خوندی مادرت رو ببخش برای تمام کوتاهی هاش . برای تمام بی مهری هاش . منو ببخش که مادر خوبی برای تو نیستم عزیزم

نوشته شده در سه شنبه دوم اردیبهشت 1393ساعت 14:14 توسط یک مامان خانومی |

ذهنیتم از مهد کودک با اون چیزی که اونجا دیدم خیلی فرق داشت . شاید مهدای دیگه بهتر باشه باشه اما با شهریه ای که میگرفت حداقل فکر میکردم بهتر باشه که نبود . یه سالن کوچیک که بوی غذا انقدر وحشتناک بود که تو اون یه ساعتی که من اونجا بودم سردرد و حالت تهوع داشتم . بعدشم کلاس اینا میز نداشت . رو زمین صبحونشون رو خوردن رو زمین بازی میکردن و کلا همه برنامه هاشون رو زمین بود . برنامه های آموزشی . خوشم نیومد . پسرک رو با مامانم گذاشتیم اونجا و رفتیم یه مهد دیگه . اونجا از اینجا بدتر . یه مهد دیگه هم رفتیم که شنیده بودم توش موش پیدا کردن و خلاصه مشکلات خاص خودشونم داشت انقدر بی ادب بودن که اصلا راهمون ندادن تو . برگشتیم . پسرک رو از مهد اوردیم و مامانم گفت که لازم نیست ببرینش مهد . من خودم نگهش میدارم .

این مهدایی که گفتم نزدیک خونه مامانم اینا بود . میخواستم که مامانم ظهر بره و پسرک رو بیاره . نمیخواستم پسرک رو از همین صبح تا ۵ بعداز ظهر که من برمیگردم تو مهد بمونه . وگرنه دم ادارمون مهدای بهتری هم هست . برای همین فعلا منصرف شدم . حالا دنبال کارگاههای مادر و کودک و خانه های اسباب بازی هستم تا ببرمش و بازی کنه .

اینم از داستان مهد نرفتن پسر ما .

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه دوم اردیبهشت 1393ساعت 9:36 توسط یک مامان خانومی |

از همینجا که نشستم بوی کبابی کنار اداره  چنان مستم کرده که قورمه سبزی خوشبوی خودم اصلا به چشمم نمیاد . نمیدونم چرا کباب بوش از خودش خوشمزه تره . با وجودی که خیلی کباب کوبیده دوست ندارم اما الان دلم میخواست یک سیخ از همون بلنداش با گوجه و ریحون و دوغ اینجا بود تا با لذت میخوردمش . اما ترجیح میدم همین قورمه سبزی رو بخورم و کمتر چربی به بدنم تزریق کنم .

فکر کنم نگفته بودم که هفته پیش یهو تصمیم گرفتم که تو ساعت اداری برم ورزش . اول با رئیس مربوطه چک کردم و اونم گفت که مشکلی نیست و من هم رفتم ثبت نام و هفته پیش دو جلسه رفتم ورزش . یعنی ایروبیک . روز اولش یه مقدار بدن درد داشتم اما جلسه دوم دیگه مشکلی نبود و همه ورزشارو به خوبی انجام دادم . اما این هفته به دلیل مشکلات مالی عدیده ای که دارم فعلا ثبت نام نکردم .

امروز پسرک رو بردم مهد کودک و کلا منصرف شدم .

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 13:40 توسط یک مامان خانومی |

خیلی وقت بود که اینجا رو حتی باز هم نکرده بودم . فکر کنم از آخرین پستم یه دو هفته ای گذشته . نمیدونم چرا وبلاگ خونی و وبلاگ نویسی برام اینقدر بی تفاوت شده . حتی حوصله نوشتن خاطرات خودمم ندارم .

خانواده عروس ما هنوز تاریخ خاصی برای مراسم در نظر نگرفتن . اینه که منم دیگه پیگیر لباس و خریدش نشدم . نمیدونم گفته بودم یا نه که اولش بد جوری به سرم زده بود که لباس بدم برام بدوزن . یه عالمه مدل هم تو ذهنم داشتم . کلی هم عکس از این ور و اونور الان تو گوشیمه که آخرشم بابتشون تصمیم نهایی نگرفتم . بعدش دوباره تصمیم عوض شد گفتم که میخرم . رفتم یکی دو  جا قیمت گرفتم دیدم اوووووووووووووووووووف از یه میلیون به بالا تازه شروع میشه . اینه که فعلا این پروژه عظیم رو گذاشتم در مرحله ای مجبور به انجامش بدم . هنوز عروس در فکر لباسش نیست حالا من چرا اینهمه هولم نمیدونم .

پنجشنبه ای یه تولد دعوت شدیم که با پسرک رفتیم . اولش خوب بود و میرقصید و همکاری میکرد باهامون اما دیگه آخراش قاطی کرد . فک کنم گرسنه بود . از غذاهایی هم که اونجا بود هیچ کدوم باب طبع پسر من نبود . کشک بادمجون که گمونم به باباش رفته اصلا دوست نداره . سالاد ماکارونی هم همینطور . کلا با خود ماکارونی هم میونه ای نداره چه برسه به سالادش . قارچ شکم پر هم دیگه هیچی . سوسیس بود که اونم خوب درست نشده بود و نخورد . بهونه گیریش از گرسنگی بود . خلاصه انقدر غر زد که زود پا شدیم . زود که چه عرض کنم دوازده و نیم . پسرک هم تو راه خوابید بی شام . واااااااااااای که از اینکه پسرک بی شام بخوابه چقدر ناراحت میشم .

دیروز صبح یکی از دوستامون از شهرستان اومده بود تا اینجا آموزش کاشت ناخن ببینه و بره اونجا کار و کاسبی خودش رو راه بندازه . منم رفتم مدل ترمیمش شدم . خب کارش خیلی که خوب نبود . الانم از ناخونای ترمیم شده و طراحی شده توسط اون راضی نیستم اما خب چاره ای نیست دفه دیگه درستش میکنم . این دوستم هم یه پسر داره که الان دوسالشه . عاشق برخورد پسرک با بچه های دیگم . عاشق بچه هاست . به عشق  این دوستش مفصل شام خورد و کلی هم خوش گذشت بهش .

دیشب تو تو تجریش تو پله برقی پل عابر پیاده در حالی که هم دوست جنتلمن همراهمون بود هم خودش حس کردم که یه نفر به یه مدل مشکوکی نزدیکم شد . هم کیفم رو محکم چسبیدم هم پسرک رو به خودم نزدیک تر کردم . اما دوباره آخر شب که یه جا واستاده بودیم تا برن ماشین و بیارن از پارکینگ بیرون حس کردم که یکی داره از دور با یه حالتی به پسرک نزدیک میشه . یکی دیگه اونطرف تر هم یهو صداش کرد . از قیافه هاشون و ظاهرشون و اونوقت شب پرسه زدنای هماهنگشون با هم ترسیدم . قبل از اینکه اون برسه به پسرک که از من دور تر واستاده بود من خودم رسوندم بهش و بغلش کردم . دوستمم بچش رو بغل کرد و دوویدیم نزدیک پلیس راهنمایی رانندگی که یکم اونورتر واستاده بود . مطمئنم که قصدی داشتن . حالا یا زدن کیف ما که من اصلا کیفی تو دستم نبود یا بچه هامون که از گفتن و نوشتنش هم مو به تنم راست میشه . خلاصه حواستون به بچه هاتون حسابی جمع باشه بیرون میرید . اوضاع بد جور خرابه .

هفته پیش هم بابای جنتلمن خونمون بود که بردمش هایپر و بعدشم بردیمش ناهار هانی . انقدر خوشش اومده بود و بهش خوش گذشته بود که راستش همش ته دلم به این فکر بودم که الان پدر مادرای ما دوست دارن با ما برن بیرون بهشون خوش میگذره اما ماها فکر میکنیم تنها باشیم بیشتر بهمون خوش میگذره . پس فردا  ما جای اونا قرار میگیریم .

حقوقمو نگرفتم که برای مامانم چیزی بخرم . اینجور مواقع دوست هم ندارم قرض کنم . کاش تا فردا یه فکری به حالمون بکنن تا شرمنده مامان خانوم نشیم .

از فردا قراره پسرک رو ببریم مهد کودک . فردا قراره من و جنتلمن پسرک رو ببریم مهد تا از اول اردیبهشت ثبت نامش کنیم . هیچ مهد دیگه ای رو به جز اینجا نرفتم . یعنی اینجا هم هنوز نرفتم تلفنی کنترل کردم . این مهد به خونه مامانم اینا نزدیکه و قراره مامانم هر روز ساعت یک تا دو بره دنبالش بیارتش تا ۵ که من میرسم خونه اونجا بخوابه . راستش یکم استرس دارم . امیدوارم همه چیز خوب پیش بره

نوشته شده در شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 14:6 توسط یک مامان خانومی |

روز اول کاری یعنی دیروز اینقدرا هم که فکر میکردم وحشتناک نبود . یکم روحیم سر کار عوض شد . اما عوضش از همون دیروز عصر گردن درد بدی اومده سراغم . فقط جلومو میتونم ببینم و دوباره رانندگی برام سخت شده . اونایی خواننده قدیمی این وبلاگن میدونن که من گاهی از کمردرد و گردن درد رنج میبرم .

بگذریم . دیروز عصری یهو تصمیم گرفتم پسرک رو ببرم تو محوطه دوچرخه سواری . بد جوری بعد از ظهرا حوصلش سر میره . یه دوچرخه هم پدرجان بنده زحمت کشید روز تولدش براش هدیه خرید که از دیشب شکر خدا همون پایین موند . چون تا حالا تو خونه باهاش بازی میکرد . هرچند سرد بود یکم اما خب خسته و مونده اومد بالا و منم بس که پشت سرش راه رفته بودم و خوشحال که یه مقداری کالری سوزوندم .

نوشته شده در یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 12:24 توسط یک مامان خانومی |

تعطیلات تموم شد و رفت . امروز عین اینایی که قراره برگردن زندان اومدم اداره . دیشب انقدر عصبی بودم که کمردردم دوباره شروع شد .

خیلی وقته که ننوشتم . امروز سعی میکنم از همه جاش بگم .

روز آخری میخواستم یه پست بنویسم و از ریز و درشت روزای آخر بگم که مجبور شدم پسرک رو بیارم اداره دیگه خودتون میدونید هیچ کاری نتونستم انجام بدم . بعدش رفتیم شرکت جنتلمن اینا تا با هم راه بیوفتیم بریم . با پسرک رفتیم بالا و برای اولین بار وارد محیط کاری همسرم شدم . خب هر روز از اونجا یه عالمه حرف میومد خونه و من همیشه تصورات خودم رو داشتم . از خانوما و آقایون همکارا . از موقعیت قرار گرفتن  میز همسرم و از هزار تا چیز دیگه . دیدن منم انگار برای اونا جالب بود .اونا هم یه جورایی منو نگاه میکردن انگار تصوری ازم داشتن که حالا یا بهتر از تصورشون بود یا بدتر  

بعد از خداحافظی راه افتادیم سمت شهر مادر شوهرم اینا . یه راست رفتیم اونجا و از چهارشنبه عصر تا دوشنبه چهارم فروردین اونجا بودیم . صبح چهارم فروردین هم راه افتادیم به سمت تهران و من پنج و شش فروردین سر کار بودم . در کنار خانواده همسر هم لطف خودش رو داره . پسرک هم حسابی بهش خوش میگذشت در کنار عمو ها و مادربزرگ و پدر بزرگ . خوش گذشت . چندتا عید دیدنی رفتیم عیدی گرفتیم و یه روز هم رفتیم پیک نیک . دوشنبه شام مامانم مهمون دعوت کرده بود . بعد از اینکه رسیدیم یکی از کاپشنای جنتلمن پشت ماشین بود که گفت خواستیم بریم خونه مامانت اینا همینو میپوشم . وقتی رفتیم بالا تصمیم بر این شد که من با ماشین برم جنتلمن با آژانس . وقتی ما میریم بیرون جنتلمن میره حموم و حاضر میشه بیاد بیرون یادش میوفته که کاپشنش پشت ماشین بوده دیگه نمیره کاپشن دیگه ای بپوشه همونطوری میاد بیرون . رسید که خونه مامانم اینا گفت پشتم درد میکنه . تا آخر شب کمر دردم گرفتو نصف شب دیدیم که بله تب کرد و لرز . صبح که میخواستم بیام سر کار چنان تبش بالا بود که وقتی گفت دیشب نخوابیدم بزار یکم بخوابم ترسیدم که انقدر که تبش بالاست تشنج کنه اینه که به زور بیدارش کردم بردمش دم بیمارستان پیادش کردم و چون مجبور بودم رفتم اداره . اونجا بهش پنی سیلین زده بودن سرم زده بودن ضد درد تزریق کرده بودن و اومده بود خونه . بهتر بود اما کاملا خوب نشده بود . خلاصه مریضی سختی داشت . استخون درد چنان امونش رو بریده بود که فردا شبش ساعت یازده شب راضی شد برم بیرون تا به دکتر دارو خانه شبانه روزیه بگم که همسرم حالش خوب نیست چیکار کنم . منم رفتم دارو خانه و شرح ماوقع رو دادم که دکتر هم که هرجا هست خدا خیرش بده یه شیاف دیکلوفناک یه استامینوفن ژله ای و بروفن داد که اونشب دردش رو آروم کرد و خوابید . اما انگار گلو دردش تبدیل به گوش درد شده بود که دوباره رفت دکتر و بهش گفت که باید یه چرک خشک کن دیگه استفاده کنی . خلاصه هفته اول عید مریض دار بودم . صبح شنبه هم راه افتادیم به سمت شمال . منزل دوست جنتلمن تا پنجشنبه هم اونجا بودیم که خیلی خوش گذشت .

سریال پایتخت سه که هم که عالی بود . کلی لذت بردیم از دیدنش . هر شب هر جا که بودیم واسه دیدن این سریال خودمونو میرسوندیم خونه تا حتی یه لحظشم از دست ندیم .

اینم از انشای من . تعطیلات خود را چگونه گذراندید .

امیدوارم امسال برای همگیمون سال خوبی باشه و همتون امسال به آرزوهای قشنگتون برسید

 

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 10:48 توسط یک مامان خانومی |

روزای آخر چنان تند تند میگذرم که نمیرسم به خیلی از کارام . تازه یه کارای جدید هم وسط مسطا پیش میاد . دیدن دختر خاله از فرنگ برگشته خریدای غیر ضروری که اون لحظه با خودت فکر میکنی خیلی هم ضروریه . کارای آرایشگاهی خرید واسه مادر شوهرم اینا و هزار تا کار نکرده دیگه . نمیدونم چرا اما بوی بهار امسال به مشامم نمیرسه . تاریخه که داره منو نزدیک میکنه به نوروز ولی حس و حالش نه .

بگذریم . از خوباش بگم که خریده  میدونم که همتون عین خودم عاشق خریدید . خرید که نرفتم اما پنجشنبه ای رفتم مش کردم . عالی . یعنی اوندفعه رفتم سیصد پول دادم بعدشم رفتم دعوا تازه آخرشم خیلی به دلم نشست . اما این بار رفتم پیش دختر داییم . یه مش خوشگل درست و حسابی برام در اورد از همون حرفه های که همیشه خوشم میومد . اگه تونستم آپلود کنم عکسش رو میزارم براتون . به قول داداشم دافی شدم واسه خودم  خلاصه که حسابی راضیم و همکارم هم آدرس دختر داییم رو گرفت که بره پیشش مش کنه . امروز هم اون قراره بره . امیدوارم راضی برگرده . دیگه دیگه اینکه آخرین مهمون سال نود و دو رو هم دعوت کردم خونمون و ظهر جمعه سبزی پلو ماهی توپی درست کردم . خودم که از  خوردنش حسابی لذت بردم . دیگه دیگه فعلا خبری نیست یه چند تا خرید ریزه میزه دارم که تموم شه ایشالله چهارشنبه راه بیوفتیم شهر مادر شوهر اینا و عید در خدمتشون باشیم .

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392ساعت 11:20 توسط یک مامان خانومی |

الان منتظرم تا مامانم اینا بیان دنبالم تا بریم مجلس ختم یه خانومی که ماه پیش این موقع هنوز نمیدونست سرطان خون داره . یعنی اون ماه صحیح و سالم داشته زندگیشو میکرده . خوشحال و خندان و البته خوشبخت . یه شب تب میکنه جوری که تبش کنترل نمیشه بعدشم میبرن بیمارستان بیمارستان تشخیص سرطان میده شیمی درمانی همون فرداش شروع میشه و بعد از سه هفته تمام . زندگی آدما عجب داستان غریبی داره . دیروز رفتم یه عطر خریدم که به نظر خودم و جیبم یکم گرون بود اونوقت جهت دلداری به خودم میگفتم بیچاره شاید یه ماه دیگه این موقع تو گور باشی اونوقت اینقدر حرص میخوری  اینه که یکم آروم میگرفتم

خریدای عید پسرک رو انجام دادم . به شدت به خرید عید بچه اعتقاد دارم . هرچند که اون اصلا و ابدا نفهمید قضیه چیه اما بهش گفتم که این لباسا مال عیده و روزی که رفتیم  خونه علی رضا اینا باید اینارو بپوشی . اما حالیش نشد و گیر داد که فردا صبحش که میخواستیم بریم جایی بپوشه . دیگه پسر ماست دیگه چه میشه بکنی .

امسال نمیدونم چرا حس عید نیومده سراغم . هیچ مغازه ای رو ندیدم که ماهی اورده باشه شاید یا حتی سبزه . شایدم زوده . یه نیمچه خریدی هم واسه خودم داشتما اما بازم حال و هوای عید سراغم نیومده . مش موهام رو ترمیم میکنم کار خاص دیگه ای ندارم .

راستی یه مانتو خریدم که به یه پیرهن شب زنونه بیشتر شبیهه . چقدر مانتو های امسال خوشگل شدن . برای اولین بار با کمال میل یه مانتو خریدم که حسابی به دلم نشسته . کلی ذوق پوشیدنش رو دارم . شما ها هم امیدوارم از پس خرید غول مانتو بر اومده باشید .

طبق روال هر سال خونه تکونی نکردم . گذاشتم برای بعد از عید که کارگره سرش خلوته و با جون و دل برام کار میکنه و هم اینکه نیستم تو تعطیلات و کسی هم خونه ما نمیاد .

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1392ساعت 15:44 توسط یک مامان خانومی |

تمام پنجشنبه جمعه رو پشت سر یه بنده خدایی حرص خوردم و حرف زدم که نگو . صبح که داشتم میومدم اداره هم یاد اینکه میخوام باهاش روبه رو بشم اعصابم و خورد کرده بود . حق با من بود . جابجا شدیم . تو یه سالن . اول اونا برا خودشون جا تعیین کردن ما جا باقیمونده ها رو ور داشتیم میزامون رو هم گذاشتیم و رفتیم جای قبلی تا وسائلمون رو جمع کنیم . برگشتیم دیدیم جامون اشغال شده خورده وسائل مارو هم برداشتن گذاشتن یه جا دیگه . ما هم بی حرف تو جای جدید جا به جا شدیم . فقط چهارشنبه مامانم رفته بود سفر پسرک رو با خودم برده بودم اداره . همه جا با هام بود و در جریان همه چیز بود . وقتی برگشتیم جای جدید و دید جای مامانش اشغال شده رفت به همون خانوم متجاوز گفت اینجا جای مامانمه . اون به روی خودش نیورد منم هیچی نگفتم و سر پسرک رو گرم کردم .

صبح که اومدم سر کار خانوم متجاوز اومده اظهار شرمندگی میکنه از کاری که کرده . فقطم به خاطر حرف پسرک . منم چون حاملس هیچی بهش نگفتم . اما آخرش گفت که حلالم کن . دیگه روم نشد بگم منم خیلی از دستت حرص خوردم تو هم حلالم کن . حالا اون حلاله من نه

مامانم چهارشنبه صبح رفت اصفهون گشت و گزار . آقا یه دل ما گرفته بود . اصلا چه معنی میده مامانم با دوستش بره مسافرت . فقط من اجازه دارم برم اون حق نداره جایی بره . با وجودی که چهارشنبه صبح خودم گذاشتمش ترمینال و پنجشنبه جمعه هم هیچوقت نمیرم اونجا اما جاش خیلی خیلی خالی بود . تازه روزی چند بارم باهاش حرف میزنم .

در راستای نامزد کردن برادر ما و اعلام آمادگی خانواده عروس برای جشن نامزدی بنده در سرم افتاده خرید لباس که نگو . یعنی چنان استرسی دارم که نگو . انقدر فکرم درگیره که اندازه نداره . چی بپوشم از کجا بخرم . چه رنگی . چه طرحی . بدوزم . دوخته بخرم . یه مغازه بلدم تو ونک که لباساش رو میپسندم و خوشگلن . اما یه عیبی داره که ممکنه لباست رو تن یکی دیگه هم ببینی . کسی ایده ای داره . جای خاصی رو میشناسید ؟

 یه ریختی ام الان که نگو . ناخونام تا بیخ زده بیرون . کم مونده از اونور بیوفته . ابرو ها م که دیگه نگم . درست عین پیرمردا شدم که ابروهاشون تو چشمشونه. ریشه موهام هم داغون . بقیه رم نگم سنگینترم . اونوقت دوشنبه همین هفته یه پا گشا دعوت شدیم. اصلا الان وقتشه به نظرتون . میشه با این قیافه برم ؟ دلم میاد نرم ؟

ناخونام بدجور بلند شده تایپ کردن سخت . ترمیم شد میام با یه پست خبری طولانی روزمره

 

نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1392ساعت 13:2 توسط یک مامان خانومی |


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
»
»

Design By : RoozGozar.com